تبليغاتX
گفتنی های من
...

خود انتقادی به مثابه‌ی یک پیشرفت

روزنامه «آرمان»؛سید فرزام حسینی:

لذت و پویایی هنر و ادبیات همواره در کُنشی به نام «کشف» نهفته است.  کشفِ یک «اثر» یا «فرد» به عنوان پدیده‌ای نوظهور باعث نو شدن و استواری ادبیات است. این کشف باعث گذشتن از یک دوره‌ی «قدیمی»  برای رسیدن به یک مرحله‌ی «جدید» است، در واقع هنر برای زنده ماندن و نفس کشیدن راهی جز این ندارد.

مسئله‌ای که در یادداشت پیش‌رو مطرح و به بحث گذاشته می شود، تنها مقدمه‌ای‌ست برای ورود به یک موضوعِ دنباله‌دار که قطعا تا سال‌ها به درازا خواهد کشید و شاید هیچ راه حلی نیز  برای آن نتوان پیدا کرد، اما چاره‌ای جز طرح و به بحث گذاشتن‌ این مهم در قالب موضوعی تحت عنوان «خود انتقادی» نیست. این مُعضل لاجرم دامنِ نگارنده‌ی این سطور که خود نیز عضو کوچکی از خانواده‌ی بزرگ ژورنالیسمِ ادبی ایران محسوب می‌شود را، گرفته است.

«گفت و گو» با چهره‌های مطرح و تثبیت شده‌ی شعر و ادبیات قطعا امری «ضروری» است، از درون همین مصاحبه‌ها بدون شک نکته‌ها و آموزه‌هایی برای بسیاری از نوآمدگان این راهِ طویل مطرح می‌شود. کسی توان و حقِ نفی این مهم را نداشته و ندارد. اما مشکلِ اساسی رجوعِ‌ مکرر و متوالی به این شخصیت‌ها به هر بهانه‌ای است.

 برایِ نمونه صفحات ادبی نشریات را که ورق می‌زنیم، قطعا از نام یک یا دو چهره‌ی ادبی  که این روزها بسیار بر زبان ها می‌چرخد، نمی‌توان گذشت در واقع هر گاه صفحه‌ی ادبی برخی از روزنامه‌های مستقل را که می‌گشایی یادداشت یا مصاحبه‌های متعدد این چهره‌ها را می‌بینی که به زعم من این امر دو ضرر برای آن نشریات و چهره‌هایِ مورد نظر خواهد داشت:

1.      تکراری شدن سخنانِ (در عینِ ارزشمندی) این افراد.

2.      خستگی مخاطب خاص و عام از مواجهه ی مکرر  با این چهره‌ها و در نتیجه خستگی از نشریه‌ی مورد نظر.

مخاطبی که هر روز در کنار دکه‌های مطبوعاتی برای نگاهی- حتی – سطحی به نشریات توقف می‌کند، با مشاهده‌ی نشریه‌ای که مُزین به چهره‌ی این عزیزان در تیترهای اصلی‌اش می‌شود دچار نوعی رخوت و بی‌حوصلگی شده و قطعا «به راحتی» از کنار آن نشریه می‌گذرد، چرا که دیگر می‌داند حرف‌های آن شخصِ مورد نظر چیست و ضرورتی برای بازخوانی این آراء نمی‌بیند، در حالی که ممکن است- و اغلب این‌گونه است - که در لابه‌لای همان صفحات حرف‌هایی از کسانی دیگر باشد که قطعا نگاهی نو و بدیع را در برمی‌گیرد.

در سوی دیگر قضیه این کار، مانع بروزِ حرف‌های ارزشمند و جدید همان عزیزان می‌شود، چون که دیگر در لابه‌لای این همه تکرار مگر حرف تازه‌ای هم پدید می‌آید؟

این ایراد بیش از هر شخص دیگری «به ما و باز هم خودِ‌ ما» ژورنالیست‌ها باز می‌گردد، ما به دنبال «کشف» نیستیم و یا کمتر هستیم، اگر هم خدای نکرده(!) یکی از ما بر حسبِ ذوق و علاقه به دنبال گفت‌وگو با چهره‌ای جوان و کمتر دیده شده برود، موردِ‌ بی‌اعتنایی دبیر سرویس( یا سردبیر) قرار می‌‌گیرد که این شخص ارزشِ یک صفحه را ندارد، و این «ارزش نداشتن‌های خیالی»، آفتِ اساسی ادبیات امروز ما شده است.

تصور کنید شاعر- روزنامه نگاران بزرگی مانند احمد شاملو، نصرت رحمانی و... به دنبال کشف و طرح پدیده‌های جدید نمی‌رفتند، قطعا ما امروز چهره‌های شاخص عرصه‌ی شعر را که به گونه‌ای رهبری شعر جریان‌های مختلف ادبی را بر عهده دارند نمی‌داشتیم.

این مسئله برای نگارنده و چندی از دوستان دیگر هم پیش آمده است که گفت‌وگویی با چهره‌ای جوان و فعال داشتیم و برای چاپ آن به چند نشریه‌ي مطبوع و در درجه‌ی بعد نشریاتِ مطرح دیگر مراجعه کرده‌ایم و اغلب یک پاسخ شنیده‌‌‌ایم: «فعلا سیاست ما چاپ مصاحبه با چهره‌های جوان نیست»!

این پاسخ تنها و تنها یک معنا دارد و بس، یعنی: «ما به دنبال کشف و طرح چهره‌های نوآمده نیستیم». هر آن کس که مُد شود و روی دور بی‌اُفتد به سراغِ همان می‌رویم، همین جاست که ادبیات به ضد خودش بدل می‌شود و در واقع به جنگ با خویش بر‌می‌خیزد.

به هر صورت وظیفه‌ی ژورنالیسم طرحِ افراد و جریانات نوپدید برای مخاطب است و صد البته گَذرِ زمان همواره بر ماندگاری و ناماندگاری جریانات و افرادِ سالم و ناسالم ادبیات مُهر تایید می‌زند و لاغیر.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 16:6  توسط سید فرزام حسینی  | 


ساده‌نویسی مُرد؛ زنده‌ باد ساده‌اندیشی!

روزنامه «آرمان»؛سید فرزام حسینی:

مقدمه: تیغِ نقد بُرنده است. هیچ مصلحتی مانعِ بر نقادی آشکار و بی‌رحمانه‌ی یک اثر نه‌باید و نه‌می‌تواند که بشود. در نظر گرفتنِ هرگونه مصلحت و تعارفی در مواجهه با اثر ادبی یعنی خیانتِ به متنِ ادبیاتِ پیش‌رو و رادیکال. در برابرِ هر جریانِ ناسالم و بی‌ریشه‌ای باید شمشیرِ نقد را بیرون کشید، الخصوص اگر این جریان در غیابِ منتقد و یا بی‌تریبونی منتقد مبدل به جریانی به ظاهر فربه شده باشد؛ لویی فردینان سلین در جایی گفته است:« باید بر دُمل‌ها نیشتر زد تا چرک و خونِ ورم کرده و بویناک بجهد بیرون و بعد از دردی ناگهانی تن آرام شود...».

1 برخلافِ تصورِ برخی، شعرِ کوتاه سابقه‌ی طولانی در شعرِ شاعرانِ فارسی دارد. تاریخچه‌ای که برمی‌گردد به شعرهایِ یک تا چهار سطری شاعرانی همچون «قیس رازی»، «سعید بن عثمان»، «ابومحمدعبدالله» و... . اما اگر از این بررسی تاریخی بُگذریم که جایِ آن در این یادداشت نیست. به سبقه‌ی شعرِ کوتاهِ بعد از نیما یوشیج می‌رسیم، که پیوند خورده با اسامی چون «بیژن جلالی»، «محمد زهری» و «منصور اوجی» در دهه‌ی چهلِ شمسی است. این‌گونه از شعر بنابر اقتضایِ زمانه در آن دوران آن‌گونه که باید و شاید موردِ توجه مخاطبین و متقدین قرار نگرفت و دیده نشد. اما بعد از چند دهه به صورتِ عُمده در دهه‌ی 80 شمسی رُخی نشان داد و خودش را به مخاطبان و منتقدین شعر تحمیل کرد. دلیلِ این امر شاید به قولِ «سید علی صالحی» شتابِ زندگی مدرنِ شهری بود. شعرِ کوتاه موردِ مصرفِ مخاطبانی که وقت آن‌چنانی برایِ شعرهای بُلند و روایی ندارند و برخوردشانِ با شعر نیز مانندِ دیگر ملزوماتِ زندگی(غذای حاضری و...)است، قرار گرفت. هر چند این موضوع دلیلی بر حقانیت و چیره‌گی این جریان نیست، تنها می‌تواند دلیلی‌، برای رو آمدن این جریان باشد. از ویژگی‌هایِ اساسی و ضروری شعرِ کوتاه ایجاد شگفتی و ایجازِ در خواننده‌ی آن است. به‌گونه‌ی که بتواند در کوتاه‌ترین زمانِ ممکن و در سطرِ آخر منظورِ تمام و کمال را با ضربه‌ای به مخاطب وارد کند. شعری که به تعریفِ شمس لنگرودی مانندِ شعرِ بُلند، امکانِ باز بودن ندارد و باید در سطرِ آخر بار معنایی آن بسته شود. بعضی از شاعرانِ شعر کوتاه دلیل روی آوردن به این‌گونه شعر را، استفاده‌ی همه‌جانبه از آن توسطِ رسانه‌هایِ دیجیتالی و امکانِ انتقالِ آن توسطِ پیامِ کوتاه می‌دانند. البته این از ویژگی‌هایِ این‌گونه شعر می‌تواند باشد و هست. اما تراشیدنِ چنین دلیلی برایِ روی‌آوردن به سرایش این‌گونه شعر باری جز بلاهت ندارد. این کار یعنی تقلیل دادن امرِ شعری برایِ افزودنِ بارِ عامه‌پسندی و همه‌گیری به آن، آیا رسالتِ امر ادبی این است؟

2 ساده‌نویسی در شعر، جریانِ «غالبِ بازارِ نشر» در میان جریان‌هایِ شعری در دهه‌ی هشتاد شمسی بود. عبارتِ جریانِ غالبِ بازارِ نشر را به عمد داخل گیومه آوردم، چرا که این بدان معنا نیست که در دهه‌ی هشتاد اکثریت شاعران ساده‌نویس بودند، بلکه اکثریت کتاب‌هایِ منتشر شده منسوب به ساده‌نویسان بود. اغلب دیگرِ شاعران، از نحله‌هایِ متفاوت یا مجوزِ نشر نگرفتند و یا ترجیح دادند که کتابی‌ منتشر نکنند. ساده‌نویسی جریانی‌ست که سوایِ پیشینه‌ی تاریخی آن، با سردمداری شمس لنگرودی به جریانِ روزِ شعری مبدل شد. دهه‌ی هفتاد شمسی برای ادبیات و الخصوص شعر ما دهه‌ی پُر تنش و به اصطلاح طوفانی بود، دهه‌ای که در آن پس سکوتِ نسبتا راکدِ دهه‌ی شصت، شاعران متعددِ پیر و جوان به دنبالِ نظریاتِ زبانی مطرح شده از طرفِ فلاسفه‌ی غرب، نظیر دریدا، لیوتار و دیگر پُست‌مدرنیست‌ها رفتند. و بالطبع نظریاتی در رابطه با شعرهایِ زبان‌محور و معنا‌گریز را به ادبیاتِ ایران شناساندند. که شاخصترین‌ و کار کَشته‌ترین‌شان دکتر رضا براهنی با کتابِ «خطاب به پروانه‌ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم»، بود. اما قصدِ من در این مقال نه بررسی این جریان و جریانات مخالف و موازی آن است. بلکه قصدم از بیانِ کوتاهِ این بُرهه از تاریخِ شعر رسیدن به جریان ساده‌نویسی در دهه‌ی هشتاد است. پس آن طوفان‌هایِ عظیم زبانی در شعر دهه‌ی هفتاد و شعرِ زبان‌ورزانه و نخبه‌گرایانه‌ی شاگردان براهنی و غیره به‌قولی مخاطب با شعر قهر کرده و این در واقعِ نقطه‌ی عزیمت و بزرگترین دلیلِ روی آوردن برخی شاعران به جریانی به اسمِ ساده‌نویسی بود، شاعرانی که ادعا کرده و می‌کنند از این راه توانستند مخاطب را با شعر در دهه‌ی هشتاد آشتی بدهند؛ بحثِ افراط در زبان‌محوری و معناگریزی اکثریت شاعرانِ دهه‌ی هفتادی بحثی قابلِ قبول و صحیح است، اما زمانی این بحث که از سویِ اکثریت شارحین جریان ساده‌نویسی و دیگران مطرح می‌شود، موردِ قبول است که ساده‌نویسان این را هم بپذیرند که اگر بحثِ افراط در زبان در دهه‌ی هفتاد صورت گرفت، به همان میزان و شاید بیشتر در دهه‌ی هشتاد، تفریط در بیان یا به قولی بیش از حد رو بازی کردن در انتقالِ معنا صورت گرفت. ساده‌نویسی به جایی کشیده شد که عملا به ساده‌انگاری و ساده‌اندیشی رسید، شاعرانِ ساده‌نویس آن‌قدر در انتقالِ پیام یا معنی مشخص کوشیدند که امکانِ تفسیر و تأویل را از مخاطب گرفتند. تفاوتی نمی‌کند چه افراطِ در زبان که به سویِ نخبه‌گرایی محض پیش برود و چه افراطِ در معنی که به سویِ عامه‌پسندی محض پیش برود، هر دو توهین به شعورِ مخاطبِ پیگیرِ شعر است. این‌که ما آن‌گونه شعر بگوییم که همگان بفهمند و از آن لذت ببرند چیزی جز پوپولیسم‌گرایی و زیر سوالِ بُردنِ رسالتِ کُنشِ ادبی نیست. اما در این میان، مسئله‌ی دیگری که جریانِ ساده‌نویسی از فقدانِ آن بعد از گذشتِ یک دهه رنج می‌برد، عدمِ داشتن نظریه‌ای منسجم است. چیزی که جریاناتِ شعری دهه‌ی هفتاد دست‌کم از آن برخوردار بودند. اثر پیش از نظریه به وجود می‌آید، این حُکم قابلِ رد کردن نیست. اما فکر می‌کنم پس از گذشتِ ده سال حالا وقتِ آن رسیده است که شاعرانِ منتسب به جریانِ ساده‌نویسی مانیفستی ارائه بدهند. تئوریزه شدنِ یک جریان، بر درکِ آن جریان توسطِ مخاطبانِ حرفه‌ای شعر بیش‌تر کمک می‌کند و آن‌گاه می‌توان نقدهایِ مشخص‌تر و دقیق‌تری به این جریان وارد نمود، وگرنه مانند امروز سرِ این جریان باز است و هر کسی می‌تواند خودش را به آن منسوب کند.

3 هر دو گزاره‌ی بالا بی‌هیچ کم و کاستی با کتابِ «گاهی دوستت دارم گاهی نه» اثرِ یاور مهدی‌پور در ارتباط است؛ مهدی‌پور هم شعرِ کوتاه می‌نویسد و هم منتسب به جریانِ ساده‌نویسی در شعر است. وی در کتاب قبلی‌اش نیز چنین رویکردی داشت، اساسا از لحاض مفهومی هم این کتاب تفاوتِ چندانی با کتاب قبلی نمی‌کند، هر دو برآمده از یک جریان است با اندکی تفاوت. در کتابِ قبلی وی به‌راحتی می‌توانستی تاثیرِ شمس لنگرودی را در شعر‌ها ببینی، تاثیری که شاید در این کتاب تنها کمی‌ کم‌رنگ‌تر شده باشد اما هنوز محو نشده است. هنوز سایه‌ای از حضور جهانِ شعرهایِ شمس لنگرودی، در شعرهایِ این کتاب پیداست. اما این امر به معنی هم‌سطح دانستن شعرهایِ این دو کتاب با شعرهایِ شمس لنگرودی دست‌کم تا کتابِ «بیست و دو مرثیه در تیر ماه» نیست. چنین قیاسی میان این‌ها، قیاسی نسبتا مع‌الفارق خواهد بود. قصد، آشکار نمودنِ رویکردِ شمس‌ گونه‌ی این دو کتاب است.

پیش از پرداختن به هر موضوعی در رابطه با ساختارِ شعرهایِ این کتاب، باید به نکته‌ای اشاره کرد که البته اشاره و پرداخت به این نکته خود شاملِ نقادی تمامیت این کتاب می‌شود و پرداختن به جزئیات دیگر، همگی در حاشیه‌ای این نکته‌ی مهم قرار می‌گیرند. سطحی بودن شعرهایِ این کتاب پاشنه‌ی آشیل این کتاب است؛ شعرهایی فاقدِ اندیشه‌ی از پیش سنجیده‌شده و برخوردِ آنی و احساسی با مضامینِ مختلف. این امر، خواسته یا ناخواسته از ویژگی‌هایِ شعرهای مهدی‌پور شده است. یکی از دلایلِ عامه‌پسندی این نوع شعر نیز همین است، شعری که همگان می‌فهمند، و این بحث تا جایی پیش می‌رود که کلام از شعریت خودش ساقط می‌شود و به ورطه‌ی زبانِ به‌دور از شعریتِ شعر می‌افتد:« از نمکی که تو بر این زخم می‌پاشی/ برف آب می‌شود/ راهِ دلم پیدا/ درد که چیزِ بدی نیست!»(صفحه 68)

به لحاظِ مفهومی، اغلبِ مضامین مهدی‌پور از طبیعت گرفته شده است، در واقع وی شاعری ناتورالیست است؛ این امر به خوبی در هر دو کتابِ وی مشهود است، حتی از طرحِ رویِ جلد هر دو کتاب می‌توان به این امر رسید. اما این گرایشِ به طبیعت گاهی آن‌قدر با احساس ورزیده‌ نشده‌ی درونی شاعر در هم می‌آمیزد که وجهه‌ی طبیعی‌اش را از بین می‌برد و حالت کاملا تصنعی به آن می‌بخشد: « ابرِ من/ هیچ آسمانی نداشت/ از خودش می‌چکید/ خیس می‌شد از/ تنهایی.»(صفحه 62)

گاهی به سویِ سرایشِ شعرهایِ عاشقانه‌ هم می‌رود، اما این شعرها اغلب بوی سانتی‌مانتالیسم می‌دهند، شاعر بسیار احساسی با بن‌مایه‌ی اثرش برخورد می‌کند:«گاهی هستی/ گاهی نه/ گاهی دوستت دارم/ گاهی نه/ تو کیستی و از کجایی/ که هر غروب دلتنگت می‌شوم.»

در گزاره‌ی اول، مهم‌ترین ویژگی شعرِ کوتاه را بیان نمودم، این کتاب در اکثریت شعرهایِ خود از فقدان چنین ویژگی رنج می‌برد، اغلب شعرها بی‌آن‌که در مخاطب ایجاد شگفتی کند، او را وادار می‌سازد که با یک‌بار خواندن به راحتی از آن رد شود و فراموشش کند، شاید خیلی‌ها این شعرها را بخوانند و بگویند قشنگ است، اما دقیقا نهایتِ کلمه‌ای که می‌توان برای برخی از شعرهایِ کتاب به‌کار برد، همین عبارت «قشنگ» است. به غیر از یکی-دو مورد، شعرهای دیگر این مجموعه بی هیچ ضربه‌ای، به راحتی تمام می‌شود. شعرها به بیانِ احساس لحظه‌ای شاعر تقلیل پیدا کرده‌اند:« خاطره‌های من/ ریشه‌های درختی که تن‌اش را بریده‌اند-/ زیر خاک/ خاموش و پر از دل‌تنگی.»

سرتاسر کتاب که شاملِ 72 شعرِ کوتاه است از ضعف‌هایِ شمرده شده در بالا جدا نیستند، آن‌چه از حاصلِ این کتاب برمی‌آید رکود یک جریان است، این کتاب نماینده‌ی جریانی‌ست که حتی در جریانِ ساده‌نویسی هم جایِ مشخصی نمی‌توان بر آن در نظر گرفت، «گاهی دوستت دارم گاهی نه» نمونه‌ی مشخصِ ساده‌اندیشی به جای ساده‌نویسی است.



+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 23:8  توسط سید فرزام حسینی  | 

صداقت با مخاطب یعنی شاعر بمانی و شعرت را بگویی


روزنامه «آرمان»؛سید فرزام حسینی:  در این آشفته بازارِ ادبیات، که هر کس از گَردِ راه رسیده و نرسیده کتابی به دستِ چاپ می‌سپارد، گاهی که یک کتابِ خوب به دستت می‌رسد آن هم از یک جوانِ تازه نفس، ذوق‌زده می‌شوی و می‌خواهی بدانی که کیست و از کجا سر در آورده. سهند آقایی را با کتاب «عبدالقادری از جنگل آمده بود»، از این دست جوانان یافتم و خواستم پایِ حرف‌هایش بنشینم و عاقبت هم نشستم. آقایی در بهمن‌ ماهِ سال هزار و سیصد و شصت و شش به دنیا آمده است. به گفته‌ی خودش، دورانِ کودکی‌ و نوجوانی‌اش به آزمونِ خودنوشتِ فارسی می‌گذشت. فعالیت حرفه‌ای او به اوایل دهه‌ی اخیر برمی‌گردد. چهارده ساله بود که نخستین شعرش در مجله‌ی کارنامه به سردبیری منوچهر آتشی به چاپ رسید و این آغازی بود برای همکاری نیمه‌مستمرِ او با مجلات و نشریات ادبی. از او تا کنون دو دفتر شعر با عناوین «شبان سرزمین‌هایِ زخم» و «عبدالقاری...» به طبع رسیده است و یک ترجمه و ده‌ها مقاله و یادداشت. شغلش معلمی است و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران. مشروحِ گفت‌وگویم با این شاعرِ جوان را در زیر می‌خوانید:


ببینید یک موضوعی که باعث شگفتیِ جُملگی منتقدینیشدکه کتاب قبلی تو را خوانده بودند، این بود که سهند آقایی از «شبان سرزمین‌هایِ زخم» تا «عبدالقداری از جنگل آمده بود» چه دوره‌ای را طی کرد که تغییری شگرف در کارش رخ داد، در واقع چه‌طور از یک کارِ ضعیفِ، به یک مجموعه‌ی قابلِ قبول و خوب رسید؟

 

شعرهای مجموعه‌ی «شبان سرزمین‌های زخم» گستره‌ی سال‌های هفتادوهشت تا هشتادوچهار را در برمی‌گیرد یعنی دوازده تا هجده‌سالگی بنده؛ سال‌هایی که بسیار می‌نوشتم و کمتر می‌خواندم و خوانده‌هایم هم سطرهای کتاب‌های کتابخانه‌ی پدری بود، یعنی مجموعه‌ای گزیده از نویسندگان و شاعرانِ بعد از مشروطه و مجموعه‌ای گزیده‌تر از دواوینِ قدما که البته دست‌نخورده بودند و تقدیرشان این بود که مثلِ غالب کتاب‌های کلاسیک، در دوره‌ی بازنشستگی صاحبشان تورقی بشوند و من هم به حکمِ اطرافم، شاید در همان کودکی شعرهای بسیاری از معاصرین را از حفظ می‌خواندم اما شعرهای گذشتگان را خیلی کم خوانده بودم و همانطور که عرض کردم، بسیار می‌نوشتم. هر روز می‌نوشتم و گزیده‌ی آن لنگیدن‌ها همان کتاب اولم است. و امامیانه‌ی سالِ هشتاد و چهار، آغازِ دیگری بود. انگار که گذشت اختر از هوای پاییزی و من هم به قضای نوجوانی و آن سرِ همیشه سودایی، دیوانه‌ی کاناپه‌ی نه چندان راحتِ اتاقم شدم و شاید چیزی در حدودِ هفت‌هشت ساعتِ آزگار می‌خواندم و هی بادم زیادتر می‌شد. تازه معلم شده بودم و سالِ اولِ دانشگاه بودم. فی‌الجمله تعلیم و تعلمم ادبیات بود و تاریخ بود و اگر غمِ نان را هم فاکتور نگیریم، خوشبختانه تا به امروز نیز چنین است. الغرض شاید در «عبدالقادر...» خیلی ناخودآگاه و بسیار‌بسیار جبری، خواندن و نوشتن را فدای هم نکرده باشم.

 

این کتاب بیش از هر جریانی، وامدارِ جریانِ شعرِ زبان‌ورزانه‌ی دهه‌ی هفتاد شمسی است، این نسبت را تا چه حد قبول داری؟

 

بنده اکثر کارهای شاخض دهه‌ی هفتاد را خوانده‌ام و اینکه شعر من وامدار گذشته‌اش بوده بدیهی‌ست اما بنده به هیچ روی توی کتم نمی‌رود که همینطوری دل‌دلی و بدونِ هیچگونه سبک‌شناسی و اینها، بگوییم که فلانی وامدارِ فلان مکتب و فلان جریان است. مثلن برخی مدام روی وجه کلاسیک شعرهای من دست گذاشته‌اند و مدام حرف‌های تکراری زده‌اند و حتا سعی نکرده‌اند که دست‌کم در این وجه مکشوف، عمیق شوند. خود شعر «خمار و مشرق» که بیش از همه‌ی شعرها مورد توجه قرار گرفت و تا آنجا که بنده می‌دانم بسیاری آن را از حفظ دارند، شعری‌ست اصلن ضدِ نظامِ سیاسی‌شده‌ی عرفان ما اعم از عرفانِ زمینی و آسمانی، اما نه تنها این ویژگی را درنیافتند، یکسری اسم ردیف کردند از دهه‌ی هفتاد و مرا گذاشتند تنگشان و تازه آقای بیژن الهی را هم وارد لیست کردند تا احتمالن دلمان نسوزد از بی‌ریشگی. نیم‌نگاهی به تاریخ ادبیات فارسی نشان می‌دهد که زبان شاعران اغلب آنجاها که از هم فاصله می‌گیرد، و آن فاصله محسوس جلوه می‌کند، مختصات ادواری و سبک‌شناختی دارد اما این همه‌ی ماجرا نیست. مثالِ دم دستی‌اش هم شعر حافظ. اگر فارغ از سبکِ شخصی او که در جزئیات جلوه می‌کند، زبانش را بررسی کنی، چه چیز باقی می‌ماند از شاهکاری که زبان را با کوچکترین اجزایش در خود بارور کرده است؟ مقصود آنکه استفاده از «زبانِ شعری» در سوالِ تو مرتکب همان اشتباهِ لفظی و تکراری‌ای می‌شود که در نهایت می‌رسیم به «تاثیرپذیری حافظ از سعدی و خواجو و سلمان و اینها» که صرفن بیانِ مودبانه‌ی «تقلید حافظ از ایشان» است. حال آنکه به نظرم سخن‌شناس، می‌داند که غزل حافظ در بندِ ساختارهای مکانیکیِ عصر خویش نیست تا بازتابِ طرحیاتِ انجمنِ شاعرانِ عراقی باشد؛ چنانکه سعدی هم نبوده، و خواجو هم تا حدی نبوده. به واقع «زبانِ شعری» آنجا که جا می‌افتد و اثر می‌کند پنهان است، و درواقع آنچه تو دیدی مصداقش همان که از زیرِ دستار اندک‌مایه پیدا بود... سعدی زبان‌آور است و به همین دلیل شعرش را سهل‌ممتنع می‌خوانیم. و خاقانی زبان‌آور است و هم از این جاست که شعرش را طریقِ غریب می‌خواند. و این‌ها باید قابل توجه هر دو طیفِ ساده‌نویسان و زبان‌بازان ما باشد.

 

مسئله‌ای در اشعار این کتاب خودنمایی می‌کند. تو با تمام دلبستگی و وابستگی‌ای که به شعرِ زبان‌محور داری اما در بیشترینه‌ی این اشعار به سویِ مونولوگ‌محوری پیش نمی‌روی و تعادل را بینِ معنا و زبان حفظ می‌کنی، البته این امر در اشعارِ رُمانتیک‌ات کمی دچارِ تزلزل شده و به دام مونولگ هم افتاده‌ای. آیا این حفظِ تعادل با آگاهی و کسبِ تجربه از دهه‌ی هفتاد بود؟

 

بنده به هیچ روی نمی‌توانم معنا را از زبان تفکیک دهم که تعادلشان را بازبشناسم. خواجه‌هدایت‌الله رازی هم که خمسه‌ی نظامی را به «تزریق» جواب گفته است و استاد یکه‌تازِ عرصه‌ی «بی‌معنایی» و «بی‌ادبی»ست، با آنکه به ازای هر بیتِ به اصطلاح بی‌معنایش صله گرفت، سه دندانش را کشیدند آن هم برای سه بیتی که دست بر قضا معنا شدند و اسنادش موجود است. من از دواوین و تذکره‌های بخصوصی چون سامی و نصرآبادی و مجمع‌الفصحا و مقالات‌الشعرا، و نیز از تجربه‌ی معاصرین، فراگرفته‌ام که شعری نگویم که به اصطلاح رایج، سطری از آن را نشود معنا کرد. شعری که فضا می‌سازد و بارِ گرانی از همان معنای مصطلح را به استمدادِ واژه‌های متراکم و صدالبته موسیقی به دوش می‌کشد، آنچیزی نیست که از تزریق‌گویان و شبه‌مدرن‌ها برخاسته باشد و به گمانم مثال برای این نوع فضاسازی‌ها در همین ده‌ بیست ساله‌ی اخیر اندک نیست.

 

اگر بخواهم حُکمی از پیش تعیین شده را به کار ببرم باید بگویم، که شعرِ زبان، شعرِ تمرین و کنکاشِ با کلمه است. با این حساب، تو شعرهایت را چه میزان محصول تمرین و چه میزان محصول الهامِ شاعرانه می‌دانی؟ این پرسش را از این رو طرح کردم که کسی مثلِ «یدالله رویایی» معتقد است، شعر را باید دعوت کرد، و مبنی بر همین نظر موضوعی با عنوانِ الهامِ شاعرانه را از اساس زیرِ سوال می‌برد.

 

اینکه آقای رویایی گفته‌اند شعر را باید دعوت کرد، ورای آنکه عقبش چه میزانی باشد و چه رویه‌ای، حکمی‌ست که در خودش، یعنی بیرون از متنی که محمول سخنان ایشان است کاملن ذوقی است و برخوردِ من نیز با این نوع از بیان، مجامله‌ای‌ست صدالبته رضایت‌بخش؛ یعنی همچنانکه «پرتو شعور نبوت» و «رستاخیز کلمات» و «الهام آسمانی» و اینها، تعاریفی هستند ذوقی، «شعر را باید دعوت کرد» و «شعر باید خودش بیاد» هم متعارفاتی هستند که اهمیت‌شان معطوف است به گوینده‌ی خبر؛ یعنی اگر از سوی عمه‌جانِ شعرآشنای دلقکِ قدقدشاه گفته می‌شد هم شاید بر جریده‌ی تاریخ مقبول می‌افتاد، فکیف که فلان شاعرِ شهیر گفته است یا فلان ناقد. الغرض این حرف‌ها کلماتِ قصارند و ذاتشان پارادوکسیکال است و از همین جاست که هیچکدام هم بکلی باطل نیست. آلوده نشویم بهتر است.

 

ترفندی که به خوبی توانستی از آن بهره بگیری، استفاده از آهنگ و ریتم در شعرهایِ معناگریزت بود. با این کار کمی از شدتِ گریز از معنای زبان کاستی و گوشِ مخاطب را به بازی گرفتی. این کارِ چه‌قدر خودآگاهانه بود؟

 

ادبیات شیدای ما معناگریزی داشته و دارد. چون باید داشته باشد. و اگر به همراهِ شیدایی‌اش باوقار و متین بوده است، دلیل دارد؛ زیرا شاعرِ شیدا با خیابانگردِ شیدا فرق دارد. البته بنده موسیقی را یکی از ارکانِ بلافصلِ شعر می‌دانم که استفاده از آن، به جا و مناسب، کاریست بسیار توانفرسا و جانکاه.

 

یک موضوعی که خیلی در شعرها و نوشته‌هایت به چشم می‌آید و در واقع در مقابل خواننده رخی نشان می‌دهد، این تسلط و مایه‌گیری از ادبیاتِ کهن فارسی و استفاده از آن‌هاست. این کار در واقع به نوعی از خصیصه‌هایِ سهند آقایی نیز شده است. این امر سر چشمه و ضرورت‌اش در چیست؟

 

نیما برای خیلی‌ها به درستی تاثیری روی ادبیاتِ پس از خود گذاشته که گویی قلمروهای دیگری هم برای شاعر فارسی‌زبان کشف شده است و می‌تواند در آن قلمروها نیز حیات کند و قلم برقصاند و چه و چه. حالا که این‌ها را نیک می‌دانیم و جایمان هم نرم است و خانه‌مان گرم، بهتر است کمی تاریخ ادبیات بخوانیم تا فارق و مفروقش را بازیابیم و موثراتش را بازبشناسیم و نیما را تنها با جامه‌ی یکی از فاتحانِ بزرگِ ادب فارسی تصور کنیم و توی ذهنمان کمی طبقه‌بندی‌شده‌تر، و با منشوری انگیخته‌تر از کسان و ناکسان به استقبالِ خوانده‌ها و نوشته‌هایمان برویم. اگر رندِ زمانه‌مان، اخوان گفت که پس از ناصرخسرو و فردوسی و حافظ و خیام، دیگر دعوی شعر و شاعری داشتن دعوی بیهوده‌ای‌ست، خاطرتان جمع باشد که خودش بیش از همه‌مان کباده‌ی ادب می‌کشید؛ او داشت در هیئتِ پیری که راه را رفته است، سالکانِ نوپایی را نهیب می‌زد که جمله خندیدندی و ندانستندی که به قولِ منوچهری: «شعر ناگفتن به از شعری که باشد نادرست / بچه نازادن به از ششماهه افکندن جنین».

 

با زیرکیِ تمام شعرهایِ کتاب‌ات را خوانده‌ای و سی‌دی‌اش را ضمیمه کتاب کرده‌ای؛ این را از آن جهت می‌گویم که فکر می‌کنم خودت هم متوجه‌ی این موضوع شده‌ای که شعرت بیش از وابستگی به متنِ خواندنی به متنِ شنیداری وابسته است. این را تا حدودی ضعفِ کارت نمی‌دانی؟

 

البته من نمی‌دانم «وابستگی به متنِ شنیداری یا خواندنی» چه پدیده‌ای‌ست. . .

 

منظورم از شنیداری، یعنی متنی که اگر با صدای خودِ شاعر شنیده شود منظور و مفهومِ متن انتقال‌پذیر‌تر و ملموس‌تر است.

 

بنده در مقاله‌ای درباره‌ی شنیداری‌بودنِ شعر فارسی، حرف‌هایی در بابِ این سنت گفته‌ام و بازگو نمی‌کنم، ولی مزیدش این را هم بگویم که به قولِ صائب: « شد سخن در روزگار ما چنان کاسد که خلق / در شنیدن بر سخنور منتِ احسان نهند». من با نگاه به این دو حقیقت، یکی همان سنتِ از یاد رفته و دودیگر آن فحوای طنازِ بیتِ مذکور، یک نوع از انواعِ خوانش را به مخاطبِ خودم پیشنهاد می‌کنم و همین فعل، بسیاری را بر آن داشته است که شعرم را وابسته به متن بدانند. الحذر الحذر که به قولِ شاملو که گفته بود: جمع کنید این بساطِ شعرِ کارگری را، حالا ما هم باید بگوییم: جمع کنید این بساطِ شعرِ هایکویی را که هر بچه‌دماغوی وبلاگ‌بازِ نخوانده، تلمبه‌وار، باد به غبغبِ مبارک نیفکند که: شعر را باید بشود اس.ام.اس کرد، و یا باید بشود راحت خواند و از این مسخره‌بازی‌ها. آن‌ها مجموعه آثارِ نیما را هم نمی‌توانند از رو بخوانند و هم از اینجاست که الاعتبار‌الاعتبار گویانِ پس‌کوچه‌های دوره‌ای هستیم که ربض تا شارستانش، انبوهِ شعرهایی‌ست که چون مور بر سنگِ سیاهند و شاعرانی که چون کور در روضه‌ی راز و صدالبته بنده به خیلی‌های این دوره خوشبینم که خوب می‌نویسند و خوب می‌خوانند و به هر روی: «رگ رگ است این آبِ شیرین آبِ شور / در خلایق می‌رود تا نفخِ صور».

 

ممیزی بر «عبدالقادر...» به چه صورت بود، عاقبت آن چیزی که می‌خواستی و دست‌کم برایت قابلِ قبول بود از ارشاد بیرون آمد؟ و یا ضربه‌هایِ زیادی به بدنه‌ی کارت خورد؟

 

هشتاد صفحه را کردند چهل و پنج برگ اما شعرهای چاپ شده، بی ‌کم و کاست درآمد و زیرِ بار نرفتم که سطری یا کلمه‌ای را تغییر دهم. اگر سطری مشکل داشت، شعری فدایش شد و آنچه از چاپخانه بیرون آمد، خشنودم می‌کرد که دست‌کم سلاخی نشده. این را هم بگویم که نامِ مجموعه در ابتدا «من مات نیستم» بود که ممنوع‌الانتشار اعلام شد و بعد ما اسمش را عوض کردیم و چند شعر بدان افزودیم و اصلاحیه‌ها روان شد و راضی شدیم به رضای خودمان و دوستانِ ارشادی. طرحِ جلدِ کتاب هم گویا باعثِ کژفهمی‌هایی شده بود که در چاپِ دوم تغییر کرد.

 

چندی پیش در گفت‌وگویی که با یکی از شاعرانِ جوانِ ساده‌نویس انجام شده بود، او مسئله‌ای را بیان کرد با این مضمون که «شاعران در دهه‌هایِ گذشته(بیشتر منظور دهه‌ی 70 بود)از زبان و تکنیک‌هایِ آن استفاده‌ی ابزاری کرده‌اند و این کار سوء استفاده است، آن‌ها با مخاطب صادق نبوده‌اند». این حرف را چه‌قدر قابلِ قبول می‌دانی؟

 

اگر شما حرف آن آقا یا خانم را عینن برای بنده نقل کرده‌اید که اصلن در این زمانه غریب نیست اینچنین برخوردهایی، و از آنجا که از روی طبع باید موضعی داشته باشم به اینچنین افاضه‌هایی، باید عرض کنم که: حالا به فرض هم که با مخاطب صادق نبوده‌اند، باید ببینیم که تقِ کی درمی‌آید از این شاعرنمایانِ کذابِ شعر فارسی که خبر رسیده ـ گوشِ شیطان کرـ بازی زبانی کرده‌اند و احتمالن خاقانی شروانی را هم باید در ردیفِ ایشان بچپانیم که بدمصب! شعرش را که می‌خوانی یکجوریت می‌شود و هی کلافه می‌شوی و خارشت می‌گیرد و انگار که یک حسی در آدمی می‌جنبد که حضرتش با مخاطبانِ فرهیخته صادق نیست. تازه همه‌ی کاسه‌کوزه‌ها را هم که نباید سرِ هفتاد و هشتاد بشکنیم. اصلن مگر ما همه‌ی هفتاد و هشتاد را خوانده‌ایم؟!

 

بگذار سوالِ قبلی را جور دیگری مطرح کنم، صداقت با مخاطب چه‌گونه معنا می‌شود؟

 

صداقت با مخاطب یعنی که شما سالی شش‌تا مجموعه با قطع‌های مختلف نریزی توی بازار و برای هر واقعه‌ی طبیعی و غیرطبیعی هم پخشِ زمین نشوی. آخرگفت که: «یه لقمه نون بربری، من بخورم یا اکبری»، که ربطش به بی‌ربطی‌اش است و احتمالن نقضِ غرض. چرا؟ چون معاشی هم ندارد این شعر و شاعری که حالا به فکرِ لغزشِ پا و فرشته‌ها باشیم. اصلن بی‌خیالِ این حرف‌ها. صداقت با مخاطب یعنی که شاعر بمانی و شعرت را بگویی. والسلام.

 

تاکید بیش از حد بر آن گفت‌وگو و بازگشت به آن از این روست که این حرف، فقط حرف‌هایِ آن شاعرِ خاص نیست؛ بلکه نظرِ یک جریان است. جریانی که در عدمِ حضور منتقد خودش را بسیار بزرگ‌تر از آنچه که هست می‌بیند. این شاعر جایِ دیگری از گفت‌وگو اشاره کرده بود، آن‌ها(منظور شاعران دهه‌ی 70)با تولید هیجانات کاذب، مخاطب را به لذت‌هایی زودگذر می‌رسانند. آیا این حرف در مورد شعرهایِ زبانی دهه‌ی هفتاد و بعد از آن، صادق است؟

 

آن ادبیاتی که وقتی از شعر حرف می‌زند، جوهرِ مطلبش همین برچسب‌های معمولِ «هیجاناتِ کاذب» و «لذت‌های زودگذر» و «عدم صداقت با مخاطب» و چه و چه باشد، دوتا کنتور هم که از دریدا و فوکو بیندازد، برای بنده هیچ فرقی با تعابیرِ «عاملِ بیگانه» و «کارمندِ موساد» و این شعارها ندارد. یک ترکیب را آنقدر لوس می‌کنیم که شنیدنش همه را ملوس می‌کند و حالا یک از خدا بی‌خبری که موس‌موس‌کنانِ همین حرف‌هاست، قد راست می‌کند که فردوسی در بندِ وزن و قافیه بوده است و من! در بندِ هیچ نباشم و فقط به آن پارامترهای گوگول‌مگولی اندیشه می‌کنم که آقامون فلانی در ترمِ بسالی گفته. و اگر نمی‌گفت، شعرهای من توی فیس‌بوک، پونصدتا لایک نمی‌خورد... عجب! باز هم به ملک‌الشعرا صبا و شاهنشاه‌نامه‌اش که هنبازِ استادِ طوس می‌دانست شخصِ مبارکش را...

 

برسیم به ترجمه، که دستی در آن هم داری، شعرهایِ نزار قبانی و چند شاعرِ دیگر را این‌سو و آن‌سو از تو دیده‌ام، اما در این میان از شعرهایِ ترجمه‌ی شاعری کتابی هم منتشر کرده‌ای؛ چه‌گونه با اشعارِ آلن بُسکه آشنا شدی؟

 

محمد‌مهدی شجاعی آشنایم کرد. شعرِ «پنج کرکس»‌اش به دلم نشست و قصه آغاز شد.

 

کسی که یک متن را به زبانی دیگر برمی‌گرداند و آن را به صورت کتاب عرضه می‌کند، قطعا ضرورتی در آن متن احساس کرده است، این ضرورت در مورد بُسکه چه بود؟

 

«ضرورت» برای من خیلی ترسناک است. نمی‌دانم. شاید برای آنست که زنگِ تفریحم، بازی با کلمات است و شدیدن هم کیفورم می‌کند. ترجمه هم یکی از آن بازی‌های مفرح است برای من.

 

عاقبتِ پری‌خوانی صد شاعر به کجا رسید؟ گمان کنم تقریبا دو سالی از وعده‌ی چاپ‌اش گذشته باشد و هنوز از آن خبری نیست. . .

 

یک سالی از فرستادنِ کتاب به ارشاد می‌گذشت که نامه‌ای از اداره‌ی کتاب رسید با این فحوا که بنده باید نامه‌ای بنویسم با این مدعا که با همه‌ی شاعرانِ این کتاب هماهنگ شده است. و از آنجا که ما پیش از تدوینِ کتاب، از جمله‌ی دوستانِ شاعر رخصت گرفته بودیم، به نشاط قلم در نهادم و به توقیع موکد کردم که شاعران از این اتفاق آگاهند و چه و چه. خلاصه پس از چند ماه نامه آمد که: اعلامِ مواردِ مشروط، منوط به اجازه‌نامه‌ی کتبی همه‌ی شاعران، به انضمامِ مدارکِ شناسایی ایشان است. یعنی چا‍‍پ نکنید این کتاب را! و همین بی‌مهری‌ها باعث شد که بانو میترا الیاتی، کرکره‌ی جن و پری را پایین بکشد و هنوز هم که هنوز است، پس از چند ماهی که از تعطیلی این نشریه می‌گذرد، پربازدیدکننده‌ترین سایت ادبی است و همچنان در صدر.

 

تعطیلی یک‌باره «جن و پری» دلیل‌اش چه بود؟ جایگزینی هم برایش در نظر گفته‌اید؟

 

دلایل متعددی داشت که حالا جای گفتنش نیست ولی بی‌شک دوباره با هیئتی تازه خواهیم آمد.

 

در شعرهایِ پراکنده‌ای که بعد و خارج از کتابِ آخرت خوانده‌ام به نوعی از بازی‌هایِ زبانی و ریتم و آهنگ شعرهایِ به سیاق آن مجموعه کاسته‌ای. البته این چند شعرِ پراکنده معیار نیست، اما ما در کتاب‌هایِ بعدی‌ات باید انتظارِ تحربه‌هایِ تازه‌ای از تو داشته باشیم و یا همچنان بر جنگلِ «عبدالقادر...» قدم می‌زنی؟

 

درست می‌گویی که آن شعرها معیار نیست. به نظرم شعرهای دفترِ بعدی متفاوتند از عبدالقادر. تا نظرِ دیگران چه باشد.

 

و سوالِ آخر این‌که کارهایِ آماده و در انتظارِ چاپ چه دارید؟

 

دفترِ سومم را آماده کرده‌ام. ترجمه‌ی شعر «کوسانگ»، شاعر کره‌ای را با همراهی خانم مینا جعفری ثابت برگردانده‌ایم و تنها مقدمه‌اش مانده است. شعرِ «جوی هرجو»، شاعر سرخپوست امریکایی با همراهی خانم فخامزاده دارد به پایان می‌رسد. همچنین همراهِ خانم فخام‌زاده قراردادی با نشر مشکی نوشته‌ایم برای معرفی و ترجمه‌ی شعرهای «بونین». چند مقاله‌ی بلند هم خواهم نوشت که احتمالن در قالبِ کتاب‌هایی کوچک عرضه خواهند شد و از دوستانم نیز خواهش کرده‌ام که چنین کنند و امیدوارم مجموعه‌ی خوبی دربیاید. از کارهای قبل هم کتابِ «نبودن خیلی راحت‌تره» تمام شده و در شرف تجدید چاپ است.

 

سپاس‌گزارم بابت وقتی که برای گفت‌وگو گذاشتی سهند آقایی عزیز.

 

من هم سپاس‌گزارم.


+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 13:58  توسط سید فرزام حسینی  | 


در اهمیتِ «دولت‌آبادی» بودن

روزنامه «آرمان»؛سید فرزام حسینی:

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

1- نسلِ من و هم‌چنین نسل‌های بعد، چه بخواهند و چه نخواهند به محمود دولت آبادی بدهکار هستند. بدهکار، به احترامِ تاریخی که فروتنانه بر دوشِ خسته کشید و چکیده و تکه‌ها‌یی از آن را در آثارش روایت کرد و زیستِ مُدام بخشید. محمود دولت آبادی به گواهی قصه‌هایی که نوشته است، از زُمره نویسندگان و روشنفکرانِ تاثیر گذار بر جریانات ادبی، در 3 دهه‌ی اخیر بوده است. تاریخِ ادبی ایران و به خصوص حوزه‌ی معاصر آن گواهی می‌دهد که شاعر و نویسنده کم نداشته‌ایم و نداریم؛ اما در این بین کسی که شخصیت و اثرش تاثیرگزار بوده باشد قطعا کم داریم، خاصیت تاثیرگزاری در هر نویسنده‌ای بروز نخواهد کرد و آثارش این‌گونه نخواهد گفت، اما تاریخِ ادبی معاصر تمام قد ایستاده و حاضرِ به شهادت برای اهمیت و تاثیرگزاری محمود دولت‌آبادی است.

2- «نون نوشتن» آخرین اثرِ منتشر شده از محمود دولت آبادی، در برگیرنده‌ی خاطرات و برخی یادداشت‌هایِ شخصی او، از اواخرِ سال 1359 تا سال 1374 است. بیشترین تمرکزِ دولت آبادی در پروسه‌ی زمانی نوشتن کتاب‌هایش و بیشتر از همه، دو مجموعه‌ی «کلیدر» و «روزگار سپری شده مردم سالخورده» که به اعتقاد بسیاری از منتقدین، حاصلِ عُمرِ دولت آبادی و ماندگارترین اثر رمانی تاریخ ادبیات معاصر است. بیانِ روابطِ خاصِ خانوادگی با زبانی صریح و بی‌پرده از ویژگی‌هایِ منحصر به فرد نویسنده در این کتاب است، که البته پیش‌کشیدن دلخوری‌های قدیمی از بعضی دوستان را هم باید به آن افزود. او روایت‌گرِ خاطرات تلخ و شیرین از دوستان حال و سابق‌اش می‌شود، از خاطره‌ای تلخ با سیاوش کسرایی، از شاملو می گوید و یادهای مکرر در جای جای کتاب از خاطراتِ زندانِ پیش از انقلاب که به گفته‌ی خودش بیشترین تاثیر را بر مسیر زندگی‌اش گذاشته است. صداقت وی حتی اگر به ضرر زندگی شخصی‌اش باشد مانع بیان آن نمی‌شود، اعتراف به این‌که بسیاری وقت‌ها کار نوشتن‌اش را به روابطِ زندگی شخصی‌اش ترجیح داده، و این امر ارزشِ نوشته‌هایش را بیشتر می‌کند. دولت آبادی به درستی نویسندگی را احاطه بر نظریه‌هایِ ادبی و دانستنِ قواعد و آیینِ نگارش نمی‌بیند‌، بلکه آن را در بطنِ جامعه، میان مردم و همکلام شدن و شنیدن دردهای‌شان می‌داند و به قولِ خودش:«ادبیات جوشش زندگی است در متن».

3- خالقِ «کلیدر» از معدود نویسندگان مطرحی بود که در دهه‌ی شصت در ایران ماند، این تنهایی را مي‌توان در بسیاری قسمت‌های خاطرات این کتاب دید. تنهایی که با مرگ و مهاجرت خواهران و برادران و دوستان‌اش دو چندان می‌شود. اما در عین این تنهایی، لابه‌لایِ صفحات همین کتاب، همواره نوری کم سوء از امید می‌بینیم. خودش می‌گوید:« من نگاهی غیر از هدایت دارم. من از دل سنگلاخ آمده ام،و هدایت از باقیمانده اشرافیت قاجاری». چراغ امیدش خاموش نمی‌شود، می‌جنگد و کم نمی‌آورد. با این همه، در ادبیات هدایت را استاد خود می داند و برای هر شخصی طبیعتی قائل است. دولت‌آبادی از اهمیت فوق‌العاده‌ای که نوشتنِ رمانِ ده جلدی کلیدر برایش داشته در «نونِ نوشتن» فراوان یاد می‌کند‌، او به حدی غرقِ در نوشتن این اثر می‌شود که حتی مرگ عزیزانش از جمله پدرش‌، را نمی‌بیند و به قول خودش بعد از پایان اثر تازه می‌فهمد که پیرامونش چه گذشته و چه کسانی را از دست داده است. ذکر این خاطره برای شاهدی بر عمق رابطه‌ی عاطفی نویسنده با پدرش خالی از لطف نیست؛ دولت آبادی می‌نویسد‌: «وقتی در زندان بودم مادرم به دیدنم آمد و گفت‌:‌"پدرت بیمارستان است." گفتم‌:"نگران نباش، نمی میرد." بعدها شنیدم که در اتاقُ بیمارستان خانواده جمع شده بودند و فکر می‌کردند در خال موت است، اما پدرم چشم‌هایش را باز می‌کند و می‌گوید‌: «گریه نکنید، تا محمود نیاید، من نمی‌میرم.»

نکته‌ی دیگری که بیش از همه در این کتاب به چشم می‌آید که نویسنده را در دوران جوانی‌اش آزار داده‌، بی توجهی روشنفکران و نویسندگان حاضرِ آن زمان به او بوده‌، دولت آبادی معتقد است که آنها نتوانستند قریحه و استعداد موجود در وی را کشف کنند و این، کارش را برای معرفی و مطرح شدن سخت‌تر کرد. هر چند باعث شد که کوششِ خود را در این مهم بیش از پیش افزایش دهد.

4- دولت‌آبادی پوپولیست و عوام زده نیست‌، اما بی‌شک نویسنده‌ای برآمده از میانِ مردم است‌، آثارش از میانِ دلِ آنها می‌جوشد‌، با مردم همراه می‌شود با آنها جان می‌گیرد و با آنها می‌بالد.هستند بسیارانی که از اعماق جامعه بر آمده اند‌ اما پس از چندی به شواهدِ آثار و عملکردشان از مردم دور می شوند‌؛ اما آقای نویسنده‌یِ ما از این دست نیست‌، او آثارش و رفتارش تاییدی‌ست بر این مدعی، که هنوز مردمی مانده است. هیچ اثری و هیچ نویسنده‌ای بی‌نقص و مصون از نقد نیست‌، می‌توان برخی کارهای دولت آبادی را دوست یا قبول نداشت، اما به هیچ وجهه نمی‌توان دولت آبادی را نویسنده‌ای صاحب سبک که قلمی مخصوص به خود دارد را در نظر نگرفت‌. دولت آبادی این چنین است شاید بتوانی از کنار برخی آثارش به راحتی بگذری‌، اما هیچ‌گاه نمی‌توانی نقش و جایگاه "کلیدر"‌، "جای خالی سلوچ"‌، "گاواره بان" و... را ادبیاتِ داستانی و قصه‌نویسیِ معاصر نادیده بگیری. اگرچه نمی‌توان بخش به بخش کتاب «نون نوشتن» را مورد بررسی قرار داد و این به علت پراکندگی و تنوع مطالب این کتاب است اما تلاشم بر این بود که دورنما و تحلیلی هر چند کوتاه از این کتاب به دست خواننده بدهم ، نون نوشتن را آیینه ی تمام قد زندگی و آثار محمود دولت آبادی می ‌دانم و این کتاب را ، رازِ نویسندگی دولت آبادی می‌نامم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 13:10  توسط سید فرزام حسینی  | 


سُقوطِ شعر

روزنامه «آرمان»؛سید فرزام حسینی:

اولین مجموعه‌ شعر سارا محمدی اردهالی با عنوان«روباه سفيدي كه عاشق موسيقي بود» دو نقطه ضعف پُر رنگ داشت، که ضربه‌ای اساسی به کلیت مجموعه‌اش زده بود. یکی «تجربی‌نویسی» و دیگری «فراوان‌نویسی» وی بود. گمان‌ام بر این بود که این نقاط ضعف در کتاب بعدی وی حل و یا دست‌کم کاهش پیدا کند. اما حالا که مجموعه‌ی «برای سنگ‌ها» را پیش رویم دارم، می‌بینم که نه‌تنها حل یا کم نشده بلکه به نوعی افزایش هم پیدا کرده است. «تجربی‌نویسی» را می‌توان در ایده‌هایی که در بیشتر از 50 درصد «نوشته‌«های این کتاب هنوز به مرحله‌ی اجرا نرسیده‌اند و صرفا ایده‌ی خام مانده‌اند، مشاهده کرد. و نیز «فراوان‌نویسی» را می‌توان از تاریخ درج‌شده در زیر هر شعر که فاصله‌ی چندانی با هم ندارند و نشان می‌دهند اردهالی تلاش کرده بیشتر «نوشته‌«های خودش را واردِ کتاب کند، می‌بینیم.

سانتی‌مانتالیسم در شعر‌هایِ سارا محمدی اردهالی به نازل‌ترین شکلِ ممکن خودش را به نمایش می‌گزارد. شعرهایی که از عواطف صرف و فارغ از اندیشه‌ نشأت گرفته و بی‌هیچ فیلتری بر صفحات کاغذ پیاده شده است. این حرف از همان شعر‌هایِ اول مجموعه‌ی «برای سنگ‌ها» زیر لب زمزمه می‌شود و به شعرهای میانی مجموعه که ‌می‌رسید طاقت نمی‌آورد و به فریاد می‌رسد، حتی تحملِ رسیدن صفحات آخر و شعرهایِ پایانی را هم ندارد.

در پاراگراف اولِ یادداشت «نوشته» را از عمد به داخل گیومه برده‌ام؛ چرا که در این کتاب ما بیشتر با نوشته و یا به تعبیری «دل‌نوشته» مواجه هستیم تا شعر. نامگذاری این نوشته‌ها به عنوان شعر به نوعی اجحاف در حقِ شعر است، چرا که اغلب‌شان فاقد شعریت نسبی هستند و در حد خاطرات روزانه با زبانی نزدیک به شعر باقی مانده‌اند:« باید برگردم/زیر بالشی شاید/ته جیب پیراهنی/باید خوب بگردم/پشت آینه/زیر فرش/لابه‌لای حوله‌ها شاید/چیزی جا گذاشته‌ام/ده سه خط شعر/دو سه تار مو/خیال یک بوسه/لای کتابی حتا/چه می‌دانم/باید گشت/پشت سر چیزی مانده/مثل عطری که از رو نمی‌رود.»(از یاد ، ص 37)

برای سنگ‌ها مجموعه‌ای سراسر عاشقانه است، عاشقانه‌هایی به زبان ساده که گاه بوی ابتذال و  هم به خود می‌گیرد، شاعر چیزی جز عشق در اطراف خود نمی‌بیند تا بیان‌اش کند. با هر معیار و متری که این مجموعه‌ی اردهالی را بسنجیم، مجموعه‌ای ضعیف و غیرِ قابلِ ارزشِ لازم برای چاپ است.

شاید این بحران، آن‌قدر که من و دیگر دوستان روزنامه‌نگار و منتقد روی آن دست گذاشته‌ایم و آن را تکرار کرده‌ایم برای بعضی تهوع‌آور و خسته کننده شده باشد اما گاهی برای از برکندن یک سنتِ غلط راهی جز تکرار فراوانِ «غلطی» آن سنت نیست. بحرانی که در دهه‌ی هفتاد یقه‌ی شعرِ ما را گرفت افراط در زبان بود، تاکید بیش از حد برخی از شاعرانِ دهه‌ی هفتادی به کارکرد زبان و این بحران به صورتِ دیگری دامن‌گیرِ شعر ما در دهه‌ی 80 شد. افراط بیش از حد در اجرا، بیان همه چیز در چند سطر امکان تأویل متن را از خواننده می‌گیرد و باز هم از سویی دیگر او را به کسالت می‌کشاند، و بهترین نمونه برای این موضوع شعرهای سارا محمدی اردهالی است، شعرهایی که ساده‌نویسی را هم با ساده‌انگاری و ساده‌اندیشی اشتباه گرفته‌اند: «مثِ یه‌کم نمک/که مزه‌ی غذا رو/از این‌رو به اون‌رو می‌کنه/آخ/اگه می‌شد/توی این تاریکی/یکی روش رو برگردونه/و یه‌کم/فقط یه‌کم/به من گوش کنه!»(یه‌کم نمک-ص33)

استفاده از واژه‌های انگلیسی به رسم‌الخطِ فارسی، کاری‌ست که گویا شاعر علاقه‌ی زیادی به آن دارد، اما نه‌تنها در جاهایی که استفاده شده‌اند هیچ الزامی نداشته‌اند، بلکه این کار هیچ فضایِ بدیع و نویی را نیز خلق نکرده است:«یک میس‌کالم برایت/شماره‌ای که سِیوش نکرده‌ای/زیر لب تکرارم می‌کنی/به یادم نمی‌آوری/بی‌اجازه‌ی تو/پادشاهی می‌کنم/در ناخود‌آگاهت.»(عصر جمعه-ص85) شاید مفهومی را که شاعر در این شعر دنبال می‌کرده، مفهومی جالب و دست‌مایه‌ی خوبی برای یک شعر باشد، اما این استفاده‌ی بی‌جا از واژگان ضربه‌ی غیرِ قابلِ انکاری به این شعر زده است.

سانتی‌مانتالیسمی که در ابتدای یادداشت بدان اشاره کردم، دقیقا در جاهایی خود را به عریانی هر چه تمام‌تر به نمایش می‌گذارد: «بیچاره شمعدانی/این روزها که ناخوشم/دو سه برگش خشک شده/چه می‌شود کرد/لیوان آب ما یکی‌ست.»(من و تو ص 11)

از محدود نوشته‌هایی که می‌توان به عنوان شعر در این کتاب از آن یاد کرد و پایِ شعریت آن ایستاد، آخرین شعرِ کوتاه کتاب است:«دستم را/نمی توانند بخوانند/دست های من/شعر منتشر نشده ی توست.»(شعر منتشر نشده ، ص 97) که البته قطعا این شعر و یا دو سه شعر خوب دیگر این کتاب در بین حجمِ فراوان ناشعری‌اش چندان به چشم نخواهد آمد.

نکته‌ی آخر ارتباط مستقیم با مجموعه‌ی شعر «برای سنگ‌ها» و یا هر مجموعه‌ی شعری از این دست که ضعیف‌اند، دارد. مجموعه‌هایی که بی‌هیچ دردسری مجوز انتشار گرفته و در این بلبشوی جامعه‌ی ادبی روانه‌ی بازارِ کتاب می‌شوند. وظفیه‌ی نقد و کارِ منتقد برخوردِ صریح و چالشی با یک متن ادبی است، برخوردی که منجر به ایجاد یک وضعیت بحرانی بر آن متن ‌شود. تفاوت و عیار یک متن دقیقا در همین جاست که آشکار می‌شود. یک متن مقبول و دارای ساختارِ مستحکم در مقابل این برخوردِ چالشی مقاومت می‌کند و دست آخر منتقد را به تشویق-حتی در نوع نسبی‌اش-وا می‌دارد اما یک متن ضعیف و فاقد استخوان‌بندی قوی در همان ابتدایِ کار و با اولین ضرباتِ منتقد از هم می‌پاشد و بی‌مایگی‌اش را آشکار می‌کند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 15:57  توسط سید فرزام حسینی  | 


یادی از فریدون فریاد، شاعر و مترجم که در یونان غریبانه درگذشت

فریادِ «فریدون» در گلو ماند


هفته‌نامه «موج شمال»؛سید فرزام حسینی:

«شعر از زخم می‏جوشد/چون گلی سرخ‏ از سینه‌ی تو.»

اوایلِ روزنامه‌نگاری‌ام بود، شورِ روز‌نامه‌نگاری در حوزه‌ی ادبیات داشتم(هنوز هم تا حدودی آن «شور» از بین نرفته است)و بی‌چشم‌داشت، می‌نوشتم. در همان حوالی بود که دو دوستِ عزیزم، با سابقه‌ای بیشتر از من، بی‌تعارف به من می‌گفتند: «این‌قدر انرژی و وقتت را پایِ این حرفه‌ي نفرینی نگذار، دنیایِ ادبیات بی‌رحم است، امروز تو را بر سرِ دست می‌گیرند و این‌جا و آن‌جا سفارش مطلب می‌دهند اما کافی‌ست مُدتی ساکت بنشینی، حتی اگر کوتاه باشد، به راحتی از یاد می‌روی، کم پیدا می‌شوند کسانی که میخ‌شان محکم کوبیده شود و راحت از یاد‌ها نروند.» آن‌روزها به طبعِ شوری که داشتم حرف‌شان را از این گوش دَر می‌کردم و از آن گوش دروازه. اما حالا...حالا می‌فهمم که چه می‌گفتند. واقعا جهانِ ادبیات بی‌رحم است. اگر ساکت بنشینی و سرت به کارِ خودت گرم باشد کسی یادی از تو نخواهد کرد، تا روزی که بمیری و آن‌گاه پرونده‌ها و یادداشت‌هاست که به یادت نوشته می‌شود. این هم حکایتِ غریبِ ماست.

«فریدونِ فریاد» هم برای همیشه کوچ کرد و این‌بار حتی خبرگزاری‌ها هم دیر خبردار شدند و خبرِ مرگ‌اش را با تأخیر منتشر کردند. فرياد، شاعر و مترجمی بود كه سال‌ها در يونان اقامت داشت هفته‌ی گذشته به دلیل ابتلا به سرطانِ روده درگذشت، در حالی که شاهدِ چاپِ اخبارِ چاپِ چندباره‌ی کتاب‌هایِ به‌دردنخورِ فلان شاعر و بهمان نویسنده هستیم، حتی کسی جایی نه‌نوشت که فریاد، بیمار است، فریاد بر تختِ بیمارستان خفته است. رسمِ عجیب همین است. متولد سالِ‌ 1328 در‌ خرمشهر بود كه بیشترینه شهرت‌اش در ایران از بابت ترجمه‌ی آثار «يانيس ريتسوس»، شاعرِ یونانی بود. در ایران ادبياتِ تطبيقی خوانده بود كه برای ادامه‌ی تحصيل در رشته‌ی ادبيات يونان به اين كشور سفر كرد. فریاد درباره‌ی نحوه‌ی آشنایی‌اش با ریتسوس می‌گوید:« در سال 1980 در سفری كوتاه به يونان، پس از 100 روز كه در آتن بودم كنجكاو شدم بدانم كه "ريتسوس" شاعری كه پيش از اين با شعرهايش آشنا شده بودم زنده است يا نه؟ فكر می‌كنم درست در تاريخ 4 مرداد ماه بود كه پس از پيدا كردن آدرس او و يك مسافرت 16 ساعته بر روی آب، ريتسوس را در جزيره ساموس ديدار كردم و او بسيار خوب از من استقبال كرد و دوستی ما از همان زمان شكل گرفت.» این دوستی که بعدها بسیار عمیق‌ شد و به صمیمتی مثال‌زدنی انجامید، کارهایِ ادبی را هم در پی داشت، ریتسوس آثار فریدون را به یونانی برمی‌گرداند و فریدون آثار او را به فارسی ترجمه می‌کرد: «...دیرگاه، پس از جیره‌ی شبانه/هنگامی که باد آرام می‌گیرد/و ماهیانِ زرینِ شب در لای ران‌هایشان می‌لغزند/به چراغ‌های برقیِ "لاوریو" نظر می‌دوزند/چشمانِ خود را مثلِ گلوله‌هایی در قطارِ فشنگِ کهکشان فرو می‌کنند/و خاموش و بی‌سخن/راهِ چادرهایشان را در پیش می‌گیرند...».

ريتسوس بر فضایِ شعری فریاد هم تأثیر به‌سزایی گذاشت، شعرش با عناصر زندگی در آمیخته بود. در شعرهایِ فریاد نوعی از ساده‌گی وجود دارد، اما این ساده‌گی با جریانِ ساده‌نویسی امروز رابطه‌ای ندارد بلکه مبنی بر ساده‌گی فاهمه است. شعرش به تمامی آینه‌ی صداقتِ اوست، شعری که به قولِ علی باباچاهی، بی‌دروغ است: «بلَدرچینی در خرمن‌زارِ خاموش خانه ساخت/‏شاعران‏ آفتاب‌گردان را تمثیلِ آفتاب دانستند/گندم را تمثیلِ نان‏/و کلمات را تمثیلِ آزادی».

 

آثار شناسی

«همهمه نخستین ستاره‌ها بر بام خانه‌ها»( یک تریلوژی شعری با 160 شعر کوتاه و بلند)

«شعر امروز یونان، پنجره‌ای روشن به صد سال شعر نو یونانی»

«‌خواب‌هايم پر از كبوتر و بادبادک است»( در سال ۱۹۸۸ در يونان منتشر شد‌ قصه‌ای برای كودكان با ترجمه‌ی يونانی يانيس ريتسوس‌ است. اين داستان در حال حاضر در مدارس يونان به عنوان كتاب درسی تدريس می‌شود‌.)

«نفس و داستان‌های ديگر»(ترجمه‌ی برگزيده‌ی داستان‌های كوتاه آنتونيس ساماراكيس از يونانی)

مجموعه شعر «‌‌ميلاد نهنگ»(1357)

مجموعه شعر «شاعر جوان»(1358)

«‌تقويم تبعيد»(ترجمه‌ی برگزيده‌ی اشعار ريتسوس)

«آسمان بی‌گذرنامه» / «افسانه‌ای از بهشت»(ترجمه از ادبيات كهن فارسی به يونانی)

«زمان سنگی»(ترجمه‌ي شعرهای اولين دوره‌ی تبعيد ريتسوس).

«ما نیز مردمی هستیم»(به همراه امیرحسین چهل‌تن، گفت‌وگو با محمود دولت‌آبادی)

حدودِ یک سال و نیمِ پیش، زنده‌یاد فریدونِ فریاد با سایتِ «خبرآن‌لاین» گفت‌وگویی داشت، در این گفت‌وگو که از محدود گفت‌وگوهایش هم بود، نکاتِ جالبی مطرح شد. به انتخاب، بخش‌هایی از این گفت‌وگو که به نظر مهم‌تر بود را، در زیر نقل کرده‌ام:

1.من ترجمه شعر را برای این‌ انجام ندادم که کار ترجمه کرده باشم و کتاب چاپ کنم و به فروش برسانم. در واقع من شاعری بودم جستجوگر؛ جستجوگر مفهوم و معنای شعر، افق‌های تازه شعر و این که شعر من با دیگری چه تفاوتی دارد، تکاملی که دیگران دارند از چه چیزی نشات گرفته است؟ اصولا شعر ما چه وجوه مشترکی با دیگران دارد و این که چرا شعر دیگران بیشتر مورد توجه است؟ این پرسش‌ها مرا به موازات سرایش شعر به سمت ترجمه کشانده است.

2.در مورد نیما و شاملو و تا اندازه‌ای فروغ به این نتیحه رسیدم که این شاعران، شاعرانی بودند که شعر خود را بر اساس شعر غرب میزان‌بندی کرده بودند  و تراز برای این‌که چه شعری مدرن است، شعر غرب بوده است.

3.نیما تحت تاثیر یک شاعر بلژیکی بوده است. می‌خواهم بگویم تحول در شعر نوی ما، ادامه منطقی شعر کهن ما نبوده است، در واقع شعر نوی ما ادامه غیرمنطقی شعر کهن ما بوده است. اگر بخواهیم مثالی برای ادامه منطقی شعر کهن بزنیم، شعر سیمین بهبهانی است که دقیقا تحول را از شعر و پوست و خون شعر کهن گرفته است و این با تحول نیما کاملا فرق دارد. در شعر نیمایی، مدل، صد درصد شعر غرب بوده است. ولی ساختن اوزان نیمایی امتیازی است که او دارد. ساختار شعری او از درون عروض فارسی به وجود آمده و او دقیقا این را می‌دانسته است که این کار را کرده که شعر خود را استحکام ببخشد تا نگویند که او از شعر کهن یکسره بریده است. شعر شاملو نوع دیگری است، شعر این شاعر نوع به سامان رسیده‌ای از گرته‌برداری از شعر غرب و به خصوص فرانسه با نگاهی به نثر کهن خودمان است.

4.امروز می‌بینیم شعر ما که دچار نوعی تشتت و آشتفتگی است در واقع نوعی گرته‌برداری و رونوشت از شعرهای ترجمه است، اگر  شعرهای چند چهره نام‌آور را بررسی کنیم، می‌توان ردپای آن‌ها را در شعر ترجمه پیدا کنید.

5.احمدرضا احمدی اشاعه دهنده یک نوع اغتشاش شعری بود، یعنی این اغتشاش شعری طوری بود که بر هم نسلان و نسل‌های بعدی خود تاثیر بدی گذاشت. بگذریم که در بسیاری از شعرهایش سطور شاعرانه خوب هم هست، ولی ارتباط در نیمه اول شعرش وجود نداشت.

6.در مورد شمس لنگرودی هم معتقدم که شعر او رونوشت برداری از شعرهای ترجمه است و کار اصیلی نمی‌کند و بدعتی در شعرهای او نمی‌بینم. اگر دیگران از آن‌ها گرته‌برداری می‌کنند، از روی یک غلط، غلط‌های دیگری را اشاعه داده‌اند و این مشکل اصلی شعر ما در امروز شده است.

7.الان هر شاعری شعرش را ترجمه می‌کند و روی وبلاگش می‌گذارد، ولی فکر نمی‌کنم که شاعر شاخصی از میان این‌ها بیرون بیاید و این‌ها دلیلی نمی‌شود ما بگوییم که شعر ما به نتیجه و نهایتی رسیده است، ممکن است در همین دوره ناگهان از صحنه خارج شود و عده‌ای از راه دیگر بیایند و شعر ما را بسازند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 22:49  توسط سید فرزام حسینی  | 


از «عُصیانِ یک صدا» تا «احوالِ محمودِ استاد محمد»

هفته‌نامه «موج شمال»؛سید فرزام حسینی:

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

دو شماره‌ پیش را که یادتان هست؟همان شماره‌ای که دو صفحه‌‌ی «فرهنگ و هنر»مان اختصاص داده شده بود به «سیاوش یحیی‌زاده» را عرض می‌کنم. آخرِ همان هفته مراسمِ نکوداشتی برپا شد در گالری پویا که همین آقای یحیی‌زاده‌ی خودمان صاحبش باشد، جای شما خالی مراسمِ خوبی بود و ما هم مقدارِ متنابهی از حضورِ میانِ آن جمعیتِ با فرهنگ لذت بُردیم، از «مجید دانش‌آراسته» و «فرامرز طالبی» بگیرید تا «کوروش رنجبر» و «هادی میرزا نژاد» و «احمد منتظری» و... همگی حضور داشتند. از خاطره‌گویی و داستان‌خوانی و پخشِ فیلم داشتیم تا قسمتِ اصلی ماجرا یعنی چای و شیرینی، خلاصه این‌که جایِ شما خالی بود.

1 هفته‌ی گذشته فتحِ بابی کردم با اشاره به فیلم «جدایی نادر از سیمین» برای دخالت در ستونِ دبیر صفحه‌ی محترم گویا برای خودش رسمی شد و این دخالت ما همچنان ادامه خواهد داشت. نهم بهمن ماه سال‌مرگِ مردی بود که اهالی موسیقی همه دوست‌اش می‌دارند. مگر می‌شود «فریدون فروغی» را از تاریخ موسیقی این مملکت پاک کرد؟ مردی که با گیتارش، با آن صدایِ بم و خش‌دار چند نسل را اسیرِ خود کرده است و آیندگان هم قطعا تسخیرِ این صدایِ جادویی خواهند شد. فریدونِ فروغی دچارِ غربت بود؛ غربت نه در دیارِ غریب، بلکه در وطنِ خودش. شاید فریدون که از اواخر دهه‌ی چهل کارش را شروع کرد و تقریبا در بیست سالِ بعد از انقلاب تا دمِ مرگ خاموش ماند آن‌قدر کار نداشته باشد، سر و ته ترانه‌هایش را بزنی شاید به 40 عدد برسد اما ماندگاری همین تعداد ترانه به صد تا از آلبوم‌هایِ خواننده‌هایِ جوانی که این روزها مثل نُقل و نبات ریخته است و ماهی یک آلبوم هم ضبط می‌کنند، می‌ارزد. فریدونِ فروغی در صدایش غم و اندوه و در عین حال عصیانِ چند نسل را فریاد می‌کند. در همین راستا ماهنامه‌ی تجربه در شماره‌ی بهمن ماه‌اش پرونده‌ای برای فروغی تدارک دیده است که خواندن‌اش خالی از لطف نخواهد بود.

2 علی دهباشی اساسا انسانِ قابلِ احترامی‌ست. سال‌هاست که دارد از راهِ روزنامه‌نگاری به فرهنگ این سرزمین خدمت می‌کند. نشریاتِ زیادی به همت او منتشر شده‌اند، و خیلی‌ها در کنارِ او این راه را آغاز کرده‌اند. چه در آن سال‌ها که در فقدانِ نشریاتِ ادبی با زحمت و تلاشِ بسیار هفته‌نامه‌ی پُر و پیمانِ «کِلک» را منتشر می‌کرد و چه در این سال‌هایِ اخیر که «بخارا» را منتشر می‌کند. بخارایی که هر شماره‌اش واقعا مجموعه‌ی چند کتاب است. نفسِ این کار خودش تجلیل و قدردانی دارد. حالا بخارا با صلابت خودش به شماره‌ی هشتاد و چهار رسیده است که این شماره‌‌اش هم به سیاقِ قبل که هر شماره ویژه‌ی یک شخصیت فرهنگی بود، شده است ویژه‌ی بدیع‌الزمان فروزانفر استاد زبان  و ادبیات فارسی. این پرونده یادداشت‌هایی از «محمدرضا شفيعي کدکنی»، «سيمين دانشور»، «منوچهر ستوده»، «عبدالحسين زرين‌کوب»، «اميرحسين آريان‌پور» و... را در بردارد. در این شماره نیز مانند بخش‌هایِ شعر، تاریخ، سفرنامه و مقالات ادبی هم فعال است. به جرأت می‌توانم بگویم که اگر قرار بر تأمل و دقیق‌خوانی باشد این مجله می‌تواند حتی یک فصل از سال شما را مشغول و درگیر خودش بکند. علی دهباشی هر کجا هست سلامت باشد.

3 ادبیات جهانِ عجیب و غریبی را پیش رویِ ما می‌گشاید. جهانی که پدیده‌هایِ عجیبی را هم می‌سازد. یکی از این پدیده‌های عجیب شاید «ریچارد براتیگان» شاعرِ آمریکایی باشد که در روزِ سی‌ام ژانویه‌ی 1935 متولد شد و تنها بعد از 49 سال زندگی با یک تنفگِ شکاری به عُمر خود پایان داد. عُمر کوتاهی داشت اما در همین عُمر کوتاهی غوغایی به‌پا کرد در شعر و داستان که آوازه‌اش تا این سویِ جهان هم رسید. براتیگان که از شاعران و نویسندگان موسوم به «جنبش بیت» بود تا هنگامِ مرگ 9 رمان، یک مجموعه داستان و چند مجموعه‌ی شعر از خودش به یادگار گذاشت. علیرضا بهنام در مورد ویژگی اشعار براتیگان می‌گوید: «واقعيت اين است كه شعر براتيگان حتی درخشان‌ترين نمونه اجراب شعري در حوزه انديشگی پسامدرن هم نيست. لذتی كه از خواندن شعر براتيگان به ما دست می‌دهد لذت بازيگوشانه تقدس‌زدايی از دستاوردهای مدرنيته است كه به خودی خود به خصوص در اينجا و اكنون انسان ايرانی می‌تواند منشاء اثر باشد. اما بايد دانست كه بعد از تقدس‌زدايی و بازخوانی انتقادی مدرنيته نوبت به كشف جهان از منظر اين سياق جديد تفكر می‌رسد كه در اينجا ديگر از دست جهان شعری براتيگان كار زيادی ساخته نيست.» از جمله مهم‌ترین آثارِ ترجمه شده‌ی او در فارسی می‌توان آثار زیر اشاره کرد: «صید قزل‌آلا در آمریکا، هوشیار انصاری فرد، نشر نی»، «در رؤیای بابل، پیام یزدانجو، نشر چشمه»، «پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد، حسین نوش‌آذر، انتشارات مروارید»، «کلاه کافکا، علیرضا بهنام، نشر چشمه»، «خانه‌ای جدید در آمریکا، محسن بوالحسنی و سینا کمال آبادی، نشر رسش».

4 اگر «محمود استاد محمد» را هم نشناسیم، حتما اسمِ «شهر قصه» به گوش‌مان خورده است نمایشی که بیژن مفید در سال‌هایِ قبل از انقلاب آن را اجرا کرده بود. قدیمی‌ترها که اکثرا دیده‌اند و یادشان هست و نسل‌هایِ بعدی هم تا به ما رسیده دست‌کم اسم‌اش را به حافظه سپرد‌ه‌ایم. محمد استاد محمد که بعدها خودش کارگردان و نمایشنامه نویس به نامی شد یکی از بازیگرانِ این نمایش بود. استاد محمد در سال‌هایِ بعد از انقلاب به کانادا مهاجرت کرده بود و در سال 1377 دوباره به ایران بازگشت. غرض از این یاددآوری این بود که استاد محمد این‌روزها حال و احوال خوشی ندارد، در بیمارستانِ جم تهران بستری شده است. آن‌ها که دست‌شان می‌رسد و نزدیک‌اند بد نیست یادی از این خاکِ صحنه‌ خورده‌یِ تئاتر ایران بکنند.


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 14:9  توسط سید فرزام حسینی  | 


از «دَمِ شما گرم آقای فرهادی» تا «فصلِ کاشتنِ کلمات»

هفته‌نامه «موج شمال»؛سید فرزام حسینی:

خب...یک هفته‌ای از نظرها غایب بودیم و شما هم سعادتِ خواندنِ یادداشت‌هایِ ارزشمند ما را نداشتید. خلاصه پیش می‌آید دیگر، زیاد خودتان را ناراحت نکنید، من حالا حالاها هستم و می‌توانید از دریایِ جوشانِ علمم بهره‌مند شوید.(مدیون هستید اگر فکر کنید من ذره‌ای خودپسندی در وجودم هست). هفته‌ی پیش پرونده‌ای بود که دو صفحه را مشغول خود کرد و ما هم که درگیرِ امتحاناتِ دانشگاهِ محترم بودیم، این دو اتفاق دست به دست هم داد که در خدمت‌تان نباشم.

1 اولِ کاری راهی ندارم، اما مجبورم دخالت کنم در کارِ پیمان خان برنجی دبیر صفحه‌ی محترم و چون ستون سینما و موسیقی او به علتِ حضورِ ستون فرهنگ و ادبیات من غایب است، تبریک ویژه‌ایی نثارِ آن کنم که «نادر» را از «سیمین» جدا کرد، البته پیش‌ترها هم درباره‌ی دختری به نام «الی» نوشته بود؛ بله... درست حدس زدید، «اصغر آقا فرهادی». کارگردان خوبِ ما که موفق شد برای اولین بار در طی تاریخِ سینما‌ی ایران، جایزه‌ی مهمی به نامِ «گُلدن گلاب» را از آنِ خودش کند، که افتخاری باشد اول برایِ خودش و بعد برایِ صنعت سینمایِ ایران. در ضمن تا به این لحظه که من این ستون را می‌نویسم این فیلم در صفِ گرفتنِ جایزه‌ی اسکار هم قرار دارد، که البته به قولِ کیومرث پوراحمد حتما این جایزه را هم می‌گیرد، خلاصه گفته باشم که بعد موقع خواندن این ستون نگویید فلانی از اخبارِ روز عقب است. آقای فرهادی این جایزه نوشِ جان خودتان و عواملِ فیلم‌تان!

2 و اما بعد از دخالت در کار دیگری، برسیم به کارِ خودمان...هفته‌ی گذشته‌ی ششمین دوره‌ی جایزه شعر خبرنگاران نامزد‌هایِ نهایی خودش را معرفی کرد که قاعدتا در همین هفته یا هفته‌ی بعد باید برنده‌ی نهایی را هم اعلام کند. چهار نامزد نهایی عبارت‌اند از: «اكبر اكسير»(ملخ‌های حاصل‌خيز)–ناشر:مرواريد؛ «سيامك بهرام‌پرور»(به رنگ نارنگی)–ناشر: هنر و رسانه‌ی ارديبهشت؛ «روجا چمنكار»(مردن به زبان مادری)–ناشر: چشمه؛ «رؤيا زرين»(شيوه‌های دلپذير آوريل)–ناشر: آهنگ ديگر. در موردِ جایزه‌هایِ ادبی حرف و حدیثِ درست و نادرست فراوان است. بنده به شخصه هیچ جایزه‌ای را در بین جوایز ادبی ایران، نه آن‌قدر بی‌اعتبار می‌دانم که از اساس ردش کنم و نه آن‌قدر معتبر که دریافت‌اش از طرفِ یک شاعر را موفقیتی چشم‌گیر به حساب‌ آورم. هر چه باشد داورانِ این جوایز هم بر اساسِ سلیقه‌ی شخصی‌شان دست به انتخاب می‌زنند و سلیقه‌ی شخصی یک نفر هم هیچ متر و معیار دقیقی برایِ صلاحیت‌ِ گرفتن یا نگرفتن یک جایزه نیست. به هر صورت امیدوارم هر کسی هم که این جایزه‌ها را دریافت می‌کند آن‌قدر بر خودش غره نشود که فکر کند چه کارِ بزرگی انجام داده است و ریاضت‌ها در راهِ شعر کشیده است، چرا که فقط و فقط با جابه‌جایی اسامی داوران ممکن بود مقامِ او هم عوض شود. البته حرف‌هایِ دیگری هم درباره‌ی جوایز ادبی(و نه فقط یک جایزه‌ی مشخص)هست که اینجا جایِ پرداختن به آنها نیست، از جمله این‌که در بعضی جوایز حتی سلیقه‌ی شخصی داوران هم ملاک قرار نمی‌گیرد و یک عاملِ تحریک‌کننده‌، غیر از ارزشِ ادبی اثر باعث تعلق گرفتن آن جایزه به یک نفر می‌شود. بگذریم...در همین جایزه و در بین همین آثار اگر شخصِ بنده کاره‌ای بودم، قطعا جایزه به رویا زرین تعلق می‌گرفت، چرا که به تشخیصِ من، کتاب‌اش از بقیه‌ی نامزد‌هایِ معرفی‌ شده، یک سر و گردن بالاتر است.

3 «اُمبرتو اُکو» نویسنده‌یِ پُست مُدرن را با رمان‌هایِ معروفی با عنوانِ «نام گل سرخ» و «آونگ فوکو» در ایران می‌شناسیم. رمان‌هایی کاملا متفاوت که اتفاقا در ایران و خارج از ایران هم در زمانِ انتشار‌شان سر و صدایِ بسیاری کردند. اما خبرِ جدیدی‌ شنیدم مبنی بر اینکه همشهریِ خودمان مجتبا پورمحسن، دو کتابِ کودک هم از اُکو ترجمه کرده است که به زودی روانه‌ی بازار کتاب خواهد شد. پورمحسن می‌گوید دو كتاب «سه فضانورد» و «بمب و ژنرال» فضايی شيرين دارند و با زبانی كودكانه و تخيلی، زشتی‌های جهان را بازگو می‌كنند. این دو کتاب با تصویرسازی‌هایِ  «يوجينو كارمی» در نشر «هزاره‌ی سوم انديشه» منتشر خواهند شد.

4 در سال‌هایِ گذشته هیچ نشری نداشتیم که به صورتِ تخصصی و در مجموعه‌ای جداگانه و مستقل کتابِ داستان و شعر چاپ کند. انتشاراتی‌هایِ مختلف در لابه‌لایِ کتاب‌هایِ متعددی که بیرون می‌آوردند، گه‌گاهی به این دو مقوله هم می‌پرداختند. اما چند سالِ اخیر دو نشر به صورتِ تخصصی به چاپ شعر و داستان مبادرت ورزیده‌اند. یکی انتشاراتِ «آهنگ ‌دیگر» و دیگری «نشرِ چشمه». این دو ناشر با تمام انتقادی که به روندِ چاپ و گزینش‌ اشعارشان وارد است اما با این همه نمی‌توانیم نقشِ مهمی را که در بازارِ نشر شعر و داستان بازی کرده‌اند را نادیده بگیریم. در این میان، نشرِ چشمه دو سالی می‌شود که با همتِ گروس عبدالملکیان مجموعه شعرهایی با عنوانِ «جهان تازه‌ی شعر» را منتشر می‌کند. این انتشاراتی برای هفدمین مجموعه‌اش، تازگی کتابی از شاعرِ خوبِ هم‌ولایتی‌مان، «آرش نصرت‌اللهی» تحتِ عنوانِ «فصل کاشتن کلمات» ارائه کرده است. این کتاب، سومینِ اثر آرش بعد از دو کتاب «رفته‌ام خودم را بیاورم»(نشر فرهنگ ایلیا) و «تو، تهران، 85»(نشر ثالث)است. در این کتاب، مثلِ گذشته مضمون‌های متنوعی در کارها هست، اجتماعيی با رويکردهای انتقادی، تغزل، صلح. به گفته‌یِ شاعر، اين مجموعه در ابتدا ‌٤٩ شعر داشت كه هفت شعر آن حذف شد و سه شعر را به آن اضافه شد. شعرهای كتاب، شعرهای سال ‌٨٦ تا ‌٨٩ است، به علاوه‌ی سه شعر كه در سال ‌٩٠ نوشته‌ شده است: «این یک نامه کاملا محرمانه است/ از من       به لنگرگاهی که نیست/ از لنگرگاه      به دریایی که نیست/ از دریا         به میهنی که نیست/ از میهن        به منی که نیستم/ نیستم/ و این کلمه‌ها/ ریخته/ کف اردوگاه.»


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 23:55  توسط سید فرزام حسینی  | 


از «نمایشگاهِ کتابِ گیلان» تا «ماهنامه‌ی تجربه»

هفته‌نامه «موج شمال»؛سید فرزام حسینی:

1 شاید مهم‌ترین اتفاقِ فرهنگی گیلان در هفته‌ای که گذشت، برگزاری نمایشگاهِ بین‌المللی کتاب باشد. نمایشگاهی که به ذاتِ خود امری پسندیده و شایسته‌ است. اما...همیشه امایی در این میان در کار است. این‌بار این اما را به دو دلیل پیش می‌کشم؛ اول آن‌که تعداد ناشرانی که در نمایشگاه غرفه داشتند کم نبودند، اما یک خلاء اساسی حس می‌شد و آن هم فقدانِ حضورِ‌ ناشرانِ مطرحِ کشور در حوزه‌های فلسفه و ادبیات بود، از جمله «چشمه»، «آهنگی‌دیگر»، «گام‌نو»، «مرکز»، «رخداد‌نو»، «شانی» و... . واقعا علتِ این عدم حضور را نمی‌دانم، دلیل‌اش هر چه باشد برایِ منِ کتاب‌خوان جالب نیست، آیا قصور از ناشران بود یا مشکلاتِ دیگری پیش‌رویشان گذاشتند؟ در استانی مانندِ گیلانی قطعا حضورِ این ناشرانِ با استقبالِ‌ خوانندگانِ کتاب روبه‌رو می‌شد. هر چند که سرانه‌ی کتاب‌خوانی در هر کجایِ ایران که بگوییم پایین است؛ اما خب بنده شخصا خودم و بسیاری از دوستان را می‌شناسم که اگر این ناشران حضور داشتند استقبالِ گرم‌تری از نمایشگاه می‌کردیم. امایِ بعدی را باز هم نمی‌دانم باید بر گردنِ چه‌کسی انداخت، اما خب این مشکل هم مشکلِ کوچکی نیست؛ اغلبِ ناشرانِ تهرانی کتاب‌هایِ دست اول و تازه‌چاپ‌شان را به این نمایشگاه نمی‌آورند و یا کمتر می‌آورند، واقعا چرا؟ من که نمی‌دانم...امیدوارم که این مُعضل(واقعا مُعضل است)در سال‌هایِ بعد و در نمایشگاه‌هایِ بعدی حل شود.

2 اما از رویِ تأسف‌برانگیزِ سکه گفتم، از رویِ به اصطلاح خوبِ آن هم بگویم. اولِ کاری و بعد از ورود، رفتم به غرفه‌ی «نشر فرهنگ ایلیا» تا سری بزنم به «هادی‌خان‌ِ‌میرزانژاد» و ببینم تازه چه آورده، که چشمم به دو کتابِ تازه از چاپ بیرون روشن شد؛ اولی که دست‌پُختِ «محمد شمس ‌لنگرودی» بود،‌ با عنوانِ «از جان گذشته به مقصود می‌رسد». این کتاب زندگی‌نامه نیما یوشیج از آغاز تا مرگِ شاعر است. تقریبا چنین زندگی‌نامه‌ی کاملی از نیما تا به امروز نداشتیم. شمس لنگرودی همیشه کارش در زمینه‌ی تاریخِ شعر نو دست‌مریزاد دارد، این کتاب هم از این جُرگه جدا نیست. از اهمیت نیما هم که هفته‌ی پیش مصادفِ با سالمرگِ این پیرِ یوش گفتم. باز هم تاکید می‌کنم که مطالعه‌ی نیما برای هر شاعری، امروز نه تنها ضروری بلکه واجب است. این مطالعه نه فقط به اشعارِ نیما، بلکه به نامه‌ها و شرحِ زندگی او(که در این کتاب آمده است)برمی‌گردد.«نیما یوشیج» شاعری‌ست که او را باید دوباره و چندباره بخوانیم و بشناسیم. در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم: «از نیما عکس‌هایِ زیادی در دست نیست، ولی در همان تعداد عکسی که از جوانی تا پیری از او به‌جا مانده، مردی سوادیی و مغرور را می‌بینیم، با اطمینان به خیال‌هایِ دور و دراز پیروزی، و اگرچه به مرور زمان، اطمینان شادی‌بخشش به اندوهی عمیق بدل می‌شود، ولی هرگز تردید و دودلی را در او راه نیست.»(صفحه 9)

3 دومین کتابی که من اکیدا پیشنهاد می‌کنم که بگیرید و بخوانید؛ کتابی‌ست در قطع جیبی با اسمِ «دستاسِ هنوز     می‌چرخد»، مجموعه‌ای تازه از اشعارِ شاعرِ به‌نام و کهنه‌کارِ لاهیجانی، «م.موید». موید از شاعرانِ قدیمی و منتسب به جریاناتِ «شعر دیگر» و «موج ناب» دهه‌ی چهل و بعد‌ها جز شاعران «شعر حجم» است. از رفقایِ قدیمی زنده‌یاد «بیژن الهی» و استاد «یدالله رویایی»، که این‌روزها مانند همیشه در لاهیجان روزگار می‌گذراند و البته کمتر هم حاضر به گفت‌وگو و صحبت می‌شود و این جانب چند باری تلاش کردم و تیرم به سنگ خورد، امیدوارم که به‌توان م.موید را به حرف آورد که ناگفتنی بسیار دارد. از این شاعر پیش از این دفاترِ شعرِ «بی‌خوانش پرندگان»، «مگر با لبخنده‌ی ماه»، «گلی، اما آفتابگردان»، «تو كجاست؟»، «پروانه‌ی بي‌خويشی من»، «نرگس هنوز» و شعر بلند «سيماب‌های سيمين» منتشر شده است. با هم قسمتی از سه‌گانه‌هایِ «دستاسِ هنوز می‌چرخد» را می‌خوانیم: «همه‌ی معانی/ آوندند/ تا تو را بنمایانند/ و تو واژه‌ی واژگانی/ که رو به ژرفاها/ به فراز می‌شوند./ چگونگی این آرِش‌ها/ که سایه‌هاشان/ مرا دست‌خوشِ خویش ساخته‌اند/ خواست بی چون و چراهای آفرینش است/ و از فرمان‌پذیری  رو نمی‌تاباند...»(صفحه 24)

4 در این نابه‌سامانی و بلبشویِ وضعیتِ مطبوعات، آن هم از نوعِ فرهنگی‌اش، حقیقتا بستنِ یک ماهنامه‌ی خوب و ارزشمند در ماه کارِ آسانی نیست. هر چند که بر آن نشریه بسیار هم نقد وارد باشد، هرچند که بر بسته‌بودنِ فضایِ تحریریه‌ی آن ایراد بگیریم، اما تمامِ این مشکلات که بدون استثنا هر نشریه‌ی فرهنگی وابسته به هر گروهی با آن دست و پنجه نرم می‌کند، دلیلی بر این نمی‌شود که از همین‌جا و همین تریبون یک دست‌مریزاد و خسته نباشید نثارِ بروبچه‌هایِ تحریریه‌ی ماهنامه «تجربه» نکنم. الخصوص این شماره‌ی آخر که جاذبه‌اش آن‌قدری بود که در این اوضاعِ بی‌پولی اما وادار شدم که بخرم و مانندِ شماره‌هایِ قبلی از این و آن قرض نگیرم برای خواندن، چه کنم؟ روزنامه‌نگاری است و همیشه بی‌پولی‌اش! این شماره پرونده‌ی خواندنی کم ندارند؛ از پرونده‌ی «رُمانِ ایرانی در دهه‌ی 80» با میزگردِ احمد غلامی‌، بلقیس سلیمانی، مدیا کاشیگر و محمدحسن شهسواری بگیرید تا پرونده‌ی «داستانِ دو سنت» که در موردِ اختلافِ دیرینه‌ی دکتر رضا براهنی و مرحوم هوشنگ گلشیری است با آثاری از محمد آزرم، منصور کوشان، مجتبا پورمحسن. تازه این فقط قسمتی از پرونده‌ی ادبی این نشریه بود؛ در بخش‌هایِ دیگر هم مصاحبه‌ای با استاد بهرام بیضایی و پرونده‌ی درباره‌ی حسین علیزاده دارد. درضمن در بخشِ داستان این شماره هم، داستانی از پیرِ داستان‌نویسی گیلان، «مجید دانش‌آراسته» به چاپ رسیده است. خلاصه حدیث کوتاه کنم که این شماره را از دست ندهید، بسیار خواندنی‌تر از تعریف‌هایِ من است.


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 22:37  توسط سید فرزام حسینی  | 


عکاس، شاعرِ تصویر‌هاست

ماهنامه‌ی «دادگر»؛سید فرزام حسینی:

نمایشگاه عکس‌های کوروش رنجبر ششم آبان ماه 1390 در کافه لاسکو رشت افتتاح شد. رنجبر که این‌روزها چهل سالگی را پشت سر می‌گذراند، چهارمین نمایشگاه انفرادی خود را با عنوان «پنج به اضافه‌ی ده» در یک کافه به نمایش گذاشت. وی درباره‌ی این طرح و عکس‌های این نمایشگاه می‌گوید:« این نمايشگاه شامل 15 قطعه عكس رنگي و سياه و سفيد در ابعاد چهل در شصت بود. که پنج عکس مربوط به کارها و مشاغل خیابانی می‌شد و ده عکس دیگر موضوعاتی آزاد داشت». وقتی در ادامه هدفش را از برگزاری این نمایشگاه در یک کافه می‌پرسم، می‌گوید:‌ «اینكه چرا تصميم گرفتم در كافه لاسكو نمايشگاه بگذارم دليلش برمي‌گردد به فضای فكری خودم و اعتقادي كه به اين كار داشتم. اولين بار بود كه در يك كافه نمايشگاه مي‌گذاشتم و پيشنهاد خودم بود به بچه‌های لاسكو. راستش  از طرفي فضاي كافه مناسب گفت‌و‌گوست و بارها ديده‌ام كه بچه ها بعد از ديدن فيلم، تئاتر، جلسه‌ی نقد، شعر‌خواني و داستان خواني به كافه مي‌آيند و بحث مي‌كنند. پس به خودي خود فضاي گفت‌و‌گو در كافه بيشتر از جاهاي ديگر شکل می‌گیرد. حتي اين فضا را خيلي كمتر در گالري‌هاي ديگر مي بينيم». وی در ادامه با اشاره به اینکه این کار در کافه‌های تهران و شهر‌های بزرگ‌تر تقریبا جا افتاده است و کافه‌هایی هستند که صرفا کارشان برپایی نمایشگاه‌های هنرمندان است، افزود: «ولي در رشت اين كار خيلي كمتر انجام مي‌شود. مي‌خواستم جدا از فضای بحث و بررسي كه در جمع‌ کافه‌نشینان وجود دارد، خودِ بيننده هم كه به نوعی مخاطب محسوب مي‌شود، صرفا با فضای لخت كافه مواجه نباشد و هر از گاهي  به عكسی خيره شود و اين خودش تلنگری‌ست برای ادامه بحث و كشيدن آن به محتوای تصوير».

عكس‌های این نمایشگاه به جز يك كار كه مربوط به چند سال پيش بود و تا به حال در هيچ نمايشگاهي ارائه نشده بود، محصول کارهایِ يك‌سال اخير رنجبر بودند. از مجموع عكس‌ها، تنها دو عكس پیش‌تر در يك نمايشگاه گروهي ارائه شده بودند.

به سراغِ‌ مهران کریمی هم رفتم، وی از مدیران کافه لاسکو و نقاشی حرفه‌ای است. کریمی به قول خودش تلاش می‌کند از چیزهای مثبت که در البته در ذهنش در مقابل چیزهای منفی بسیار کمتر است، یاد کند.«اکثر ما دوست داریم محیطی که در آن زندگی می‌کنیم، کنسرت‌ها، نمایشگاه‌ها، نمایش‌ها و وقایع دیگری از این دست را فارغ از سطح کیفی آن به وفور در خود جای دهد».

وقتی از او در رابطه با ایده‌ی برگزاری این نمایشگاه سوال می‌کنم، این‌گونه جواب می‌دهد:«اتفاقی مثل این نمایشگاه و نمایشگاه‌های بعدی حرکتی کوچک است که می‌تواند بستری کوچک برای دیدن و دیده‌شدن در ساده‌ترین شکل ممکن ایجاد کند». وی با اشاره به وجود پیش‌داوری‌ها و قضاوت‌های مغرضانه در فضای هنری موجود که نتیجه‌اش فقط اُفت و رکود آثار هنری عرضه شده است، بهترین راه حل را نزدیک شدن هنرمند و مخاطب به یکدیگر می‌داند:«بزرگترین آفتی که امروز با آن مواجه هستیم، فاصله است. اصلا مهم نیست ریشه‌های این فاصله چیست و چرا کار به اینجا کشیده شده، اولین قدم برای سم‌پاشی این آفت، نزدیکی است.»

ورود به فاز تحلیلی ماجرا، یعنی تحلیل و نقد عکس‌های این نمایشگاه از وظایف این گزارش است، این گزارش بدونِ در برگرفتن این مرحله قطعا ناقص خواهد بود. تحلیل و نقد عکس‌ها و فضای نمایشگاه بیش از هر کسی برای عکاس مهم‌تر و مفید‌تر است. از دل همین تحلیل‌ها و انتقادات قطعا عکاس به پیشنهاداتی می‌رسد که می‌تواند آن‌ها را سرلوحه‌ی تغییر و کار خود در آینده قرار بدهد، هر چه‌قدر هم که عکاس حرفه‌ای و قدیمی باشد باز هم نمی‌تواند منکر قابل انتقاد بودن کارهایش باشد. البته این مسئله نه فقط برای هنرِ عکاسی بلکه برای تمامی هنرهای دیگر نیز صدق می‌کند.

امین حسن‌پور معتقد است همین نامناسب بودن مکان قهوه‌خانه برای حرف زدن و نامتناسب بودن «عکس دیدن» و «قهوه‌خانه نشینی» خودش می‌تواند نقطه‌ی عزیمتی باشد برای ورود به عکس‌های کوروش رنجبر. و در ادامه می‌افزاید:«توی قهوه‌خانه‌های قدیمی نقاشی قهوه‌خانه‌ای می‌زدند به دیوار و همه می‌توانستند نگاه کنند اما کسی درباره‌ش حرف نمی‌زد. فوقش یک نقال می‌آمد از روی آن نقاشی‌ها یا پرده‌ای که خودش می‌آورد روایت می‌کرد.»

وی با اشاره به تفاوت قهوه‌خانه‌های دیروزی و امروزی می‌افزاید: «با توجه به این‌که در قهوه‌خانه‌های امروزی می‌شود عکس به دیوار زد و درباره‌شان حتا با خود عکاس حرف زد. پس یک فرق‌هایی هست میان آن تصاویر و این تصاویر. یا دست‌کم باید باشد. شاید همین «با هم حرف زدن» ‌باشد. اما بعضی از عکس‌های کوروش این قاعده را رعایت نمی‌کنند.»

وقتی از او می‌پرسم به نظر شما کدام عکس‌ها این قاعده را رعایت نمی‌کنند، وی پاسخ می‌دهد: «مثل آن عکس پاییزی. روایت عکس آن‌قدر اول شخص مفرد دارد و آن‌قدر پاییز را تمام و کمال برای من تعریف می‌کند که من حرفی برای گفتن نخواهم داشت. من اسمش را گذاشته‌ام "دست به یکی کردن دوربین دیجیتال و رمانتیسم"!»

در تکمیل حرف‌هایش در مورد عکس پاییزی به عکس گوجه‌فرنگی‌ها نیز اشاره می‌کند:« اگر حرفم را باور نمی‌کنید دوباره آن عکس گوجه‌فرنگی‌ها را به یاد بیاورید. آن گوجه‌های سالم و آن رنگ سرخ‌تر از واقعیت را! مو لای درز گوجه‌های توی عکس نمی‌رود. و این مرا نگران می‌کند.»

امین حسن‌پور با تاکید بر اینکه خودش عکاس نیست و مجبور است از ادبیات به عکس‌ها پُل بزند، سخنانش را این‌گونه ادامه می‌دهد: «من عکاس نیستم. پس ناچارم از ادبیات به عکس‌ها پل بزنم و با پیش‌فرض عکس به مثابه متن، برای خودم دو جور عکسِ  معاصر مطلوب فرض کنم. یکی این‌که عکس را به مثابه شعری زبان‌ورزانه ببینم. عکسی که ابژه‌ی خود را به شی‌ئی بدل می‌کند که تنها و تنها در چارچوب عکس بتواند به حیات خود ادامه دهد. دومی این‌که، عکس را به مثابه روایتی داستانی بخواهم. با همان توان دفرمه کردن واقعیت بیرونی و تشکیل جهان داستانی منحصر به خود.»

در ادامه با توجه به حرف‌های قبلی‌اش، به عکسی که توجه‌اش را بیش از دیگر عکس‌ها جلب کرده است، اشاره می‌کند:« از میان عکس‌های کوروش، دل‌بسته‌ی عکسی هستم که نمایی از سقف حلبی جایی که مهم نیست کجاست را نشان می‌دهد. چون انگاری هر جفت این دو ویژگی مطلوب مرا دارد. آیا این یک سقف است؟ نیست؟ حتی جرأت نمی‌کنی از عکاس بپرسی سقف کجاست؟ چه فرقی دارد؟ هیچ. دست‌کم با برش‌های عکاس به سمت فرم پیش می‌رود. اتفاقی که در عکس گوجه فرنگی یا پاییز یا تصویر زنی در گورستان نیفتاده. این آخری، با تمام روایتی که دارد، اما باز رمانتیک‌تر از این حرف‌هاست که بتوان روبه‌رویش نشست و حرفی زد. باید تنها گوش داد.»

وی گریزی کوتاه به مجموعه‌ی «کار» نمایشگاه نیز می‌زند: «وسوسه‌ی گرد هم آوردن نورها و رنگ‌های خیره‌کننده، حتی آن پنج تا عکسی که برچسب اجتماعی خورده‌اند را نیز آن‌قدر «دیدنی» کرده که در عمل برای من چیزی برای «ندیدن» باقی نگذارد.»

در انتهای حرف‌هایش  و برای تکمیل آن‌ها، باز هم برمی‌گردد به عکس گوجه‌فرنگی‌ها و این‌گونه تمام می‌کند:« کاش، توی عکس گوجه‌فرنگی‌ها، به جای پرداختن به شوق این رنگ‌های زیباتر از واقعیت، عکاس با چهار لبه‌ی کادرش به جان واقعیت گوجه‌فرنگی می‌افتاد و از واقعیت، یک املت از آب در می‌آورد. اتفاقی که در عکس «ورزا» نصفه و نیمه در حال افتادن است.»

این نمایشگاه سرانجام در روز 13 آبان همان‌طور که پیش‌تر مشخص نموده بود، به اتمام رسید. در مجموع با توجه به استقبال هنرمندان و هنردوستان در مدت این یک هفته می‌توان این نمایشگاه را، نمایشگاهی موفق دانست. امیواریم که این گونه کُنش‌های فرهنگی-هنری در چنین فضاهایی بیش از پیش ادامه پیدا کند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 12:50  توسط سید فرزام حسینی  |