X
تبلیغات
گفتنی‌هایِ من - یادداشت‌نویسی‌هایِ مطبوعاتی

چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391

اشاره‌ای کوتاه، به بهانه‌ی تولدِ دکتر رضا براهنی

براهنی، تلنگری برایِ بیداری

 

قصدِ نوشتنِ یادداشتی با تعداد کلماتِ محدود درباره‌ی دکتر رضا براهنی، اگر ناممکن نباشد، بسیار دشوار است. این دشواری از چهره‌ و کارنامه‌ی چند وجهی براهنی ناشی می‌شود، حتی درباره‌ی یک شاخه از فعالیت‌هایِ فکری-ادبی وی نمی‌توان در یک یادداشت بُلند(کوتاه که جایِ خود دارد!)حق مطلب را ادا کرد، تنها قصدِ این یادداشت، یادی از دکتر براهنی به بهانه‌ی تولدِ 77 ساله‌گی اوست.

حالا دیگر با گذشتِ حدودِ نیم قرن از حضور و فعالیت براهنی در ادبیاتِ فارسی باید این نکته را قبول کنیم که او متفکرِ مهمی است، به جرات می‌توان گفت هیچ‌کس نمی‌تواند این مسئله را نفی کند، آن‌ها هم که درصدد نفی این قضیه هستند یا غرضی شخصی را دنبال می‌کنند و یا حتی تعدادِ محدودی از آثارِ براهنی را هم نخوانده‌اند. بیش‌ از سی کتابی که در طی این نیم قرن در حوزه‌هایِ شعر، قصه، ترجمه، نقد و تئوری ادبی و... به جا گذاشته است نشان دهنده‌ی این است نمی‌توان او را انکار کرد و یا حتی نادیده گرفت.

گرچه بیش‌ترین وجهی که از براهنی مطرح بود و هست وجه انتقادی اوست، در واقع براهنی یک همیشه منتقد است، اما با این همه براهنی یک منتقد صرف نیست، برای نقدی که با آثار دیگران می‌کند یک جایگزین یا بدیل(قبول کنیم یا نکنیم)ارائه می‌دهد، وقتی به شعرهایِ سانتی‌مانتالِ توللی و نادرپور در دهه‌های چهل و پنجاه حمله می‌برد، به جایش «ظل‌الله» را پیش می‌آرد، وقتی نقدهایی جدی به کلیدرِ دولت‌آبادی و شازده احتجابِ گلشیری وارد می‌کند، «رازهای سرزمین من» و «آزاده خانوم و نویسنده‌اش» را می‌نویسد، هنگاهی که تناقضاتِ شعر شاملو و نیما را مطرح می‌کند، «خطاب به پروانه‌ها» را وسط می‌کشد. پس نمی‌توان او را یک منتقد صرف دانست. او منتقدی‌ست که هم‌زمان با نقد، تولید ادبی هم دارد.

این روزها یکی از بحث‌ها‌یی که نقل جامعه ادبی شده است، حرف‌های براهنی در گفت‌وگو با دو مجله‌ی «تجربه» و «اندیشه‌ پویا»ست. طبق معمول براهنی در این دو گفت‌وگو اظهار نظرهای تندی داشته است، که خیلی‌ها را به واکنش‌های شفاهی و بعضی هم مکتوب واداشته است و قطعا این دامنه ادامه دارد. البته حرف‌هایِ تازه‌ای مطرح نکرده‌ است، این حرف‌ها را پیش‌تر با دلایلی و استدلال‌هایی مبسوط مطرح کرده بود، برای همین می‌توان گفت این دو گفت‌وگو چیز تازه‌ای از تفکر براهنی را آشکار نکرده است. اما این‌ها مهم نیست، همان‌طور که گفته آمد در این دو گفت‌وگو سوای یکی دو نکته‌ی اساسی که در دل خود داشتند و بعدتر باید پرداخت شوند حرف‌هایِ مهمی را در بر نداشتند. یکی‌ از این دو(همان که با اندیشه پویا صورت گرفته است)را مشخصا می‌توان از سوال‌های جهت‌دارِ مصاحبه‌گر(که از قضا مصاحبه‌گر هیچ نسبتی هم با ادبیات ندارد!)فهمید که گفت‌وگو به قصدِ جنجال صورت گرفته است، سوالاتی که مطرح می‌شوند تازه نیستند و همه‌گی می‌دانیم براهنی چه موضعی درباره‌ی اشخاصِ مطرح شده در آن سوالات داشته است، با این همه و تمامِ واکنش‌هایی که با این دو گفت‌وگو داده شده است، باید یک سوال از خودمان بپرسیم: «خب که چه؟» با تمام این اوصاف چه چیزی از براهنی کم می شود؟ چه چیزی به او اضافه می‌شود؟ آیا تمام این مباحث دامن زدن به یک بحثِ زردِ ژورنالیستی نیست؟ براهنی در طول هفتاد و هفت سال عمرش کارهایی که باید، را کرده است و اثرش را گذاشته است و باقی این حرف‌ها بادِ هواست. حالا وقتِ آن است که ما معاصرین به براهنی به مثابه‌ی یک پروژه نگاه کنیم و دست به واکاوی آن بزنیم، باید براهنی را دقیق بخوانیم و ارمغان‌هایی که برای ادبیات‌مان آورده است را بشناسیم.

امروز تولدِ هفتاد و هفت ساله‌گی «رضا براهنی» است، باید پیش‌تر از قبل به براهنی اندیشید، براهنی قدیس نیست، به براهنی هم نقدهایِ جدی وارد است، اما ابتدا باید به نظریه‌هایِ براهنی و راه‌هایِ رفته او مسلط و وارد شد و بعد او را نقد کرد، این چیزی‌ست که از خودش آموخته‌ایم، هیچ حُکمِ کلی در ادبیات وجود ندارد؛ پس باید دوباره به براهنی برگردیم، او را دوره کنیم و بعد اگر توانش را داشتیم از براهنی هم عبور کنیم.

میلادتان مبارک آقای براهنی! از این‌جا که ما هستیم تا شما که دور ایستاده‌اید، با آن کلاهِ شاپویِ مشکی و آن ریشِ معروف به پروفسوری، شاید در نزدیکای دهه‌ی هشتم زندگی‌تان دارید خطاب به وطن با خودتان زمزمه می‌کنید: «دق كه ندانی كه چيست گرفتم دق كه ندانی تو خانم زيبا/ حال تمامَم از آن تو بادا گرچه ندارم خانه در اين‌جا خانه در آن‌جا/ سَر كه ندارم كه طشت بياری كه سر دَهَمَت سر/ با توام ايرانه خانم زيبا!».

نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 0:24 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391

مَدخلی بر یک مُعضلِ ژورنالیسمِ ادبی


خود انتقادی به مثابه‌ی یک پیشرفت

روزنامه «آرمان»؛سید فرزام حسینی:

لذت و پویایی هنر و ادبیات همواره در کُنشی به نام «کشف» نهفته است.  کشفِ یک «اثر» یا «فرد» به عنوان پدیده‌ای نوظهور باعث نو شدن و استواری ادبیات است. این کشف باعث گذشتن از یک دوره‌ی «قدیمی»  برای رسیدن به یک مرحله‌ی «جدید» است، در واقع هنر برای زنده ماندن و نفس کشیدن راهی جز این ندارد.

مسئله‌ای که در یادداشت پیش‌رو مطرح و به بحث گذاشته می شود، تنها مقدمه‌ای‌ست برای ورود به یک موضوعِ دنباله‌دار که قطعا تا سال‌ها به درازا خواهد کشید و شاید هیچ راه حلی نیز  برای آن نتوان پیدا کرد، اما چاره‌ای جز طرح و به بحث گذاشتن‌ این مهم در قالب موضوعی تحت عنوان «خود انتقادی» نیست. این مُعضل لاجرم دامنِ نگارنده‌ی این سطور که خود نیز عضو کوچکی از خانواده‌ی بزرگ ژورنالیسمِ ادبی ایران محسوب می‌شود را، گرفته است.

«گفت و گو» با چهره‌های مطرح و تثبیت شده‌ی شعر و ادبیات قطعا امری «ضروری» است، از درون همین مصاحبه‌ها بدون شک نکته‌ها و آموزه‌هایی برای بسیاری از نوآمدگان این راهِ طویل مطرح می‌شود. کسی توان و حقِ نفی این مهم را نداشته و ندارد. اما مشکلِ اساسی رجوعِ‌ مکرر و متوالی به این شخصیت‌ها به هر بهانه‌ای است.

 برایِ نمونه صفحات ادبی نشریات را که ورق می‌زنیم، قطعا از نام یک یا دو چهره‌ی ادبی  که این روزها بسیار بر زبان ها می‌چرخد، نمی‌توان گذشت در واقع هر گاه صفحه‌ی ادبی برخی از روزنامه‌های مستقل را که می‌گشایی یادداشت یا مصاحبه‌های متعدد این چهره‌ها را می‌بینی که به زعم من این امر دو ضرر برای آن نشریات و چهره‌هایِ مورد نظر خواهد داشت:

1.      تکراری شدن سخنانِ (در عینِ ارزشمندی) این افراد.

2.      خستگی مخاطب خاص و عام از مواجهه ی مکرر  با این چهره‌ها و در نتیجه خستگی از نشریه‌ی مورد نظر.

مخاطبی که هر روز در کنار دکه‌های مطبوعاتی برای نگاهی- حتی – سطحی به نشریات توقف می‌کند، با مشاهده‌ی نشریه‌ای که مُزین به چهره‌ی این عزیزان در تیترهای اصلی‌اش می‌شود دچار نوعی رخوت و بی‌حوصلگی شده و قطعا «به راحتی» از کنار آن نشریه می‌گذرد، چرا که دیگر می‌داند حرف‌های آن شخصِ مورد نظر چیست و ضرورتی برای بازخوانی این آراء نمی‌بیند، در حالی که ممکن است- و اغلب این‌گونه است - که در لابه‌لای همان صفحات حرف‌هایی از کسانی دیگر باشد که قطعا نگاهی نو و بدیع را در برمی‌گیرد.

در سوی دیگر قضیه این کار، مانع بروزِ حرف‌های ارزشمند و جدید همان عزیزان می‌شود، چون که دیگر در لابه‌لای این همه تکرار مگر حرف تازه‌ای هم پدید می‌آید؟

این ایراد بیش از هر شخص دیگری «به ما و باز هم خودِ‌ ما» ژورنالیست‌ها باز می‌گردد، ما به دنبال «کشف» نیستیم و یا کمتر هستیم، اگر هم خدای نکرده(!) یکی از ما بر حسبِ ذوق و علاقه به دنبال گفت‌وگو با چهره‌ای جوان و کمتر دیده شده برود، موردِ‌ بی‌اعتنایی دبیر سرویس( یا سردبیر) قرار می‌‌گیرد که این شخص ارزشِ یک صفحه را ندارد، و این «ارزش نداشتن‌های خیالی»، آفتِ اساسی ادبیات امروز ما شده است.

تصور کنید شاعر- روزنامه نگاران بزرگی مانند احمد شاملو، نصرت رحمانی و... به دنبال کشف و طرح پدیده‌های جدید نمی‌رفتند، قطعا ما امروز چهره‌های شاخص عرصه‌ی شعر را که به گونه‌ای رهبری شعر جریان‌های مختلف ادبی را بر عهده دارند نمی‌داشتیم.

این مسئله برای نگارنده و چندی از دوستان دیگر هم پیش آمده است که گفت‌وگویی با چهره‌ای جوان و فعال داشتیم و برای چاپ آن به چند نشریه‌ي مطبوع و در درجه‌ی بعد نشریاتِ مطرح دیگر مراجعه کرده‌ایم و اغلب یک پاسخ شنیده‌‌‌ایم: «فعلا سیاست ما چاپ مصاحبه با چهره‌های جوان نیست»!

این پاسخ تنها و تنها یک معنا دارد و بس، یعنی: «ما به دنبال کشف و طرح چهره‌های نوآمده نیستیم». هر آن کس که مُد شود و روی دور بی‌اُفتد به سراغِ همان می‌رویم، همین جاست که ادبیات به ضد خودش بدل می‌شود و در واقع به جنگ با خویش بر‌می‌خیزد.

به هر صورت وظیفه‌ی ژورنالیسم طرحِ افراد و جریانات نوپدید برای مخاطب است و صد البته گَذرِ زمان همواره بر ماندگاری و ناماندگاری جریانات و افرادِ سالم و ناسالم ادبیات مُهر تایید می‌زند و لاغیر.


نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 16:6 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم فروردین 1391

در حاشیه‌ی کتابِ «گاهی دوستت دارم، گاهی نه»؛ اثرِ یاور مهدی‌پور


ساده‌نویسی مُرد؛ زنده‌ باد ساده‌اندیشی!

روزنامه «آرمان»؛سید فرزام حسینی:

مقدمه: تیغِ نقد بُرنده است. هیچ مصلحتی مانعِ بر نقادی آشکار و بی‌رحمانه‌ی یک اثر نه‌باید و نه‌می‌تواند که بشود. در نظر گرفتنِ هرگونه مصلحت و تعارفی در مواجهه با اثر ادبی یعنی خیانتِ به متنِ ادبیاتِ پیش‌رو و رادیکال. در برابرِ هر جریانِ ناسالم و بی‌ریشه‌ای باید شمشیرِ نقد را بیرون کشید، الخصوص اگر این جریان در غیابِ منتقد و یا بی‌تریبونی منتقد مبدل به جریانی به ظاهر فربه شده باشد؛ لویی فردینان سلین در جایی گفته است:« باید بر دُمل‌ها نیشتر زد تا چرک و خونِ ورم کرده و بویناک بجهد بیرون و بعد از دردی ناگهانی تن آرام شود...».

1 برخلافِ تصورِ برخی، شعرِ کوتاه سابقه‌ی طولانی در شعرِ شاعرانِ فارسی دارد. تاریخچه‌ای که برمی‌گردد به شعرهایِ یک تا چهار سطری شاعرانی همچون «قیس رازی»، «سعید بن عثمان»، «ابومحمدعبدالله» و... . اما اگر از این بررسی تاریخی بُگذریم که جایِ آن در این یادداشت نیست. به سبقه‌ی شعرِ کوتاهِ بعد از نیما یوشیج می‌رسیم، که پیوند خورده با اسامی چون «بیژن جلالی»، «محمد زهری» و «منصور اوجی» در دهه‌ی چهلِ شمسی است. این‌گونه از شعر بنابر اقتضایِ زمانه در آن دوران آن‌گونه که باید و شاید موردِ توجه مخاطبین و متقدین قرار نگرفت و دیده نشد. اما بعد از چند دهه به صورتِ عُمده در دهه‌ی 80 شمسی رُخی نشان داد و خودش را به مخاطبان و منتقدین شعر تحمیل کرد. دلیلِ این امر شاید به قولِ «سید علی صالحی» شتابِ زندگی مدرنِ شهری بود. شعرِ کوتاه موردِ مصرفِ مخاطبانی که وقت آن‌چنانی برایِ شعرهای بُلند و روایی ندارند و برخوردشانِ با شعر نیز مانندِ دیگر ملزوماتِ زندگی(غذای حاضری و...)است، قرار گرفت. هر چند این موضوع دلیلی بر حقانیت و چیره‌گی این جریان نیست، تنها می‌تواند دلیلی‌، برای رو آمدن این جریان باشد. از ویژگی‌هایِ اساسی و ضروری شعرِ کوتاه ایجاد شگفتی و ایجازِ در خواننده‌ی آن است. به‌گونه‌ی که بتواند در کوتاه‌ترین زمانِ ممکن و در سطرِ آخر منظورِ تمام و کمال را با ضربه‌ای به مخاطب وارد کند. شعری که به تعریفِ شمس لنگرودی مانندِ شعرِ بُلند، امکانِ باز بودن ندارد و باید در سطرِ آخر بار معنایی آن بسته شود. بعضی از شاعرانِ شعر کوتاه دلیل روی آوردن به این‌گونه شعر را، استفاده‌ی همه‌جانبه از آن توسطِ رسانه‌هایِ دیجیتالی و امکانِ انتقالِ آن توسطِ پیامِ کوتاه می‌دانند. البته این از ویژگی‌هایِ این‌گونه شعر می‌تواند باشد و هست. اما تراشیدنِ چنین دلیلی برایِ روی‌آوردن به سرایش این‌گونه شعر باری جز بلاهت ندارد. این کار یعنی تقلیل دادن امرِ شعری برایِ افزودنِ بارِ عامه‌پسندی و همه‌گیری به آن، آیا رسالتِ امر ادبی این است؟

2 ساده‌نویسی در شعر، جریانِ «غالبِ بازارِ نشر» در میان جریان‌هایِ شعری در دهه‌ی هشتاد شمسی بود. عبارتِ جریانِ غالبِ بازارِ نشر را به عمد داخل گیومه آوردم، چرا که این بدان معنا نیست که در دهه‌ی هشتاد اکثریت شاعران ساده‌نویس بودند، بلکه اکثریت کتاب‌هایِ منتشر شده منسوب به ساده‌نویسان بود. اغلب دیگرِ شاعران، از نحله‌هایِ متفاوت یا مجوزِ نشر نگرفتند و یا ترجیح دادند که کتابی‌ منتشر نکنند. ساده‌نویسی جریانی‌ست که سوایِ پیشینه‌ی تاریخی آن، با سردمداری شمس لنگرودی به جریانِ روزِ شعری مبدل شد. دهه‌ی هفتاد شمسی برای ادبیات و الخصوص شعر ما دهه‌ی پُر تنش و به اصطلاح طوفانی بود، دهه‌ای که در آن پس سکوتِ نسبتا راکدِ دهه‌ی شصت، شاعران متعددِ پیر و جوان به دنبالِ نظریاتِ زبانی مطرح شده از طرفِ فلاسفه‌ی غرب، نظیر دریدا، لیوتار و دیگر پُست‌مدرنیست‌ها رفتند. و بالطبع نظریاتی در رابطه با شعرهایِ زبان‌محور و معنا‌گریز را به ادبیاتِ ایران شناساندند. که شاخصترین‌ و کار کَشته‌ترین‌شان دکتر رضا براهنی با کتابِ «خطاب به پروانه‌ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم»، بود. اما قصدِ من در این مقال نه بررسی این جریان و جریانات مخالف و موازی آن است. بلکه قصدم از بیانِ کوتاهِ این بُرهه از تاریخِ شعر رسیدن به جریان ساده‌نویسی در دهه‌ی هشتاد است. پس آن طوفان‌هایِ عظیم زبانی در شعر دهه‌ی هفتاد و شعرِ زبان‌ورزانه و نخبه‌گرایانه‌ی شاگردان براهنی و غیره به‌قولی مخاطب با شعر قهر کرده و این در واقعِ نقطه‌ی عزیمت و بزرگترین دلیلِ روی آوردن برخی شاعران به جریانی به اسمِ ساده‌نویسی بود، شاعرانی که ادعا کرده و می‌کنند از این راه توانستند مخاطب را با شعر در دهه‌ی هشتاد آشتی بدهند؛ بحثِ افراط در زبان‌محوری و معناگریزی اکثریت شاعرانِ دهه‌ی هفتادی بحثی قابلِ قبول و صحیح است، اما زمانی این بحث که از سویِ اکثریت شارحین جریان ساده‌نویسی و دیگران مطرح می‌شود، موردِ قبول است که ساده‌نویسان این را هم بپذیرند که اگر بحثِ افراط در زبان در دهه‌ی هفتاد صورت گرفت، به همان میزان و شاید بیشتر در دهه‌ی هشتاد، تفریط در بیان یا به قولی بیش از حد رو بازی کردن در انتقالِ معنا صورت گرفت. ساده‌نویسی به جایی کشیده شد که عملا به ساده‌انگاری و ساده‌اندیشی رسید، شاعرانِ ساده‌نویس آن‌قدر در انتقالِ پیام یا معنی مشخص کوشیدند که امکانِ تفسیر و تأویل را از مخاطب گرفتند. تفاوتی نمی‌کند چه افراطِ در زبان که به سویِ نخبه‌گرایی محض پیش برود و چه افراطِ در معنی که به سویِ عامه‌پسندی محض پیش برود، هر دو توهین به شعورِ مخاطبِ پیگیرِ شعر است. این‌که ما آن‌گونه شعر بگوییم که همگان بفهمند و از آن لذت ببرند چیزی جز پوپولیسم‌گرایی و زیر سوالِ بُردنِ رسالتِ کُنشِ ادبی نیست. اما در این میان، مسئله‌ی دیگری که جریانِ ساده‌نویسی از فقدانِ آن بعد از گذشتِ یک دهه رنج می‌برد، عدمِ داشتن نظریه‌ای منسجم است. چیزی که جریاناتِ شعری دهه‌ی هفتاد دست‌کم از آن برخوردار بودند. اثر پیش از نظریه به وجود می‌آید، این حُکم قابلِ رد کردن نیست. اما فکر می‌کنم پس از گذشتِ ده سال حالا وقتِ آن رسیده است که شاعرانِ منتسب به جریانِ ساده‌نویسی مانیفستی ارائه بدهند. تئوریزه شدنِ یک جریان، بر درکِ آن جریان توسطِ مخاطبانِ حرفه‌ای شعر بیش‌تر کمک می‌کند و آن‌گاه می‌توان نقدهایِ مشخص‌تر و دقیق‌تری به این جریان وارد نمود، وگرنه مانند امروز سرِ این جریان باز است و هر کسی می‌تواند خودش را به آن منسوب کند.

3 هر دو گزاره‌ی بالا بی‌هیچ کم و کاستی با کتابِ «گاهی دوستت دارم گاهی نه» اثرِ یاور مهدی‌پور در ارتباط است؛ مهدی‌پور هم شعرِ کوتاه می‌نویسد و هم منتسب به جریانِ ساده‌نویسی در شعر است. وی در کتاب قبلی‌اش نیز چنین رویکردی داشت، اساسا از لحاض مفهومی هم این کتاب تفاوتِ چندانی با کتاب قبلی نمی‌کند، هر دو برآمده از یک جریان است با اندکی تفاوت. در کتابِ قبلی وی به‌راحتی می‌توانستی تاثیرِ شمس لنگرودی را در شعر‌ها ببینی، تاثیری که شاید در این کتاب تنها کمی‌ کم‌رنگ‌تر شده باشد اما هنوز محو نشده است. هنوز سایه‌ای از حضور جهانِ شعرهایِ شمس لنگرودی، در شعرهایِ این کتاب پیداست. اما این امر به معنی هم‌سطح دانستن شعرهایِ این دو کتاب با شعرهایِ شمس لنگرودی دست‌کم تا کتابِ «بیست و دو مرثیه در تیر ماه» نیست. چنین قیاسی میان این‌ها، قیاسی نسبتا مع‌الفارق خواهد بود. قصد، آشکار نمودنِ رویکردِ شمس‌ گونه‌ی این دو کتاب است.

پیش از پرداختن به هر موضوعی در رابطه با ساختارِ شعرهایِ این کتاب، باید به نکته‌ای اشاره کرد که البته اشاره و پرداخت به این نکته خود شاملِ نقادی تمامیت این کتاب می‌شود و پرداختن به جزئیات دیگر، همگی در حاشیه‌ای این نکته‌ی مهم قرار می‌گیرند. سطحی بودن شعرهایِ این کتاب پاشنه‌ی آشیل این کتاب است؛ شعرهایی فاقدِ اندیشه‌ی از پیش سنجیده‌شده و برخوردِ آنی و احساسی با مضامینِ مختلف. این امر، خواسته یا ناخواسته از ویژگی‌هایِ شعرهای مهدی‌پور شده است. یکی از دلایلِ عامه‌پسندی این نوع شعر نیز همین است، شعری که همگان می‌فهمند، و این بحث تا جایی پیش می‌رود که کلام از شعریت خودش ساقط می‌شود و به ورطه‌ی زبانِ به‌دور از شعریتِ شعر می‌افتد:« از نمکی که تو بر این زخم می‌پاشی/ برف آب می‌شود/ راهِ دلم پیدا/ درد که چیزِ بدی نیست!»(صفحه 68)

به لحاظِ مفهومی، اغلبِ مضامین مهدی‌پور از طبیعت گرفته شده است، در واقع وی شاعری ناتورالیست است؛ این امر به خوبی در هر دو کتابِ وی مشهود است، حتی از طرحِ رویِ جلد هر دو کتاب می‌توان به این امر رسید. اما این گرایشِ به طبیعت گاهی آن‌قدر با احساس ورزیده‌ نشده‌ی درونی شاعر در هم می‌آمیزد که وجهه‌ی طبیعی‌اش را از بین می‌برد و حالت کاملا تصنعی به آن می‌بخشد: « ابرِ من/ هیچ آسمانی نداشت/ از خودش می‌چکید/ خیس می‌شد از/ تنهایی.»(صفحه 62)

گاهی به سویِ سرایشِ شعرهایِ عاشقانه‌ هم می‌رود، اما این شعرها اغلب بوی سانتی‌مانتالیسم می‌دهند، شاعر بسیار احساسی با بن‌مایه‌ی اثرش برخورد می‌کند:«گاهی هستی/ گاهی نه/ گاهی دوستت دارم/ گاهی نه/ تو کیستی و از کجایی/ که هر غروب دلتنگت می‌شوم.»

در گزاره‌ی اول، مهم‌ترین ویژگی شعرِ کوتاه را بیان نمودم، این کتاب در اکثریت شعرهایِ خود از فقدان چنین ویژگی رنج می‌برد، اغلب شعرها بی‌آن‌که در مخاطب ایجاد شگفتی کند، او را وادار می‌سازد که با یک‌بار خواندن به راحتی از آن رد شود و فراموشش کند، شاید خیلی‌ها این شعرها را بخوانند و بگویند قشنگ است، اما دقیقا نهایتِ کلمه‌ای که می‌توان برای برخی از شعرهایِ کتاب به‌کار برد، همین عبارت «قشنگ» است. به غیر از یکی-دو مورد، شعرهای دیگر این مجموعه بی هیچ ضربه‌ای، به راحتی تمام می‌شود. شعرها به بیانِ احساس لحظه‌ای شاعر تقلیل پیدا کرده‌اند:« خاطره‌های من/ ریشه‌های درختی که تن‌اش را بریده‌اند-/ زیر خاک/ خاموش و پر از دل‌تنگی.»

سرتاسر کتاب که شاملِ 72 شعرِ کوتاه است از ضعف‌هایِ شمرده شده در بالا جدا نیستند، آن‌چه از حاصلِ این کتاب برمی‌آید رکود یک جریان است، این کتاب نماینده‌ی جریانی‌ست که حتی در جریانِ ساده‌نویسی هم جایِ مشخصی نمی‌توان بر آن در نظر گرفت، «گاهی دوستت دارم گاهی نه» نمونه‌ی مشخصِ ساده‌اندیشی به جای ساده‌نویسی است.



نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 23:8 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم بهمن 1390

پرسه در مه 5


از «عُصیانِ یک صدا» تا «احوالِ محمودِ استاد محمد»

هفته‌نامه «موج شمال»؛سید فرزام حسینی:

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

دو شماره‌ پیش را که یادتان هست؟همان شماره‌ای که دو صفحه‌‌ی «فرهنگ و هنر»مان اختصاص داده شده بود به «سیاوش یحیی‌زاده» را عرض می‌کنم. آخرِ همان هفته مراسمِ نکوداشتی برپا شد در گالری پویا که همین آقای یحیی‌زاده‌ی خودمان صاحبش باشد، جای شما خالی مراسمِ خوبی بود و ما هم مقدارِ متنابهی از حضورِ میانِ آن جمعیتِ با فرهنگ لذت بُردیم، از «مجید دانش‌آراسته» و «فرامرز طالبی» بگیرید تا «کوروش رنجبر» و «هادی میرزا نژاد» و «احمد منتظری» و... همگی حضور داشتند. از خاطره‌گویی و داستان‌خوانی و پخشِ فیلم داشتیم تا قسمتِ اصلی ماجرا یعنی چای و شیرینی، خلاصه این‌که جایِ شما خالی بود.

1 هفته‌ی گذشته فتحِ بابی کردم با اشاره به فیلم «جدایی نادر از سیمین» برای دخالت در ستونِ دبیر صفحه‌ی محترم گویا برای خودش رسمی شد و این دخالت ما همچنان ادامه خواهد داشت. نهم بهمن ماه سال‌مرگِ مردی بود که اهالی موسیقی همه دوست‌اش می‌دارند. مگر می‌شود «فریدون فروغی» را از تاریخ موسیقی این مملکت پاک کرد؟ مردی که با گیتارش، با آن صدایِ بم و خش‌دار چند نسل را اسیرِ خود کرده است و آیندگان هم قطعا تسخیرِ این صدایِ جادویی خواهند شد. فریدونِ فروغی دچارِ غربت بود؛ غربت نه در دیارِ غریب، بلکه در وطنِ خودش. شاید فریدون که از اواخر دهه‌ی چهل کارش را شروع کرد و تقریبا در بیست سالِ بعد از انقلاب تا دمِ مرگ خاموش ماند آن‌قدر کار نداشته باشد، سر و ته ترانه‌هایش را بزنی شاید به 40 عدد برسد اما ماندگاری همین تعداد ترانه به صد تا از آلبوم‌هایِ خواننده‌هایِ جوانی که این روزها مثل نُقل و نبات ریخته است و ماهی یک آلبوم هم ضبط می‌کنند، می‌ارزد. فریدونِ فروغی در صدایش غم و اندوه و در عین حال عصیانِ چند نسل را فریاد می‌کند. در همین راستا ماهنامه‌ی تجربه در شماره‌ی بهمن ماه‌اش پرونده‌ای برای فروغی تدارک دیده است که خواندن‌اش خالی از لطف نخواهد بود.

2 علی دهباشی اساسا انسانِ قابلِ احترامی‌ست. سال‌هاست که دارد از راهِ روزنامه‌نگاری به فرهنگ این سرزمین خدمت می‌کند. نشریاتِ زیادی به همت او منتشر شده‌اند، و خیلی‌ها در کنارِ او این راه را آغاز کرده‌اند. چه در آن سال‌ها که در فقدانِ نشریاتِ ادبی با زحمت و تلاشِ بسیار هفته‌نامه‌ی پُر و پیمانِ «کِلک» را منتشر می‌کرد و چه در این سال‌هایِ اخیر که «بخارا» را منتشر می‌کند. بخارایی که هر شماره‌اش واقعا مجموعه‌ی چند کتاب است. نفسِ این کار خودش تجلیل و قدردانی دارد. حالا بخارا با صلابت خودش به شماره‌ی هشتاد و چهار رسیده است که این شماره‌‌اش هم به سیاقِ قبل که هر شماره ویژه‌ی یک شخصیت فرهنگی بود، شده است ویژه‌ی بدیع‌الزمان فروزانفر استاد زبان  و ادبیات فارسی. این پرونده یادداشت‌هایی از «محمدرضا شفيعي کدکنی»، «سيمين دانشور»، «منوچهر ستوده»، «عبدالحسين زرين‌کوب»، «اميرحسين آريان‌پور» و... را در بردارد. در این شماره نیز مانند بخش‌هایِ شعر، تاریخ، سفرنامه و مقالات ادبی هم فعال است. به جرأت می‌توانم بگویم که اگر قرار بر تأمل و دقیق‌خوانی باشد این مجله می‌تواند حتی یک فصل از سال شما را مشغول و درگیر خودش بکند. علی دهباشی هر کجا هست سلامت باشد.

3 ادبیات جهانِ عجیب و غریبی را پیش رویِ ما می‌گشاید. جهانی که پدیده‌هایِ عجیبی را هم می‌سازد. یکی از این پدیده‌های عجیب شاید «ریچارد براتیگان» شاعرِ آمریکایی باشد که در روزِ سی‌ام ژانویه‌ی 1935 متولد شد و تنها بعد از 49 سال زندگی با یک تنفگِ شکاری به عُمر خود پایان داد. عُمر کوتاهی داشت اما در همین عُمر کوتاهی غوغایی به‌پا کرد در شعر و داستان که آوازه‌اش تا این سویِ جهان هم رسید. براتیگان که از شاعران و نویسندگان موسوم به «جنبش بیت» بود تا هنگامِ مرگ 9 رمان، یک مجموعه داستان و چند مجموعه‌ی شعر از خودش به یادگار گذاشت. علیرضا بهنام در مورد ویژگی اشعار براتیگان می‌گوید: «واقعيت اين است كه شعر براتيگان حتی درخشان‌ترين نمونه اجراب شعري در حوزه انديشگی پسامدرن هم نيست. لذتی كه از خواندن شعر براتيگان به ما دست می‌دهد لذت بازيگوشانه تقدس‌زدايی از دستاوردهای مدرنيته است كه به خودی خود به خصوص در اينجا و اكنون انسان ايرانی می‌تواند منشاء اثر باشد. اما بايد دانست كه بعد از تقدس‌زدايی و بازخوانی انتقادی مدرنيته نوبت به كشف جهان از منظر اين سياق جديد تفكر می‌رسد كه در اينجا ديگر از دست جهان شعری براتيگان كار زيادی ساخته نيست.» از جمله مهم‌ترین آثارِ ترجمه شده‌ی او در فارسی می‌توان آثار زیر اشاره کرد: «صید قزل‌آلا در آمریکا، هوشیار انصاری فرد، نشر نی»، «در رؤیای بابل، پیام یزدانجو، نشر چشمه»، «پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد، حسین نوش‌آذر، انتشارات مروارید»، «کلاه کافکا، علیرضا بهنام، نشر چشمه»، «خانه‌ای جدید در آمریکا، محسن بوالحسنی و سینا کمال آبادی، نشر رسش».

4 اگر «محمود استاد محمد» را هم نشناسیم، حتما اسمِ «شهر قصه» به گوش‌مان خورده است نمایشی که بیژن مفید در سال‌هایِ قبل از انقلاب آن را اجرا کرده بود. قدیمی‌ترها که اکثرا دیده‌اند و یادشان هست و نسل‌هایِ بعدی هم تا به ما رسیده دست‌کم اسم‌اش را به حافظه سپرد‌ه‌ایم. محمد استاد محمد که بعدها خودش کارگردان و نمایشنامه نویس به نامی شد یکی از بازیگرانِ این نمایش بود. استاد محمد در سال‌هایِ بعد از انقلاب به کانادا مهاجرت کرده بود و در سال 1377 دوباره به ایران بازگشت. غرض از این یاددآوری این بود که استاد محمد این‌روزها حال و احوال خوشی ندارد، در بیمارستانِ جم تهران بستری شده است. آن‌ها که دست‌شان می‌رسد و نزدیک‌اند بد نیست یادی از این خاکِ صحنه‌ خورده‌یِ تئاتر ایران بکنند.


نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 14:9 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نهم بهمن 1390

پرسه در مه 4


از «دَمِ شما گرم آقای فرهادی» تا «فصلِ کاشتنِ کلمات»

هفته‌نامه «موج شمال»؛سید فرزام حسینی:

خب...یک هفته‌ای از نظرها غایب بودیم و شما هم سعادتِ خواندنِ یادداشت‌هایِ ارزشمند ما را نداشتید. خلاصه پیش می‌آید دیگر، زیاد خودتان را ناراحت نکنید، من حالا حالاها هستم و می‌توانید از دریایِ جوشانِ علمم بهره‌مند شوید.(مدیون هستید اگر فکر کنید من ذره‌ای خودپسندی در وجودم هست). هفته‌ی پیش پرونده‌ای بود که دو صفحه را مشغول خود کرد و ما هم که درگیرِ امتحاناتِ دانشگاهِ محترم بودیم، این دو اتفاق دست به دست هم داد که در خدمت‌تان نباشم.

1 اولِ کاری راهی ندارم، اما مجبورم دخالت کنم در کارِ پیمان خان برنجی دبیر صفحه‌ی محترم و چون ستون سینما و موسیقی او به علتِ حضورِ ستون فرهنگ و ادبیات من غایب است، تبریک ویژه‌ایی نثارِ آن کنم که «نادر» را از «سیمین» جدا کرد، البته پیش‌ترها هم درباره‌ی دختری به نام «الی» نوشته بود؛ بله... درست حدس زدید، «اصغر آقا فرهادی». کارگردان خوبِ ما که موفق شد برای اولین بار در طی تاریخِ سینما‌ی ایران، جایزه‌ی مهمی به نامِ «گُلدن گلاب» را از آنِ خودش کند، که افتخاری باشد اول برایِ خودش و بعد برایِ صنعت سینمایِ ایران. در ضمن تا به این لحظه که من این ستون را می‌نویسم این فیلم در صفِ گرفتنِ جایزه‌ی اسکار هم قرار دارد، که البته به قولِ کیومرث پوراحمد حتما این جایزه را هم می‌گیرد، خلاصه گفته باشم که بعد موقع خواندن این ستون نگویید فلانی از اخبارِ روز عقب است. آقای فرهادی این جایزه نوشِ جان خودتان و عواملِ فیلم‌تان!

2 و اما بعد از دخالت در کار دیگری، برسیم به کارِ خودمان...هفته‌ی گذشته‌ی ششمین دوره‌ی جایزه شعر خبرنگاران نامزد‌هایِ نهایی خودش را معرفی کرد که قاعدتا در همین هفته یا هفته‌ی بعد باید برنده‌ی نهایی را هم اعلام کند. چهار نامزد نهایی عبارت‌اند از: «اكبر اكسير»(ملخ‌های حاصل‌خيز)–ناشر:مرواريد؛ «سيامك بهرام‌پرور»(به رنگ نارنگی)–ناشر: هنر و رسانه‌ی ارديبهشت؛ «روجا چمنكار»(مردن به زبان مادری)–ناشر: چشمه؛ «رؤيا زرين»(شيوه‌های دلپذير آوريل)–ناشر: آهنگ ديگر. در موردِ جایزه‌هایِ ادبی حرف و حدیثِ درست و نادرست فراوان است. بنده به شخصه هیچ جایزه‌ای را در بین جوایز ادبی ایران، نه آن‌قدر بی‌اعتبار می‌دانم که از اساس ردش کنم و نه آن‌قدر معتبر که دریافت‌اش از طرفِ یک شاعر را موفقیتی چشم‌گیر به حساب‌ آورم. هر چه باشد داورانِ این جوایز هم بر اساسِ سلیقه‌ی شخصی‌شان دست به انتخاب می‌زنند و سلیقه‌ی شخصی یک نفر هم هیچ متر و معیار دقیقی برایِ صلاحیت‌ِ گرفتن یا نگرفتن یک جایزه نیست. به هر صورت امیدوارم هر کسی هم که این جایزه‌ها را دریافت می‌کند آن‌قدر بر خودش غره نشود که فکر کند چه کارِ بزرگی انجام داده است و ریاضت‌ها در راهِ شعر کشیده است، چرا که فقط و فقط با جابه‌جایی اسامی داوران ممکن بود مقامِ او هم عوض شود. البته حرف‌هایِ دیگری هم درباره‌ی جوایز ادبی(و نه فقط یک جایزه‌ی مشخص)هست که اینجا جایِ پرداختن به آنها نیست، از جمله این‌که در بعضی جوایز حتی سلیقه‌ی شخصی داوران هم ملاک قرار نمی‌گیرد و یک عاملِ تحریک‌کننده‌، غیر از ارزشِ ادبی اثر باعث تعلق گرفتن آن جایزه به یک نفر می‌شود. بگذریم...در همین جایزه و در بین همین آثار اگر شخصِ بنده کاره‌ای بودم، قطعا جایزه به رویا زرین تعلق می‌گرفت، چرا که به تشخیصِ من، کتاب‌اش از بقیه‌ی نامزد‌هایِ معرفی‌ شده، یک سر و گردن بالاتر است.

3 «اُمبرتو اُکو» نویسنده‌یِ پُست مُدرن را با رمان‌هایِ معروفی با عنوانِ «نام گل سرخ» و «آونگ فوکو» در ایران می‌شناسیم. رمان‌هایی کاملا متفاوت که اتفاقا در ایران و خارج از ایران هم در زمانِ انتشار‌شان سر و صدایِ بسیاری کردند. اما خبرِ جدیدی‌ شنیدم مبنی بر اینکه همشهریِ خودمان مجتبا پورمحسن، دو کتابِ کودک هم از اُکو ترجمه کرده است که به زودی روانه‌ی بازار کتاب خواهد شد. پورمحسن می‌گوید دو كتاب «سه فضانورد» و «بمب و ژنرال» فضايی شيرين دارند و با زبانی كودكانه و تخيلی، زشتی‌های جهان را بازگو می‌كنند. این دو کتاب با تصویرسازی‌هایِ  «يوجينو كارمی» در نشر «هزاره‌ی سوم انديشه» منتشر خواهند شد.

4 در سال‌هایِ گذشته هیچ نشری نداشتیم که به صورتِ تخصصی و در مجموعه‌ای جداگانه و مستقل کتابِ داستان و شعر چاپ کند. انتشاراتی‌هایِ مختلف در لابه‌لایِ کتاب‌هایِ متعددی که بیرون می‌آوردند، گه‌گاهی به این دو مقوله هم می‌پرداختند. اما چند سالِ اخیر دو نشر به صورتِ تخصصی به چاپ شعر و داستان مبادرت ورزیده‌اند. یکی انتشاراتِ «آهنگ ‌دیگر» و دیگری «نشرِ چشمه». این دو ناشر با تمام انتقادی که به روندِ چاپ و گزینش‌ اشعارشان وارد است اما با این همه نمی‌توانیم نقشِ مهمی را که در بازارِ نشر شعر و داستان بازی کرده‌اند را نادیده بگیریم. در این میان، نشرِ چشمه دو سالی می‌شود که با همتِ گروس عبدالملکیان مجموعه شعرهایی با عنوانِ «جهان تازه‌ی شعر» را منتشر می‌کند. این انتشاراتی برای هفدمین مجموعه‌اش، تازگی کتابی از شاعرِ خوبِ هم‌ولایتی‌مان، «آرش نصرت‌اللهی» تحتِ عنوانِ «فصل کاشتن کلمات» ارائه کرده است. این کتاب، سومینِ اثر آرش بعد از دو کتاب «رفته‌ام خودم را بیاورم»(نشر فرهنگ ایلیا) و «تو، تهران، 85»(نشر ثالث)است. در این کتاب، مثلِ گذشته مضمون‌های متنوعی در کارها هست، اجتماعيی با رويکردهای انتقادی، تغزل، صلح. به گفته‌یِ شاعر، اين مجموعه در ابتدا ‌٤٩ شعر داشت كه هفت شعر آن حذف شد و سه شعر را به آن اضافه شد. شعرهای كتاب، شعرهای سال ‌٨٦ تا ‌٨٩ است، به علاوه‌ی سه شعر كه در سال ‌٩٠ نوشته‌ شده است: «این یک نامه کاملا محرمانه است/ از من       به لنگرگاهی که نیست/ از لنگرگاه      به دریایی که نیست/ از دریا         به میهنی که نیست/ از میهن        به منی که نیستم/ نیستم/ و این کلمه‌ها/ ریخته/ کف اردوگاه.»


نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 23:55 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوم بهمن 1390

پرسه در مه 3


از «نمایشگاهِ کتابِ گیلان» تا «ماهنامه‌ی تجربه»

هفته‌نامه «موج شمال»؛سید فرزام حسینی:

1 شاید مهم‌ترین اتفاقِ فرهنگی گیلان در هفته‌ای که گذشت، برگزاری نمایشگاهِ بین‌المللی کتاب باشد. نمایشگاهی که به ذاتِ خود امری پسندیده و شایسته‌ است. اما...همیشه امایی در این میان در کار است. این‌بار این اما را به دو دلیل پیش می‌کشم؛ اول آن‌که تعداد ناشرانی که در نمایشگاه غرفه داشتند کم نبودند، اما یک خلاء اساسی حس می‌شد و آن هم فقدانِ حضورِ‌ ناشرانِ مطرحِ کشور در حوزه‌های فلسفه و ادبیات بود، از جمله «چشمه»، «آهنگی‌دیگر»، «گام‌نو»، «مرکز»، «رخداد‌نو»، «شانی» و... . واقعا علتِ این عدم حضور را نمی‌دانم، دلیل‌اش هر چه باشد برایِ منِ کتاب‌خوان جالب نیست، آیا قصور از ناشران بود یا مشکلاتِ دیگری پیش‌رویشان گذاشتند؟ در استانی مانندِ گیلانی قطعا حضورِ این ناشرانِ با استقبالِ‌ خوانندگانِ کتاب روبه‌رو می‌شد. هر چند که سرانه‌ی کتاب‌خوانی در هر کجایِ ایران که بگوییم پایین است؛ اما خب بنده شخصا خودم و بسیاری از دوستان را می‌شناسم که اگر این ناشران حضور داشتند استقبالِ گرم‌تری از نمایشگاه می‌کردیم. امایِ بعدی را باز هم نمی‌دانم باید بر گردنِ چه‌کسی انداخت، اما خب این مشکل هم مشکلِ کوچکی نیست؛ اغلبِ ناشرانِ تهرانی کتاب‌هایِ دست اول و تازه‌چاپ‌شان را به این نمایشگاه نمی‌آورند و یا کمتر می‌آورند، واقعا چرا؟ من که نمی‌دانم...امیدوارم که این مُعضل(واقعا مُعضل است)در سال‌هایِ بعد و در نمایشگاه‌هایِ بعدی حل شود.

2 اما از رویِ تأسف‌برانگیزِ سکه گفتم، از رویِ به اصطلاح خوبِ آن هم بگویم. اولِ کاری و بعد از ورود، رفتم به غرفه‌ی «نشر فرهنگ ایلیا» تا سری بزنم به «هادی‌خان‌ِ‌میرزانژاد» و ببینم تازه چه آورده، که چشمم به دو کتابِ تازه از چاپ بیرون روشن شد؛ اولی که دست‌پُختِ «محمد شمس ‌لنگرودی» بود،‌ با عنوانِ «از جان گذشته به مقصود می‌رسد». این کتاب زندگی‌نامه نیما یوشیج از آغاز تا مرگِ شاعر است. تقریبا چنین زندگی‌نامه‌ی کاملی از نیما تا به امروز نداشتیم. شمس لنگرودی همیشه کارش در زمینه‌ی تاریخِ شعر نو دست‌مریزاد دارد، این کتاب هم از این جُرگه جدا نیست. از اهمیت نیما هم که هفته‌ی پیش مصادفِ با سالمرگِ این پیرِ یوش گفتم. باز هم تاکید می‌کنم که مطالعه‌ی نیما برای هر شاعری، امروز نه تنها ضروری بلکه واجب است. این مطالعه نه فقط به اشعارِ نیما، بلکه به نامه‌ها و شرحِ زندگی او(که در این کتاب آمده است)برمی‌گردد.«نیما یوشیج» شاعری‌ست که او را باید دوباره و چندباره بخوانیم و بشناسیم. در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم: «از نیما عکس‌هایِ زیادی در دست نیست، ولی در همان تعداد عکسی که از جوانی تا پیری از او به‌جا مانده، مردی سوادیی و مغرور را می‌بینیم، با اطمینان به خیال‌هایِ دور و دراز پیروزی، و اگرچه به مرور زمان، اطمینان شادی‌بخشش به اندوهی عمیق بدل می‌شود، ولی هرگز تردید و دودلی را در او راه نیست.»(صفحه 9)

3 دومین کتابی که من اکیدا پیشنهاد می‌کنم که بگیرید و بخوانید؛ کتابی‌ست در قطع جیبی با اسمِ «دستاسِ هنوز     می‌چرخد»، مجموعه‌ای تازه از اشعارِ شاعرِ به‌نام و کهنه‌کارِ لاهیجانی، «م.موید». موید از شاعرانِ قدیمی و منتسب به جریاناتِ «شعر دیگر» و «موج ناب» دهه‌ی چهل و بعد‌ها جز شاعران «شعر حجم» است. از رفقایِ قدیمی زنده‌یاد «بیژن الهی» و استاد «یدالله رویایی»، که این‌روزها مانند همیشه در لاهیجان روزگار می‌گذراند و البته کمتر هم حاضر به گفت‌وگو و صحبت می‌شود و این جانب چند باری تلاش کردم و تیرم به سنگ خورد، امیدوارم که به‌توان م.موید را به حرف آورد که ناگفتنی بسیار دارد. از این شاعر پیش از این دفاترِ شعرِ «بی‌خوانش پرندگان»، «مگر با لبخنده‌ی ماه»، «گلی، اما آفتابگردان»، «تو كجاست؟»، «پروانه‌ی بي‌خويشی من»، «نرگس هنوز» و شعر بلند «سيماب‌های سيمين» منتشر شده است. با هم قسمتی از سه‌گانه‌هایِ «دستاسِ هنوز می‌چرخد» را می‌خوانیم: «همه‌ی معانی/ آوندند/ تا تو را بنمایانند/ و تو واژه‌ی واژگانی/ که رو به ژرفاها/ به فراز می‌شوند./ چگونگی این آرِش‌ها/ که سایه‌هاشان/ مرا دست‌خوشِ خویش ساخته‌اند/ خواست بی چون و چراهای آفرینش است/ و از فرمان‌پذیری  رو نمی‌تاباند...»(صفحه 24)

4 در این نابه‌سامانی و بلبشویِ وضعیتِ مطبوعات، آن هم از نوعِ فرهنگی‌اش، حقیقتا بستنِ یک ماهنامه‌ی خوب و ارزشمند در ماه کارِ آسانی نیست. هر چند که بر آن نشریه بسیار هم نقد وارد باشد، هرچند که بر بسته‌بودنِ فضایِ تحریریه‌ی آن ایراد بگیریم، اما تمامِ این مشکلات که بدون استثنا هر نشریه‌ی فرهنگی وابسته به هر گروهی با آن دست و پنجه نرم می‌کند، دلیلی بر این نمی‌شود که از همین‌جا و همین تریبون یک دست‌مریزاد و خسته نباشید نثارِ بروبچه‌هایِ تحریریه‌ی ماهنامه «تجربه» نکنم. الخصوص این شماره‌ی آخر که جاذبه‌اش آن‌قدری بود که در این اوضاعِ بی‌پولی اما وادار شدم که بخرم و مانندِ شماره‌هایِ قبلی از این و آن قرض نگیرم برای خواندن، چه کنم؟ روزنامه‌نگاری است و همیشه بی‌پولی‌اش! این شماره پرونده‌ی خواندنی کم ندارند؛ از پرونده‌ی «رُمانِ ایرانی در دهه‌ی 80» با میزگردِ احمد غلامی‌، بلقیس سلیمانی، مدیا کاشیگر و محمدحسن شهسواری بگیرید تا پرونده‌ی «داستانِ دو سنت» که در موردِ اختلافِ دیرینه‌ی دکتر رضا براهنی و مرحوم هوشنگ گلشیری است با آثاری از محمد آزرم، منصور کوشان، مجتبا پورمحسن. تازه این فقط قسمتی از پرونده‌ی ادبی این نشریه بود؛ در بخش‌هایِ دیگر هم مصاحبه‌ای با استاد بهرام بیضایی و پرونده‌ی درباره‌ی حسین علیزاده دارد. درضمن در بخشِ داستان این شماره هم، داستانی از پیرِ داستان‌نویسی گیلان، «مجید دانش‌آراسته» به چاپ رسیده است. خلاصه حدیث کوتاه کنم که این شماره را از دست ندهید، بسیار خواندنی‌تر از تعریف‌هایِ من است.


نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 22:37 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم دی 1390

گزارشی از نمایشگاه عکس‌های کوروش رنجبر؛ «پنج به اضافه‌ی ده»


عکاس، شاعرِ تصویر‌هاست

ماهنامه‌ی «دادگر»؛سید فرزام حسینی:

نمایشگاه عکس‌های کوروش رنجبر ششم آبان ماه 1390 در کافه لاسکو رشت افتتاح شد. رنجبر که این‌روزها چهل سالگی را پشت سر می‌گذراند، چهارمین نمایشگاه انفرادی خود را با عنوان «پنج به اضافه‌ی ده» در یک کافه به نمایش گذاشت. وی درباره‌ی این طرح و عکس‌های این نمایشگاه می‌گوید:« این نمايشگاه شامل 15 قطعه عكس رنگي و سياه و سفيد در ابعاد چهل در شصت بود. که پنج عکس مربوط به کارها و مشاغل خیابانی می‌شد و ده عکس دیگر موضوعاتی آزاد داشت». وقتی در ادامه هدفش را از برگزاری این نمایشگاه در یک کافه می‌پرسم، می‌گوید:‌ «اینكه چرا تصميم گرفتم در كافه لاسكو نمايشگاه بگذارم دليلش برمي‌گردد به فضای فكری خودم و اعتقادي كه به اين كار داشتم. اولين بار بود كه در يك كافه نمايشگاه مي‌گذاشتم و پيشنهاد خودم بود به بچه‌های لاسكو. راستش  از طرفي فضاي كافه مناسب گفت‌و‌گوست و بارها ديده‌ام كه بچه ها بعد از ديدن فيلم، تئاتر، جلسه‌ی نقد، شعر‌خواني و داستان خواني به كافه مي‌آيند و بحث مي‌كنند. پس به خودي خود فضاي گفت‌و‌گو در كافه بيشتر از جاهاي ديگر شکل می‌گیرد. حتي اين فضا را خيلي كمتر در گالري‌هاي ديگر مي بينيم». وی در ادامه با اشاره به اینکه این کار در کافه‌های تهران و شهر‌های بزرگ‌تر تقریبا جا افتاده است و کافه‌هایی هستند که صرفا کارشان برپایی نمایشگاه‌های هنرمندان است، افزود: «ولي در رشت اين كار خيلي كمتر انجام مي‌شود. مي‌خواستم جدا از فضای بحث و بررسي كه در جمع‌ کافه‌نشینان وجود دارد، خودِ بيننده هم كه به نوعی مخاطب محسوب مي‌شود، صرفا با فضای لخت كافه مواجه نباشد و هر از گاهي  به عكسی خيره شود و اين خودش تلنگری‌ست برای ادامه بحث و كشيدن آن به محتوای تصوير».

عكس‌های این نمایشگاه به جز يك كار كه مربوط به چند سال پيش بود و تا به حال در هيچ نمايشگاهي ارائه نشده بود، محصول کارهایِ يك‌سال اخير رنجبر بودند. از مجموع عكس‌ها، تنها دو عكس پیش‌تر در يك نمايشگاه گروهي ارائه شده بودند.

به سراغِ‌ مهران کریمی هم رفتم، وی از مدیران کافه لاسکو و نقاشی حرفه‌ای است. کریمی به قول خودش تلاش می‌کند از چیزهای مثبت که در البته در ذهنش در مقابل چیزهای منفی بسیار کمتر است، یاد کند.«اکثر ما دوست داریم محیطی که در آن زندگی می‌کنیم، کنسرت‌ها، نمایشگاه‌ها، نمایش‌ها و وقایع دیگری از این دست را فارغ از سطح کیفی آن به وفور در خود جای دهد».

وقتی از او در رابطه با ایده‌ی برگزاری این نمایشگاه سوال می‌کنم، این‌گونه جواب می‌دهد:«اتفاقی مثل این نمایشگاه و نمایشگاه‌های بعدی حرکتی کوچک است که می‌تواند بستری کوچک برای دیدن و دیده‌شدن در ساده‌ترین شکل ممکن ایجاد کند». وی با اشاره به وجود پیش‌داوری‌ها و قضاوت‌های مغرضانه در فضای هنری موجود که نتیجه‌اش فقط اُفت و رکود آثار هنری عرضه شده است، بهترین راه حل را نزدیک شدن هنرمند و مخاطب به یکدیگر می‌داند:«بزرگترین آفتی که امروز با آن مواجه هستیم، فاصله است. اصلا مهم نیست ریشه‌های این فاصله چیست و چرا کار به اینجا کشیده شده، اولین قدم برای سم‌پاشی این آفت، نزدیکی است.»

ورود به فاز تحلیلی ماجرا، یعنی تحلیل و نقد عکس‌های این نمایشگاه از وظایف این گزارش است، این گزارش بدونِ در برگرفتن این مرحله قطعا ناقص خواهد بود. تحلیل و نقد عکس‌ها و فضای نمایشگاه بیش از هر کسی برای عکاس مهم‌تر و مفید‌تر است. از دل همین تحلیل‌ها و انتقادات قطعا عکاس به پیشنهاداتی می‌رسد که می‌تواند آن‌ها را سرلوحه‌ی تغییر و کار خود در آینده قرار بدهد، هر چه‌قدر هم که عکاس حرفه‌ای و قدیمی باشد باز هم نمی‌تواند منکر قابل انتقاد بودن کارهایش باشد. البته این مسئله نه فقط برای هنرِ عکاسی بلکه برای تمامی هنرهای دیگر نیز صدق می‌کند.

امین حسن‌پور معتقد است همین نامناسب بودن مکان قهوه‌خانه برای حرف زدن و نامتناسب بودن «عکس دیدن» و «قهوه‌خانه نشینی» خودش می‌تواند نقطه‌ی عزیمتی باشد برای ورود به عکس‌های کوروش رنجبر. و در ادامه می‌افزاید:«توی قهوه‌خانه‌های قدیمی نقاشی قهوه‌خانه‌ای می‌زدند به دیوار و همه می‌توانستند نگاه کنند اما کسی درباره‌ش حرف نمی‌زد. فوقش یک نقال می‌آمد از روی آن نقاشی‌ها یا پرده‌ای که خودش می‌آورد روایت می‌کرد.»

وی با اشاره به تفاوت قهوه‌خانه‌های دیروزی و امروزی می‌افزاید: «با توجه به این‌که در قهوه‌خانه‌های امروزی می‌شود عکس به دیوار زد و درباره‌شان حتا با خود عکاس حرف زد. پس یک فرق‌هایی هست میان آن تصاویر و این تصاویر. یا دست‌کم باید باشد. شاید همین «با هم حرف زدن» ‌باشد. اما بعضی از عکس‌های کوروش این قاعده را رعایت نمی‌کنند.»

وقتی از او می‌پرسم به نظر شما کدام عکس‌ها این قاعده را رعایت نمی‌کنند، وی پاسخ می‌دهد: «مثل آن عکس پاییزی. روایت عکس آن‌قدر اول شخص مفرد دارد و آن‌قدر پاییز را تمام و کمال برای من تعریف می‌کند که من حرفی برای گفتن نخواهم داشت. من اسمش را گذاشته‌ام "دست به یکی کردن دوربین دیجیتال و رمانتیسم"!»

در تکمیل حرف‌هایش در مورد عکس پاییزی به عکس گوجه‌فرنگی‌ها نیز اشاره می‌کند:« اگر حرفم را باور نمی‌کنید دوباره آن عکس گوجه‌فرنگی‌ها را به یاد بیاورید. آن گوجه‌های سالم و آن رنگ سرخ‌تر از واقعیت را! مو لای درز گوجه‌های توی عکس نمی‌رود. و این مرا نگران می‌کند.»

امین حسن‌پور با تاکید بر اینکه خودش عکاس نیست و مجبور است از ادبیات به عکس‌ها پُل بزند، سخنانش را این‌گونه ادامه می‌دهد: «من عکاس نیستم. پس ناچارم از ادبیات به عکس‌ها پل بزنم و با پیش‌فرض عکس به مثابه متن، برای خودم دو جور عکسِ  معاصر مطلوب فرض کنم. یکی این‌که عکس را به مثابه شعری زبان‌ورزانه ببینم. عکسی که ابژه‌ی خود را به شی‌ئی بدل می‌کند که تنها و تنها در چارچوب عکس بتواند به حیات خود ادامه دهد. دومی این‌که، عکس را به مثابه روایتی داستانی بخواهم. با همان توان دفرمه کردن واقعیت بیرونی و تشکیل جهان داستانی منحصر به خود.»

در ادامه با توجه به حرف‌های قبلی‌اش، به عکسی که توجه‌اش را بیش از دیگر عکس‌ها جلب کرده است، اشاره می‌کند:« از میان عکس‌های کوروش، دل‌بسته‌ی عکسی هستم که نمایی از سقف حلبی جایی که مهم نیست کجاست را نشان می‌دهد. چون انگاری هر جفت این دو ویژگی مطلوب مرا دارد. آیا این یک سقف است؟ نیست؟ حتی جرأت نمی‌کنی از عکاس بپرسی سقف کجاست؟ چه فرقی دارد؟ هیچ. دست‌کم با برش‌های عکاس به سمت فرم پیش می‌رود. اتفاقی که در عکس گوجه فرنگی یا پاییز یا تصویر زنی در گورستان نیفتاده. این آخری، با تمام روایتی که دارد، اما باز رمانتیک‌تر از این حرف‌هاست که بتوان روبه‌رویش نشست و حرفی زد. باید تنها گوش داد.»

وی گریزی کوتاه به مجموعه‌ی «کار» نمایشگاه نیز می‌زند: «وسوسه‌ی گرد هم آوردن نورها و رنگ‌های خیره‌کننده، حتی آن پنج تا عکسی که برچسب اجتماعی خورده‌اند را نیز آن‌قدر «دیدنی» کرده که در عمل برای من چیزی برای «ندیدن» باقی نگذارد.»

در انتهای حرف‌هایش  و برای تکمیل آن‌ها، باز هم برمی‌گردد به عکس گوجه‌فرنگی‌ها و این‌گونه تمام می‌کند:« کاش، توی عکس گوجه‌فرنگی‌ها، به جای پرداختن به شوق این رنگ‌های زیباتر از واقعیت، عکاس با چهار لبه‌ی کادرش به جان واقعیت گوجه‌فرنگی می‌افتاد و از واقعیت، یک املت از آب در می‌آورد. اتفاقی که در عکس «ورزا» نصفه و نیمه در حال افتادن است.»

این نمایشگاه سرانجام در روز 13 آبان همان‌طور که پیش‌تر مشخص نموده بود، به اتمام رسید. در مجموع با توجه به استقبال هنرمندان و هنردوستان در مدت این یک هفته می‌توان این نمایشگاه را، نمایشگاهی موفق دانست. امیواریم که این گونه کُنش‌های فرهنگی-هنری در چنین فضاهایی بیش از پیش ادامه پیدا کند.


نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 12:50 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و دوم دی 1390

پرسه در مه 2


از «ستون‌نویسی ادبی» تا «فروغِ شعر»

هفته‌نامه «موج شمال»؛سید فرزام حسینی:

خب هفته‌ی اول را خوب یا بد به‌سلامت از سَر رد کردیم، کم و کاستی را به بزرگی خودتان ببخشید که اگر پیگیرِ جریانِ نشریات باشید، می‌دانید که شماره‌ی اول علاوه بر این‌که باید کمی پُر قدرت ظاهر شود با این حال هر چه باشد آزمون و خطایِ تحریریه‌ است. پس هر چه بود را از ما بپذیرید که از این شماره قوی‌تر آمده‌ایم و با توپِ پُرتر!

1 شماره‌ی پیش اشاره‌ای به سنتِ ستون‌نویسی ژورنالیستی کردم و تا حدودی خطِ مشی خودم را در این ستون به عرض‌تان رساندم. حالا در این شماره کمی بیشتر توضیح می‌دهم، هر چند که شاید این بخش برای شما کمی کسل کننده باشد و هیچ هم بعید نسیت که بگویید: "باز آه و ناله‌هایِ این پسره شروع شد"! اما خب این توضیح را از طرفِ خودم ضروری می‌دانم. ستون‌نویسی آن هم از نوع ادبی-فرهنگی‌اش می‌تواند چند نوع باشد، یک نوع‌اش این‌که هر شماره را به یک موضوع یا شخص مشخص اختصاص بدهیم و سر تا پایِ ستون را به نام و حولِ محورِ آن رَقم بزنیم، که این کار را بنا به دو دلیل در این‌جا نمی‌کنم؛ یک)غیر تخصصی بودن این نشریه، یعنی نشریه‌ای که مثلا صرفا ادبی-هنری نیست. بلکه خبری-تحلیلی است. دو) خوانندگان و مخاطبان موردِ نظرِ این نشریه که قطعا اگر بنا را بر صددرصد بگذاریم، هشتاد درصدشان خوانندگان غیرِ متخصص و صرفا روزنامه‌خوانِ معمولی(این گزاره هیچ بارِ ارزشی ندارد)هستند. راهِ دوم آن است که ستون را به صورتِ یادداشت-گزارش پیش‌ ببریم که این همان کاری‌ست که من در این‌جا انجام می‌دهم و دلیلش هم دقیقا برعکسِ دو دلیلی بود که در بالا به آن‌ها اشاره کردم. پس تا حدودِ زیادی موضعِ خودم را مشخص کردم، مگر آن‌که از طرف شما شُبهه یا سوالی مطرح شود، آن‌وقت باز هم در این‌باره بنده در خدمتم!

2 پیرمرد با آن سَرِ بزرگ که بر رویِ تنی نحیف سنگینی می‌کرد، خُلق‌و‌خویِ روستایی‌اش را تا آخرِ عُمر تَرک نکرد، یعنی دوست نداشت که تَرک کند. از شهر و مدرنیته بیزار بود، از ماشین و ساختمان‌های چند طبقه، از حجمِ توده‌هایِ فشرده‌ی انسانی. خلاصه از هر چیزی که بویِ روستایش را نمی‌داد دوری می‌جُست. اما عجیب است، همین مَردی که از زندگی مُدرن به شدت متنفر بود و این تنفر را می‌توان به وضوح در نامه‌ها و نو‌شته‌ها‌ی دید و خواند، چه‌گونه چنان انقلابی عظیم  در بنیان‌هایِ شعرِ‌ فارسی به‌وجود آورد که تمامِ کلاسیک‌هایِ پیش از خودش را که اکثرشان هم با زندگی مُدرنِ شهری درآمیخته بودند عصبانی کرد و بر علیه خود شوراند؛ بله تمامی این حرف‌ها در مورد «نیما یوشیج» بود، بنیان‌گذارِ شعر نو در ایران. که هنوز و همچنان در پیِ کشفِ چگونگی آن انقلاب و طبعاتِ بعد از آن که هنوزاهنوز ادامه دارد می‌گردیم و خواهیم گشت. سیزدهم دی ماه سالمرگِ پدرِ شعر نو بود، از نیما گفتن تمامی ندارد، هر چه بگویی باز هم ادامه پیدا می‌کند، از نیما نوشتن هم سخت است، همان‌طور که خواندن شعرهایِ نیما هم دشوار است، نیما شاعرِ شاعران است، پس همان بهتر که در این مَجالِ اندک بیش‌تر از این ادامه ندهم: « دینگ دانگ...چه‌ خبر؟/ کی می‌کند گذر؟/ از شمع کاو بسوخت به دهلیز/ آیا کدام مرد حرامی/گشته است بهره‌ور؟/ حرف از کدام سوگ و کدامین عروسی است؟/ ناقوس!/ کی شاد مانده، که مأیوس؟»( از شعرِ بُلندِ "ناقوس")

3 یک رفیقِ شاعری داشتیم به نامِ «سینا مدبرنیا»، این رفیق ما همسرِ مترجمی داشت  به نامِ «شمیم هدایتی»، اما افسوس که پارسال آبان ماه، هر دو به علت ِ دردناک ِیک تصادف جاده‌ای به دامِ مرگ گرفتار شدند و حالا دیگر نیستند. سینا  شاعر بود و اما هنوز کتاب منتشر شده‌ای ندارد اما همسرش «شمیم»، که مترجمی توانا بود، پس از مرگ‌اش دو کتاب از او منتشر شد، اولی ترجمه‌ی فیلم‌نامه‌ای‌ است از «اتوم اگویان» با عنوان «زندگی شیرینِ 58 پس از مرگ» که توسط نشر نی منتشر شده و دومی فیلمنامه‌ای از «ریچارد گرینبرگ» با نامِ «سه روز باران» که توسط انتشارات نیلا منتشر و راهی ویترین کتابفروشی ها گردید. یادِ هر دویشان عزیز.

4 آقای «عبدالحسین فرزاد» خیلی بیشتر از خیلی بر گردنِ ما در ترجمه‌ی ادبیات حق دارد، البته حقی دو سویه دارد، یک از آن جهت که شعر عرب را خوب و دقیق به ما شناساند و می‌شناساند و دو حقی بر گردن شاعرانِ عرب که شعرشان را به فارسی برمی‌گردانند. از «محمود درویش»، «نزار قبانی»، «نجیب محفوظ»، «غادة السمان» و چندین و چند شاعر معروف و غیرِ معروف عرب شعر خوب تحویل ما داده است. این‌ها را سَرِ هم کردم تا برسم به اینجا که جدیدا هم استاد فرزاد، مجموعه‌ی شعر ديگری از «غادة السمان»، این شاعره‌ی بزرگ و خوبِ سوریه‌ای ترجمه کرده‌اند. این کتاب با عنوانِ «زنی عاشق آزادی» گویا آخرين اثر السمان است كه سال 2010 در بيروت منتشر شده است. از همین‌جا خسته‌ نباشید و دست‌مریزاد خدمتِ استاد عرض می‌کنیم و آرزوی عُمری بلند داریم برایشان تا ما را با شعرِ روزِ عرب آشنا کنند خالی از لطف نیست که دیگر آثار غادة السمان را که عبدالحسین فرزاد به فارسی ترجمه کرده است نام ببرم: «معشوق مجازی»، «رقص با جغد»، «در بند کردن رنگين‌کمان»، «غم‌نامه‌ای برای ياسمن‌ها»، «ابديت، لحظه‌ی عشق» و «زنی عاشق در ميان دوات».

5 از نیما گفتم، یادم آمد که هشتم دی ماه ساگردِ تولدِ یکی از بزرگ‌ترین شاعران مابعدِ نیمایی هم بود. به جرأت می‌توان گفت معروف‌ترین شاعرِ زنِ معاصر است، البته حقِ «سیمین بانو بهبهانی» هم سرِ جایِ خودش محفوظ و ارجمند باقی‌ست؛ اما «فروغِ فرخزاد» از جنس دیگری‌ست. فروغِ شعرِ ما هر چند که جوان‌مرگ شد اما با همین عُمر کوتاه هم آن‌قدر بر شعر و ادبیات ما تاثیر گذاشت که انکارِ راه و شعر او به واقع نشدنی و امکان‌ناپذیر است. در اهمیت و اثر‌گزاری او همین بس که پس از او تا به امروز اکثرِ قریب به اتفاقِ شاعرانِ زنِ‌ ایران خواسته یا ناخواسته مانند او شعر می‌گویند و حتی دوست دارند مانندِ او شعر بخوانند. البته تا این حد تاثیرپذیری آگاهانه یا ناخودآگانه‌یِ فروغ بر شاعرانِ زنِ بعد از خودش مکان و فضای دیگری می‌طلبد که دست‌کم این‌جا جایش نیست، این موضوع خود می‌تواند دست‌مایه‌ی یک کارِ تحلیلی-پژوهشی سترگ و ارزشمند باشد. فروغ از کتاب «تولدی دیگر» خودش را به عنوانِ یک از بزرگ‌ترین شاعرانِ بعد از نیما تثبیت کرد و اگر نبود مرگِ زودرسش بی شک شاهد اتفاقاتِ عجیب‌تر و بزرگ‌تری نیز در شعر او و بالطبع در شعرِ معاصر می‌بودیم اما دریغا از مرگ: « زمان گذشت/ زمان گذشت و شب رویِ شاخه‌هایِ لُختِ اقاقی افتاد/ شب پُشتِ شیشه‌هایِ پنجره سُر می‌خورد/ و با زبانِ سردش/ ته مانده‌هایِ روزِ رفته را به درون می‌کشید.»(از شعرِ بُلندِ "ایمان بیاوریم به آغازِ فصلِ سرد...")

ایمیل بنده هم همان است که خدمت‌تان عرض کردم. نقدی، نظری، پیشنهادی هر چه باشد را به جان می‌پذیرم. تا وقتی دیگر، وقت‌تان خوش.


نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 0:50 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم دی 1390

پرسه در مه 1


از «تکلیف من با شما» تا «عاشقانه‌هایِ مصدق»
پیش‌نوشت: از این هفته و مصادف با انتشارِ اولین شماره‌ی هفته‌نامه «موج شمال»، شروع به ستون‌نویسی ادبی در این نشریه کرده‌ام. محورِ کارم در این ستون گزارش-یادداشت است؛ اولین ستون را بخوانید:

هفته‌نامه «موج شمال»؛سید فرزام حسینی:

1 پیش از هر چیز تکلیف‌ام را باید با مخاطبانِ احتمالی‌ام(!)روشن کنم، این ستون به  صورت هفتگی منتشر خواهد شد، اما تفاوتی با سنتِ ستون‌نویسی‌های ادبی - فرهنگیِ معمول دارد، و آن این است که بر خلاف ستون‌هایِ رایج، این ستون حولِ محورِ موضوع یا کاری مشخص نمی‌گردد؛ هر اتفاق ادبی - فرهنگی در سطح استان یا کشور می‌تواند دست‌مایه‌ی نگارنده باشد. و دیگر این‌که در همین مجال اندک در هر شماره، بر حسبِ اهمیت، به دو یا سه موضوع بی ارتباط به هم با رویکردی کاملا ژورنالیستی پرداخته خواهد شد.

2 اواخرِ ماهِ گذشته شماره‌ی بعد از بیست سالگیِ نشریه‌ی «گیله‌وا» منتشر شد. گیله‌وا نیازی به معرفی ندارد و سال‌های سال است که به همتِ تمام و کمال «م.پ.جکتاجی» منتشر می‌شود، حالا بعد از 20 سال تلاشِ بی‌خستگیِ آقای جکتاجی، به مدد دوستانِ تازه‌نفس‌ و به قولی جوان که هر کدام‌شان از گذشته تا به امروز همراهِ گیله‌وا بودند منتشر می‌شود؛ از دبیرِ‌ تحریریه‌ی که «هادی خان میرزا‌نژاد» باشد بگیرید تا «امین حسن‌پور» و «میرعماد موسوی» و «سمیرا بزرگی» و «شادی پیروزی» که تحریریه‌ی جدید نشریه را تشکیل می‌دهند. گیله‌وا علاوه بر تغییر در کادر مدیریتی بالطبع تغییرات چشم‌گیری هم از نظرِ ظاهری صفحات و محتوایی آن کرده است. شما را دعوت می‌کنم که این دست‌پُختِ همکاران و رفقای من را از همین شماره‌ی جدید بخوانید.

3 بیست و یکمِ آذر ماه که گذشت، سالروزِ تولدِ شاعری بود که بعد از نیما یوشیج همه و همه بر بزرگی و تاثیرگزاری‌اش روی شعر نو مُهرِ تایید زده‌اند، ما هم که باشیم که بخواهیم جز این بگوییم اصلا اگر هم کسی باشیم دوست نداریم جز این بگوییم! به‌قولِ مهدی اخوان لنگرودی تولدِ آبروی سپیدِ شعر، احمد شاملو بود. خب گفتن از الف.بامداد در چند سطر بدترین خیانت به او و آثارِ سترگ‌اش خواهد بود، پس به همین اشاره‌ی کوتاه راضی شویم.

4 این یادداشت کمی دیر نوشته شده است، در واقع کمی دیر این دفترِ شعر به دست من رسیده است. در حالی که مجموعه‌های شاعران اسم و رسم‌دار که ممکن است حرفِ تازه‌ای هم برای گفتن نداشته باشند، در سراسر کشور به صورت نسبی خوب پخش می شود. مجموعه‌های شاعران جوان‌تر که اتفاقا حرف‌های تازه هم برای گفتن بسیار دارند، باید دست به دست بچرخد تا به ما برسد. خب این هم ناشی از باند بازی ادبی است. چه می‌شود کرد؟

« بیچاره پیشانیِ قبیله‌ام! / انگار کسی سیگارش را / میان سرنوشتِ ما خاموش کرده است.»

"عاشقانه‌های مصدق" اولین دفترِ شعرِ "مرتضی بخشایش" از چهار بخشِ: «پرنده‌های پوشالی»، «عاشقانه‌های مصدق»، «این فصل لعنتی» و «دست‌ها یک روز تمام می شوند» تشکیل شده است. "بخشایش" زبانی ساده و به دور از بازی‌‌های زبانی معمول در دفتر شعرش جاری است. شعرهایی که در عینِ سادگی، اندیشه ای مستحکم و سنجیده شده در پُشتِ بیشتر سطور آن نهفته است و نقطه‌ی اتکاء و قدرت شاعر در این کتاب، همین‌جاست.

هر چهار بخش کتاب رویکردی نسبتا یکسان و مشابه دارند، تنها برخی مضامین دست‌خوش تغییرِ نسبی می شوند، وگرنه هیچ گسستی در روایت شعر ایجاد نشده است، این نه یک ضعف و نه یک قوت برای این کتاب محسوب می شود، بلکه ویژگی این کتاب است.

رویکردِ شاعر در مضامین و محتوای اشعارِ کتاب، گذار از یک مفهومِ «تاریخی-اجتماعی» با موضوع و مفهومی «عاشقانه» در همان شعر است، شعرِ «وارث» در بخشِ «این فصل لعنتی» مثال مشخص و خوبی برای این رویکرد است که از سطری مانند:«تاریخ/کابوس های پدرهامان بود/و این قاب عکس پوسیده/شناسنامه‌ی هیچ پیوندی نیست.» می رسد به انتهای شعر که این‌گونه پایان می گیرد: «دکمه‌هایت را ببند/بگذار دیوارهای خانه آرام بگیرند.»

نگاه شاعر به دو موضوع اجتماع و تاریخ نگاهی متفاوت از هم است، شاید نتوان برچسب اجتماعی بودن را به اشعارِ این کتاب به‌راحتی چسباند، اما برچسبِ تاریخی را بدون شک و درنگ، همان‌طور که از نام کتاب برمی آید می توان به مضامین اشعارِ‌ کتاب الصاق کرد. تلفیق دو پدیده‌ي عشق و روایات تاریخی نیز از ویژگی های اشعار بخشایش است.

این امر در فصلِ "عاشقانه های مصدق" به اوجِ خود می رسد، روایت عشق‌های تاریخی، در هم آمیختگیِ عشق و کودتا: «بانوی روزهای آخرِ مرداد!/دوستت دارم/اما نمی دانم/با کودتا چه باید کرد...».

تصاویری که به دستِ ما می دهد، اغلب واضح اما هیجان‌ آور است، تصاویری بدیع که ناشی از خلاقیت شاعری‌ست معنا محور:«چقدر بزرگ‌اند این کوه‌ها برای ما/وقتی قرار است/با طلوع خورشید به خانه برگردیم.»

در فصول سه و چهار-و البته بیشتر چهار- مفاهیم رُمانتیک جلوه‌ی بیشتری پیدا کرده و کمی مفهوم تاریخ را پس می‌زند، شعرهایِ رُمانتیکی که البته رو به سانتی‌مانتالیسم هم نمی روند و محصولِ احساس نابِ شاعر است: «روزهای خوب/لباس آبی و موهای بور/یک لحظه دستم را ول کردی/زمین برای کسی پارک نمی کند/-شلوغ بود-»

نکته‌ی حائز اهمیت و مهمی که از خوانش و بررسی این کتاب به دست می آید را باید خطاب به برخی از دوستانی گفت که بانگ بی مخاطبی شعر را جار می زند و می کوشند با توسل به تئوری‌های غربی و شرقی شعر بگویند، این کار به نوعی آب در هاون کوبیدن است، «شعر تئوری پذیر نیست»، شعر محصول احساس و اندیشه‌ی ناب وسنجیده شده‌ی آدمی و یا به قول پیرِ خراسانی، اخوان:«شعر محصولِ بی تابی های انسان است.» نمونه‌ی بارز و مشخص برای این مهم هم "عاشقانه های مصدق"، سروده‌ی "مرتضی بخشایش" است.

توجه، توجه‌! خوانندگانِ جان، آدرس پستی الترونیک (همان ایمیل خودمان!)این حقیر در اختیار شماست:farzam.hosseyni@gmail.com  هر گونه نقدی، نظری، پیشنهادی، ناسزایی که به ذهن‌تان رسید، ممنون می‌شوم با من در میان بگذارید، قربانِ شما، مراقب باشید، تا هفته‌ی بعد.

نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 22:22 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم دی 1390

حافظ، مسئولِ بخت ما نیست!


گشودنِ کتابِ حافظ به بهانه‌ی فال و با نیتِ تعیین شده به نوعی پایین کشیدن شأن و منزلت حافظ و دهن‌کجی به غزلیاتِ سترگِ اوست. البته من مخالفِ گشودن و خواندن شعرهایِ حافظ در شبِ یلدا نیستم بلکه با این‌که فقط یک شب در سال و آن هم به قصدِ بخت‌گشایی(!)خودمان از آن استفاده کنیم عمیقا مشکل دارم. انتقادِ دیگرم به کسانی‌ست که به اصطلاح نامِ خود را ادیب و محقق می‌گذارند و شعرهای حافظ را در با دو-سه خطِ بی‌ربط مثلا معنا می‌کنند؛ این کار مبتذل‌ترین روشِ ممکن برای برخورد با غزلیات خواجه‌ی شیرازی است.

نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 0:38 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390

پرونده‌ای برایِ «مجید دانش‌آراسته» داستان‌نویسِ گیلانی


پرونده‌ی حاضر قرار بود پیش از هشت ماهِ پیش تا به امروز در چند نشریه‌ی مختلف منتشر شود که این نشریات به دلایلی هر کدام یا دیگر امروز از اساس نیستند و یا به سیاق دیگری منتشر می‌شوند؛ اما اکنون این پرونده‌ با همراهی مطالبی که در زیر می‌خوانید در روزنامه‌ی «آرمان» عاقب به چاپ رسید:

«داستان کوتاه آرام و قرار ندارد»/مصاحبه‌ی سید فرزام حسینی با مجید دانش‌آراسته

«این قهوه‌خانه‌هایِ غمبار»/فرامرز طالبی

«جایگاه مخاطب لُژِ مخصوص نیست»/محمود طیاری

«دانش‌آراسته هنوز حرف برای گفتن دارد»/محمدحسن فتوتی

«داستان‌سرایِ صمیمی کافه‌هایِ شهر»/سید فرزام حسینی


---------------------------------------------------------------------------------------------

مصاحبه با مجید دانش‌آراسته، داستان‌نویسِ قدیمیِ گیلانی

داستان کوتاه آرام و قرار ندارد

مقدمه: دانش‌آراسته کم حرف می‌زند، جزوء آن دسته از نویسندگانی‌ست که حرف کشیدن از آن‌ها دشوار است. در این میان البته اگر راضی به گفت‌و‌گو هم بشود هر سوالی را پاسخ نمی‌گوید. معتقد است که از پرداختن به موضوعات تکراری که خودش در مصاحبه‌های قبلی بدان آن‌ها پرداخته و البته هر روز کسان دیگری هم هستند که به آن‌ها بپردازند، باید پرهیز کرد.

 

- رسمِ معمول بر این است که منتقدین و مخاطبین جایگاه یک نویسنده را در جامعه‌ی ادبی مشخص می‌کنند، اما این‌بار می‌خواهم بر خلافِ این رسمِ متداول از خود نویسنده بپرسم که، مجید دانش آراسته با سابقه‌ی بیش از 40 سال نویسندگی و چاپ 13 کتاب خودش را در چه جایگاهی از جریانِ قصه‌نویسی معاصرِ فارسی می‌بیند؟

جهان امروز، جهان مجموع است. نویسنده هم جزیی از این جهان مجموع است. چون تمام حقیقت نزد او نیست. جهان امروز با جهان یک تنه‌ها میانه‌ای ندارد. دوست ندارد برایش حکم صادر کنند. درست است که من نویسنده‌ای پیش‌کسوت هستم اما برای کسی حکم صادر نمی‌کنم، چون با ذهن امن میانه‌ای ندارم. سابقه‌ی نویسندگی من چیزی را ثابت نمی‌کند. این سابقه باید در داستان‌هایم جستجو شود. داستان‌های من هستند که جایگاهم را در تاریخ داستان‌نویسی معاصر مشخص خواهند کرد.

- شخصیت‌های داستانی شما که اغلب مردمانی از طبقه‌های پایین جامعه هستند، در ذهن‌تان شکل می‌گیرند و یا از افراد پیرامون خودتان انتخاب‌شان می‌کنید؟

فضاست که شخصیت می‌سازد. من با شخصیتِ‌ متمرکز موافق نیستم. شخصیتی که یک‌سویه باشد یعمی به من حکم کند که این خط را بگیر و بیا. بعضی‌ عقیده دارند که من روایت مختلفی را تجربه نمی‌کنم، من آن‌ها را به داستان‌هایم حواله می‌دهم. من صدایِ مخالف داستان‌هایم را تحمل می‌کنم و با آن‌ها حرف می‌زنم. مثل دو آدمِ امروزی دست همدیگر را می‌گیریم، بعد من پیش‌قدم می‌شوم و او را بغل می‌کنم و به داستانم می‌گویم اگر از من دور شوی، زندگی از من دور می‌شود و خیلی چیزها معنای خود را در زندگی برایم از دست می‌دهد. داستان به من می‌گوید: من این‌ها را می‌دانم. من به او جواب می‌دهم: برای این‌که تو به اهمیت خودت نزد من واقف هستی. او را خواب می‌کنم که مرا خواب نکند.

- در بین آثار منتشر شده‌ی شما 12 مجموعه داستان و تنها یک رُمان به چشم می‌خورد، این موضوع ناشی از علاقه‌ی بیشتر شما به داستان کوتاه است و یا ضرورتی شما را وا می‌دارد که به جایِ رمان‌، به داستان کوتاه بپردازید؟

داستان کوتاه مثل پرنده‌ای است که آرام و قرار ندارد. از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌پرد. در داستان کوتاه، جهانِ فرسوده کمتر خانه می‌کند. نمی‌گذارد ذهن و زبان‌ات به خواب برود. دنیای داستان کوتاه با دنیای رمان فرق می‌کند و روی یک موضوع ضجه نمی‌زند. در بعضی از رمان‌ها خواننده بعد از خواندن چند صفحه می‌فهمد که نویسنده دارد چه موضوعی را دنبال می‌کند. در این نوع رمان‌ها خواننده از نویسنده جلوتر است. بعضی از رمان‌ها را که می‌خوانی می‌بینی داستان کوتاهی است که نویسنده آن را کش‌دار کرده است. فراز و فرود در داستان کوتاه بیشتر دیده می‌شود و دنیای متنوع‌تری را پیش‌روی خواننده می‌گزارد و شاید به همین خاطر است که کمتر در یاد‌ها می‌ماند. مردم رمان را بیش‌تر می‌پسندند. چون موضوع را مثل سریال‌ها دنبال می‌کنند. داستان کوتاه این امکان را به خواننده نمی‌دهد. بد یا خوب، تکلیف خود را با خواننده روشن می‌کند.

- اشارات و فکت‌هایِ زیست‌بومی در آثار شما بسیار دیده می‌شود، برای مثال در بعضی از داستان‌های‌تان از واژه‌ها و کلمات زبانِ گیلکی استفاده می‌کنید، این کار به عمد صورت می‌گیرد و حاصل یک دغدغه است و یا ناشی از جهان‌بینی ذاتی شماست؟

کاش واژه‌های گیلکی را درمی‌آوردید. این‌گونه بهتر می‌توانستم دلیلش را بیاورم. من یک گیلک هستم. گیلکی فکر می‌کنم و به فارسی می‌نویسم. بافت جمله‌های من گیلکی است و من سعی می‌کنم این بافت را حفظ کنم. بگذار با مثالی این قضیه را روشن‌تر کنم؛ گیلک‌ها می‌گویند:«چرا دعوا می‌گیری؟» من می‌نویسم:«چرا دعوا می‌کنی.» اگر جمله را طوری بنویسم که نیاز به زیرنویس یا پانوشت داشته باشد نقص از من است. داستان‌های من اقلیمی هستند و نه بومی. برای همین دوست دارم نویسنده‌ای ملی شناخته شوم. امیدوارم داستان‌هایم این را نشان بدهند.

- نویسشِ داستان برای شما به نوعی پاسخ به احوالات و احساسات دورنی و عاطفی شماست و یا واکنش به وقایع اجتماعی پیرامون‌تان، البته این امر واضح است که می‌تواند برآیند هر دوی این‌ها باشد، اما می‌خواهم بدانم وزنه‌ی کدام یک از برای شما سنگین‌تر است و در نوشتن‌تان تاثیر بیشتری دارد؟

آزادانه و با تکیه بر درکِ خویش اثرم را می‌آفرینم. ممکن است خیلی چیزها منِ نویسنده را دگرگون کند اما نویسنده تنها در درون خویش می‌بالد و روحش متعالی می‌شود.

- فکر می‌کنید هنوز کسانی هستند که مانند شما داستان‌ بنویسند و به سراغ چنین فضایی در آثارشان بروند؟

داستان‌های زیادی نوشته‌ام. امیدوارم داستان‌هایم مرا نویسنده‌ای پُر کار معرفی کرده باشند و نه پُر گو. دنیای داستان‌های من کوچک است اما این دنیا ناعادلانه به دست فراموشی سپرده شده و کمتر کسی به سراغش می‌رود.

- برخوردتان با داستان چگونه است؟ نویسندگی برای شما یک کار محسوب می‌شود و یا بخشی از زندگی شماست؟

داستان برایم موجودی زنده است که مثل انسان، کودکی، جوانی و پیری دارد. گذشته برای یک داستان‌نویس سن و سال‌دار مثل زندگی، یک شادابی دارد. اگر نویسنده‌ای شکست‌خورده دچار این توهم شود که بعد کشف خواهد شد، ناگفته پیداست که با جهانش بهتر کنار خواهد آمد.

- نوشتن داستان را در چهارچوب و خوانش مکتب‌های ادبی آغاز و ادامه دادید و یا به صورت ذاتی و تجربی نویسندگی را فرا گرفتید؟

من از جهان خودم حرف می‌زنم. اعتقادی به تکنیک و فرم از پیش ساخته شده ندارم. ذات یک داستان برایم اهمیت دارد. من داست را بدون مکتب‌های ادبی و بدون هیچ قید و بندی همچون زندگی دوست دارم. من هنوز با رویاهای سوخته‌ام زندگی می‌کنم. این رویا شاید سایه‌روشن انحنای یک کوچه باشد، کوچه‌ای که در آن تشویش‌های بی‌نام و نشان و عشق‌های فراموش‌شده خانه کرده است.

- از اوضاع و احوالِ این روز‌های‌تان بگویید. چه کتاب‌هایی در دست چاپ دارید و آیا داستان تازه‌ای نوشته‌اید؟

هنوز و همچنان می‌نویسم و از حاصلِ این نوشتار سه مجموعه‌ی «آن خانه و این خانه»، «شاهکار همگانی» و «مرور» را چند وقتی‌ست که در دست چاپ دارم.


---------------------------------------------------------------------------------------------


اين قهوه‌خانه‌هایِ غمبار

فرامرز طالبی*

 

بيش از چهار دهه است كه قلم بر صفحه دلش مي‌كشد‌. شمارگانِ قصه‌هایِ كوتاه او از سيصد نيز گذشته است و اين جدای از ‌رمان «نسيمي در كوير» اوست.

متاسفانه مجيد دانش آراسته تا‌كنون كمتر خوانده شده است‌. چون بسيار گوشه گير است‌؟ آيا مجموعه داستان‌هايش در دستِ هيچ منتقد كتاب و كتاب گذار پايتخت نيست؟ نمي‌دانم‌! اين را ولي می‌دانم كه خبرِ انتشارِ قصه‌هايش را حتی در ستون كتاب‌های تازه انتشار يافته نشريه‌های پايتخت كمتر ديده‌ام.

جايگاه شخصيت‌های قصه‌های مجيد دانش آراسته از آغاز قهوه‌خانه‌ها و كارگاه‌های سنتي بوده است. نويسنده خود تجربه زيستي در اين مكان‌ها داشته است. با گذشت زمان فضاهای كارگاه‌های كوچك در داستان‌های او كم رنگ می‌شوند اما قهوه‌خانه‌ها هم‌چنان پشت قباله قصه‌نويسي دانش آراسته جا خوش كرده است و نويسنده شخصيت‌هاي آرماني خود را با شخصيت‌هاي قهوه خانه‌اي رنگ آميزی می‌كند. شخصيت‌هايي لگد مال شده‌، بي‌ريخت و بي‌هويت‌، خناس وهمه معلول شرايط اجتماعي.

نويسنده با همين شخصيت‌ها تصويري از زمانه‌اش را باز‌سازي مي‌كند و با همين قصه‌هاي قهوه‌خانه‌اي هم بر سر زبان‌ها افتاده است. از سال‌های پاياني دهه چهل و آغاز دهه پنجاه دانش آراسته چند قصه در جُنگ جاودانه «لوح» چاپ كرده است‌. در ميان اين قصه‌ها سه گانه‌های قهوه‌خانه‌ای او بسيار دلنشين و خوش ساخت است كه در فضايي غمبار شكل مي‌گيرند و طنزی از نوع - طنز چخوفي- چاشني اين قصه‌هاي غمبار است كه نشاني از نگاه تيزبين نويسنده دارد.

«برف سنگيني آمده است. آمد و شد آدم‌ها و ماشين‌ها سخت شده است‌. در قهوه‌خانه‌ای غلام دست فروش با چراغ‌هايش ور مي‌رود...‌چراغ‌ها درب و داغان‌اند‌، مگر يكي كه آن هم پيچ هرز دارد...‌او را به خريد چراغ وسوسه مي‌كنند و همان چراغ خراب را دستش مي‌دهند و مي‌گويند عتيقه است. چراغ نيكلايي است و بعد ميرزا‌گل چراغ را بالا و پايين مي‌كند‌. همين كه مي‌خواهد پيچش را امتحان كند به هر بهانه‌اي آن را از دستش مي‌گيرند و شروع مي‌كنند در باره آن تبليغ كردن‌‌...ميرزا‌گل از توي كيسه كه به گردنش آويخته شده بود مقداري اسكناس پول خرد بيرون مي‌آورد بعد پول‌ها را شمرده‌...‌وقتي فهميد ميرزا‌گل مي‌خواهد پيچش را امتحان كند‌، به بهانه خريد سيگار تندي از قهوه‌خانه بيرون رفت...‌"پدر سگا با چه تياتری منو گول زدن!"». (چراغ نیکلایی، از کتاب «روز جهاني پارك شهر و زباله داني». رشت‌، نشر حرف نو، ص 5- 14‌)

صندلي لهستاني يكي ديگر از سه‌گانه‌های آغاز به كار مجيد دانش آراسته است كه در جُنگ لوح چاپ شده است‌. درون مايه قصه تقريبا همانند قصه چراغ نيكلايي است و با تضاد و شگرد‌های خاص خود.

« در قهوه‌خانه داود به صندلي‌ها كه در گوشه قهوه‌خانه روي هم چيده شده بود چشم دوخت‌. ابراهيم مي گويد: "‌اين صندلي‌ها ديگر زوارش در رفته‌، كسي اين‌ها رو نمي‌خره مگر اينكه هالو باشد." داود ولي خريدار را پيدا كرده است« فقط يك كم دل و جرات مي خواهد»و آن كس غلام پاسبان است. ابراهيم از ترس چشمش گشاد مي‌شود‌...‌آفتاب به صندلي‌ها مي‌تابيد و پايه صندلي‌ها كه با قير به بدنه سوار شده بود لق مي زد...‌(همان،  ص 43- 54 )

قصه مجاهد پير آخرين حلقه اين سه‌گانه است و بر خلاف آن دو‌، قصه ديگري‌ست. مير آقا با پاي لنگان در يك روز باراني به جاي اينكه به اداره دخانيات كه محل كارش بود برود به قهوه‌خانه مي‌آيد و چند حب ترياكش را بالا مي‌اندازد...‌مير آقا مجاهد نهضت جنگل بوده و بعد از فروپاشي نهضت در اداره دخانيات استخدام شده است. منوچهر خان مشتري ديگر اين قهوه‌خانه است و اين دو باهم از گذشته تا به اكنون روابط تيره‌اي داشته‌اند‌. پدر منوچهر خان در زمان نهضت جنگل نايب حكومت بوده است. يعني شكارچي مجاهدين نهضت جنگل و مير آقا. مير آقا بعد از شكست نهضت جنگل هنوز دل پُر اميدي دارد و يك تنه جلوي همه مي‌ايستد و معتقد است جامعه بايد بيدار شود، قصه‌ی مجاهد پير در مجموعه قهوه خانه‌ای مجيد دانش آراسته يك استثناست و نمونه‌اي است از ادبيات مقاومتِ دهه پنجاه.

با گذشت زمان جامعه دگرگون مي‌شود و مجيد دانش آراسته هم و قهوه خانه و قهوه خانه‌نشين هم.

اما مجيد دانش آراسته هنوز پنجره دلش رو به قهوه خانه باز است و آدم‌های واخورده و از همه جا رانده آن‌. قهوه خانه در ظاهر آسماني كوتاه دارد‌. در اين خانه چرك چه مي‌گذرد كه دانش آراسته هنوز شخصيت‌هاي قصه‌هايش را از آن جا صيد مي‌كند‌؟ در داستان‌هاي قهوه خانه‌اي اين سال‌هاي دانش آراسته‌، خود در قصه‌ي حضور دلپذير ساختار مديريت قهوه‌خانه را تصوير مي‌كند.

دانش‌ آراسته در مجموعه ديگرش به نام «اشتباه قشنگ» و در قصه «تالار عروسي» از دگرديسي شخصيت‌هاي قهوه خانه به زيبايي تصوير مي‌دهد: «‌حالا ديگر از عقب‌ماندگي بيرون آمده ، قرص اكس مصرف مي‌كنيم كه نام راحت آن شيشه است! ترياك و حشيش ديگر قديمي شده پس زنده باد شيشه كه آدم را مي‌برد آسمان هفتم تا غم دنيا را فراموش كند»‌(اشتباه قشنگ‌، نشر افراز‌، 1388، ص 5- 7‌) و اين هم تصوير قهوه‌خانه امروز: « حالا قهوه‌خانه كريم شده تالار عروسي‌، نمي‌دانم اين آت و آشغال‌ها از كجا آمده‌: از سر قليان و سي دي و گل‌هاي پلاستيكي گرفته تا گلدان‌هاي ريز و درشت‌. از تابلوهای باسمه‌اي تا پرنده‌های خشك شده‌. قهوه‌خانه را كرده باغ وحش‌. شايد اين جمعه قهوه‌خانه را برای عروسي اجاره دهد كه داماد‌های آينده يا نشئه‌اند و يا از خماري چرت مي‌زنند(همان) .

مجموعه «ساختار‌شكن چشم‌ها»‌ فضای قهوه‌خانه اولين قصه مجموعه داستان را تشكيل مي‌دهد‌:«‌اين قهوه‌خانه باغ وحش نباشد يك تيمارستان به تمام معناست. پاتوق بالا خانه‌ای‌هاست. ...بفرما اين هم شيشكي او كه براي پاسيار قهوه‌چي مي‌بندد .دماغش مثل بوكسور‌ها پت و پهن است و پاسيار بيت فورد صدايش مي كند.يعني ماشين بي دماغ».(ص 5 )

در قصه‌اي ديگر به نام شهروندان، مي‌نويسد: «‌جماعت قهوه‌خانه‌نشين يعني آدم فروش‌ها كه قاچاقچي‌ها و معتاد‌ها را لو مي‌دهند و بعد خودشان جاي قاچاقچي‌ها و معتاد‌ها را مي‌گيرند تا اين چرخه به هم نخورد»‌(همان ، ص 17 ) و قهوه‌خانه جاي علاف‌ها و كسر آورده‌هاست‌(ص 18 ) و قصه "تو چه مي گويي" اين‌گونه آغاز مي‌شود: «با دست خودش به اين روز‌گار افتاده‌، كاري كرده قهوه‌خانه هم راهش نمي‌دهند‌. سرش را وبال گردنش مي‌كند و به شاگرد قهوه چي زل مي‌زند...نمك به حرامي بود كه لنگه نداشت».‌(‌همان ، ص 74‌)

بي‌شك مجيد دانش آراسته فضاها و شخصيت‌هاي متفاوت-جدا از قهوه‌خانه- را نيز تجربه كرده است. ولي همه‌ی شخصيت‌های داستاني دانش آراسته به نوعي همانند‌هايي ناگزير با شخصيت‌های قهوه خانه‌ای او دارند‌. آدم‌هايی خاكستر نشين‌، زبون‌، بي‌هويت‌، و همه واخوردگانِ شرايط اجتماعی جامعه. و در انتها اينكه در هيچ يك از قصه‌های مجيد دانش آراسته تاريخ نگارش نيامده است‌. اين امر براي منتقد و پژوهش‌گر آثار او‌، معضلي بزرگ است چرا كه نمی‌تواند سير تحولی آثار مجيد دانش آراسته را ترسيم كند.

*نویسنده و پژوهشگر


---------------------------------------------------------------------------------------------

جایگاه مخاطب، لَژِ مخصوص نیست

محمود طیاری

 

من که بضاعتِ زبانیِ آن را ندارم به «مجید» گیر بدهم؛ تو را نمی‌دانم. ممکن است دستک دنبکی هم داشته باشی؛ اما اگر مثل بعضی‌ها، داغش را دوست داری، به آدرس داستان‌های «دانش آراسته» نرو! او مثل هیچکدام‌مان بلد نیست قمیش بیاید؛ و اطو کشیده بنویسد! اطوی زبانش داغ نیست، شاید زغالِ نگاهش خیس است. اما عجب خطِ اطویی به شلوارتان می‌اندازد!

با او‌، دلتان را راضی کنید به قهوه‌خانه بروید. البته کمی انگشت‌نما می‌شوید اما پس از یکی دو پیاله چای دبش، با آد‌م‌هایِ فرودست، اما زبلِ دست نوشته‌های او ، اُنس می‌گیرید!

او مثل دجال، آدم‌های داستانش را، دنبال خودش راه می‌اندازد؛ و گوشت کوب‌شان را، به طبلِ شکمِ خالی‌شان می‌کوبد. آن‌چه را، ما با نزاکت از کنارش می‌گذریم، جلوی چشم می‌آورد. او یک قولرآغاسی، در مقوله‌ی نقاشیِ «قهوه خانه»‌ها است. او دنبال ساختمان‌هایِ نیمه‌کاره‌ی داستانی است، رنگ‌شان می‌کند؛ اما نمی‌فروشد. یعنی پُزِ این حرفه‌اش را نمی‌دهد. یأس، تهیدستی، نا‌آرامی و بی‌کجاییِ آدم‌های داستان، تا بُنِ استخوانش را سوزانده‌؛ حسرت دیرپاشان، به دلش رخنه کرده، و تاوانِ این شکست را، خود به تنهایی می‌دهد.

مجید دانش آراسته، از پسِ سال‌ها، آشکارا و هنوز، چوبِ فقر، بی‌ریشه‌گیِ فرهنگی و بویناکیِ زندگی آدم‌های داستانش را می‌خورد، و مثل ما حاضر نیست، با توصیف خانه‌ای ویلایی، از برای آدم‌های داستان، و طرحِ صورتک‌های غازه مالیده، و ترسیم رفتار و تعاملِ گفتاریِ پولیش کشیده‌شان، عطر آن را در همه‌جا بپراکند و برای خود مالیات بر درآمد وضع کند!

در جرقه‌ای که بر داستانِ «نوه ها»‌ی او زده‌ام، آتشِ این کلمات را درباره‌اش گیرانده؛ و گفته‌ام: « مجید دانش آراسته، مقوله‌ی سفیدخوانی را، در داستان‌هایش، به سیاه خوانی کشانده است!» و به راستی که چنین است. و این ، یعنی جایگاهِ مخاطب، لُژِ مخصوص نیست!

او دگمه‌ی کُتش را، پیشِ هیچ مقامی نمی بندد؛ چون روح آدم‌های داستانش، پنجاه سالی است که در او حلول کرده؛ و، حی و حاضر، از زبان او حرف می‌زنند. این آدم‌ها؛ حرفی نمی‌زنند؛ مگر در داستان‌های «مجید دانش آراسته» آمده باشند :

«چراغ نیکلایی» و «صندلی لهستانی» به راستی یک عتیقه‌ی داستانی است و بیش از چهل سال، قدمت داستانی دارد :

نشانه‌های زیادی، از «رئالیسم زنده» ، «مکالمه نویسی» و «توصیف روزهای برفی و آفتابی»، و «خط داستانی بی مانند» در آن است:

(آنجا که پایه‌ی صندلی‌های با‌ قی چسبانده شده‌ی ابراهیم کهنه فروش، ردیف در آفتاب چیده شده؛ دارد خمیازه می‌کشد. اما او دیگر سوارِ نانش شده است!)

می‌خواهم بگویم، مجید دانش آراسته، بیشتر از هر کسی بلد است داستان‌هایش را بنویسد، اما در چالش با آدم‌های داستانش، مثل آن سمسار در «صندلی لهستانی»، و آن مال خر، در «چراغ نیکلایی»، از آن‌ها رودست خورده؛ و فقر و فاقه و درد و مرض‌شان، به زبانش شتک زده، و تلفاتِ توصیفی و چه، حتی کمی به تخیل داستانی‌اش هم، آسیب رسانده؛ اما اگر آدم، دنبال بهانه‌ی زبان و آن ترفندهای عادت شده‌ی داستانی نباشد؛ (البته اینجا یک عینکِ دسته چخوفی، با این آمادگی، که «لنین گراد» (شهر گورکی) را به نام «ماکسیموویچ مجید» کند؛ لازم است!) و کمی هم بی‌خیالِ تریجِ قبای خودش باشد؛ بیشتر از من می‌تواند با داستانِ «ببین یک حرفِ تو» (از متن خود یک کویر است – نشر قطره) لذت ببرد و در آن «تأویل جویی» کند:

راوی در این داستان، پیرایه از خود می‌گیرد: به آرایشگاه آمده، از بخشی از گذشته‌ی خود، که مباهاتی در آن نمی‌بیند، فاصله گرفته است؛ اما «ببین یک حرف تو...» کار را تا به کجا برده است:

یک «سروان»، یک «عادت»، یک «گماشته»، یک «مار مقامات»، یک «ایست، عقب گرد!» یک نافرمانی مدنی؛ اما همیشه «خبردار»! و یک «حریم» که شکسته می شود. ولی هنوز چیزی برای ما باقی مانده، و آن نسرین، «دختر کوچک سروان است؛ که حالا لابد دیگر بزرگ شده و آرزوی رویت اش با راوی است:» برمی گردیم گل نسترن بچینیم؟».

اگر یک نگاهِ صابونی‌ی «خود شکنِ بی بدیلِ چخوفی»، به این داستان داشته باشید، قُبحِ ناگزیر در «آینه»‌ی «ببین یک حرف تو...» را، در آن نخواهید دید: پس خطایی در کار نخواهد بود، تا چیزی را بشکنید!

(لعنت بر شیطان: «ببین یک حرف تو» ما را به کجا کشاند. راستش را بخواهی خیلی دلم می‌خواهد دوباره «نسرین» را ببینم. به خدا دروغ نمی گویم) از :«متن خود یک کویر است.» - «ببین یک حرف تو». ( ص 141 )

مجید دانش آراسته، در اغلب داستان‌هایش، به لحاظِ گرایش موضوعی، یک مینی مالیست واقعی است؛ او بی مددِ آب قلیان‌ها، با تاج آتشی بر سر، که فقدانش در قهوه‌خانه‌هایِ پایتخت محسوس؛ و قُل قُلش رو به خاموشی است، داستان‌هایش را هنوز می‌نویسد!

«بیهودگی مراودات و لزجی زبان فقر، از مونولوگ گرفته تا دیالوگ، در آثار دانش آراسته، شفافیت زیادی دارد و اینطور نیست که ما بیرون از داستان، به خاطر طرز زندگی‌مان، از گزش زبان او در امان باشیم. نگاه او مثل مته‌ی الماس، بخشی از دیواره‌ی زندگی را سوراخ می‌کند و یک جور نوار مغزی، از پیرامون می‌گیرد و با برون افکنیِ عادات و بلاهت رفتاریِ آدم‌ها، افلاس‌مان را می‌نمایاند. مجید دانش آراسته، نگاه تیزابیِ تلخ، هوشی در خور و طنزی سیاه در بیان و شکار موضوعات خود دارد؛ و داستان هایش را، بی برخورد به تُریج قبای خود، نمی‌شود خواند!»

بر این باورم که او، سهم خود از پیروزی را، با شکستِ آدم‌های داستانش، تاخت زده است!


---------------------------------------------------------------------------------------------

نگاهی به مجموعه داستانِ «گنجشک‌ها در بالکن»

دانش‌آرسته هنوز حرف برای گفتن دارد

حسن فتوتی


«گنجشک ها در بالکن»، آخرین مجموعه داستان مجید دانش آراسته به طور کلی نزدیک به فضای داستانی دانش آراسته در مجموعه‌های قبلی است، دانش آراسته نسبت به گذشته نگاه نوستالژیکی دارد و معمولا به عنوان راوی با زبانی شست و رفته از مردم کوچه و خیابان، ماجراهایِ آن‌ها و مکان‌هایی(محله‌ها، قهوه خانه‌ها و...)که آن‌ها در آن جای گرفته‌اند، سخن می‌گوید. به طور مثال در داستان «اعلی حضرت» که داستان، ماجرای بحث و درگیری لفظی یک موجی درجه دار(به تعبیر نویسنده) با یک دیوانه در یک قهوه خانه می‌باشد، یا در «سالن تابستانی» که حکایت گرفتاری مردم در هنگام بارش برف از زبان مغازه داری که سقف دکانش فروریخته است، روایت می‌شود. البته داستان‌های این مجموعه جنبه‌ی دیگری هم دارد و آن هم نگاه خاص‌تری به مقوله‌ی تنهایی، سالخوردگی و یا تنهایی ناشی از سالخوردگی را در برمی گیرد.

 داستان‌های «فلافل فروش» و «گنجشک ها در بالکن» نمونه‌هایی از این تیپ داستان‌ها می‌باشد. شخصیت اصلی گنجشک‌ها در بالکن مادر پیری دارد که خانواده‌اش از این که او مادرش را در خانه نگه می‌دارد شاکی هستند: «‌خیلی دور کتابی خوانده بود که هنوز موضوع آن یادش بود: پیرمردی برای پرنده ها دانه می ریخت. یک روز که کسی در خانه نبود حالش به هم می خورد و نقش زمین می‌شود. پرنده‌ها آن‌قدر به پنجره نوک می‌زنند و سرو‌صدا می‌کنند که همسایه‌ها باخبر می‌شوند و او را از مرگ نجات می‌دهند. پیر نبود اما زندگی‌اش را شبیه آن پیرمرد می‌دید.».

 تعدادی از داستان‌ها مانند «کوچه‌های پیر» و «پرسه‌ای در قاب عکس کلاس پنجم ابتدایی» به مثابه‌ی آلبوم عکسی می‌مانند که هنگامی خواننده به آرامی با لحن نویسنده به پیش می‌رود، گویی یکی یکی ورق‌های خاک خورده‌ی آن را ورق می‌زند، با این تفاوت که صاحب آلبوم، تو را از نظرات، واگویه‌های شخصی و افکار خود نیز رها نمی‌کند. البته ویژگی نوشتاری دانش آراسته در پیش بردن داستان، استفاده‌ی مناسب از جملات کوتاه در داستان‌ها است که این مسئله هم به سلیس بودن متن کمک می‌کند و هم خواننده را با خود همراه می‌سازد، این ویژگی را در داستان «کوچه‌های پیر» به خوبی می‌بینیم. کوچه‌های پیر داستان دو دوست قدیمی است که پس از آنکه یکی از سفر خارج به پیش دوستش در رشت می‌آید، با پرسه زدن در کوچه‌ها و محله‌های شهر، به مرور خاطرات گذشته می‌پردازند.

در مواردی فضای مورد نظر نویسنده برای انتقال، نشان داده نمی‌شود بلکه گفته و بیان می‌شود. به عبارتی دیگر خواننده، افکار و نیات شخصیت‌ها را از زبان نویسنده(که اول شخص راوی در داخل داستان هم محسوب می‌شود.) به عنوان یک راز دریافت می‌کند نه نشانه‌های متنی آن شخصیت، که شاید از منظری این ضعف محسوب شود. در «فردا چه روزی است» می‌خوانیم: «بعد از ظهرها چه هوا آفتابی بود چه هوا بارانی، صورتش را سه تیغه می کرد و با لباس تمیز و اتوکشیده توی خیابان پرسه می زد. باید دلش خوش باشد که این طور خودش را شیک و پیک می کند... اتاق آشفته و هیچ چیز سرجایش نبود. این اتاق نشان می‌داد که زنی در آن زندگی نمی‌کند. پس آن ظاهر آراسته فقط یک پوشش بود..».

داستان‌های «اوراق مشارکت» و «چرخش روزگار» مجموعه‌ای از  حکایت‌های چند خطی است که آدمی را به یاد کتاب‌های امثال و حکم و حکایت می‌اندازد و به نظر می‌رسد با کل مجموعه تناسبی نداشته باشد. به طور مثال در «اوراق مشارکت» در داستانک «نتیجه» می‌خوانیم: «بازی چند چند شد؟ دو هیچ، گل را کی زده؟ نمی دانم. پس چرا تلویزیون تماشا می کنی؟»

دانش آراسته در جایی گفته بود که در بسیاری از مواقع رشتی فکر می کند و دیالوگ‌های شخصیت‌هایش را هنگام نوشتن به فارسی برمی‌گرداند، مخاطبانِ گیلکِ داستان‌های دانش آراسته هنگامی که گفت و گوی شخصیت‌های داستانی او را در قهوه‌خانه یا کوچه و بازار به زبان فارسی می‌خواند، شاید در ارتباط برقرار کردن با فضای ترسیم شده کمی دچار مشکل شوند.

دانش آراسته روایت‌گر خوبی‌ست، وقتی داستانش را به دست می‌گیری تا بخوانی، انگار پای صحبت مردی سرد و گرم چشیده‌ در قهوه خانه‌ای نشسته‌ای؛ او با گرما روایت کرده و تو را با افکار و نظرات خودش نسبت به شخصیت‌ها نیز باخبر می‌کند. البته با توجه به تعریف ادبیات داستانی امروز که به سوی هر چه شخصی شدن داستان پیش می‌رود، می‌شود این ویژگی را از این جنبه در نظرگرفت، ولی باید توجه نمود شخصی نمودن ایده‌ها و موضوعات داستانی با مشخص کردن انگیزه‌ها و افکار شخصیت‌ها توسط راوی فرق اساسی دارد. داستان‌های دانش آراسته ساده است به این معنا که هیچ گره داستانی یا تعلیقی در آن وجود ندارد و وقتی در پاره‌ای از موارد طنز را چاشنی آن کند ما را به یاد کارهای چخوف نیز می‌اندازد. شاید «مشایعت کنندگان» و «شهر کوران» را بشود در این مجموعه دسته‌بندی کرد.«قصدم از عنوان خرس و خوک این نیست که بعضی‌ها خرس در دنیا و خوک در آخرت می آیند و می روند. قصد فلسفه بافی ندارم. من از زاویه ی دیگری به خرس و خوک و آدم نگاه می کنم. لابد می پرسید: چطور؟ قضیه خیلی ساده اتفاق افتاد...»

انتشار سیزدهمین مجموعه داستان دانش آراسته نوید این را می‌دهد که نویسنده‌ی کهنه‌کارِ ادبیات داستانی گیلان، هنوز حرف‌هایی برای شنیده شدن دارد.


---------------------------------------------------------------------------------------------

داستان‌سرایِ صمیمی کافه‌هایِ شهر

سید فرزام حسینی

 

اغلب به اشتباه شروع ادبیاتِ داستانی در گیلان را با داستان «خواب» کریم کشاورز می‌دانند اما با تحقیقاتی که رحیم چراغی طی مقاله‌ی «سندی از داستان‌نویسی ایران» ارائه داد، اولین داستان گیلان متعلق به «علی عمو» می‌باشد.

بر این اساس، نسل اول داستان‌نويسي گيلان شامل نويسندگاني است که از سال 1288 تا 1328 اثر يا آثاري ارايه داده اند؛ کساني همچون علي عمو‌، کريم کشاورز‌، محمدعلي افراشته‌ و محمود اعتمادزاده(م.ا.به‌آذین).

همچنین نسل دوم نيز، نويسندگاني را تشکیل می‌دهد که در دهه‌ی 30 و 40 جایگاه خود را به عنوان داستان نویس تثبیت کردند. نويسندگاني چون مجید دانش آراسته‌، محمود طياري‌، اکبر رادي‌، حسن حسام‌، محمدرضا پورجعفري‌، احمد مسعودي‌، احمد آذرهوشنگ و ... .

مجید دانش آراسته‌، پیرِ داستان‌نویسی که اطرافیانِ جوانش، عمو مجید صدایش می‌کنند ، شاید از زُمره داستان‌نویسانی باشد که تا امروز آن‌چنان که باید به خود و آثارش پرداخته نشده است‌، داستان‌نویسی که از سال‌هایِ دهه‌ی 40 و 50  حشر و نشر بسیاری با چهره‌های برجسته‌ی ادبیات کشور از جمله سیروس طاهباز‌، اخوان ثالث‌، اکبر رادی‌، م.آزاد‌، محمد قاضی و...داشته است اما هیچ‌وقت از آن‌ها برای معرفی و چاپ آثارش کمکی نخواسته است.

 

زندگی‌نامه

مجید دانش آراسته سال 1316 در شهر رشت چشم به جهان گشود. از همان آغاز تولد تا سن 12 سالگی با پدربزرگش که یک سفالچین بود زندگی کرد تا در آن سن یک زن و مرد جوان را نشانش دادند و گفتند:«این دو پدر و مادرت هستند». مجیدِ کوچک که از بدوِ تولد پدربزرگ را دیده بود تصور می‌کرد پدر هم باید یک انسان پیر و مو سپید باشد، نه به مانندِ این مرد جوان، همین موضوع باعث شد که او یک روز هم در خانه‌ی پدر و مادرش دوام نیاورد‌ و به خانه‌ی پدر بزرگش بازگردد.

دوره‌ی دبستان را در مدرسه‌ی فارابی و دوره‌ی متوسطه را تا دوم دبیرستان در مدرسه‌ی تربیت گذراند. دانش آراسته شغل‌های متفاوتی را تجربه کرد‌، او ابتدا به کار در یک دفترخانه مشغول شد، سپس کار در کارخانه‌ی گالوش‌سازی گیلان، از آن‌جا به شرکتِ پل سازی مازندران راه یافت و پس از مدتی در یک ریخته‌گری در تهران مشغول به کار شد.

وی که از سال 1340 با زنده یاد سیروس طاهباز و م.آزاد آشنایی پیدا کرده بود، یک روز حوالی سال‌های 1350 پس از دیداری با طاهباز که آن‌روزها مدیرِ انتشارات کانون پرورشی بود، قرار شد در این کانون مشغول شود.

در آن زمان رسم بر این بود که برای استخدام باید سه نفر به اصطلاح ضامن می‌شدند‌، سیروس طاهباز‌، محمود دولت آبادی و م.آزاد از کسانی بودند که زیر ضمانت‌نامه‌اش را امضا کردند: « از قسمت کارگزيني مرا خواستند، گفتند مدرک ليسانس‌تان را بياوريد، چون آن قسمتي که من کار مي‌کردم حداقل مدرک ليسانس بود. خب ديدم ليسانس که هيچ‌، من ديپلم هم ندارم‌، ديپلم هم که سهل است مدرک سيکل هم ندارم‌! گفتم سال دوم را خوانده‌ام و از اين حرف‌ها، گفتند حالا اجازه بدهيد ببينيم چه مي شود، بعد بچه‌ها رفتند و براي من تعهد دادند و آن‌ها هم چند کار تحقيقي به ما دادند در کاشان و چند جاي ديگر و ما هم کار کرديم و داديم و ديدند که نه مثل اين‌که يک چيزهايی سرش مي شود.»

تا سال 1365 در واحد آفرینش‌هایِ ادبی کانون در تهران مشغول بود تا اینکه در همان سال وی را به کانون پرورشی رشت منتقل کردند و تا پایان دوران خدمتش یعنی 1375 در رشت مشغول ماند.

از هدایت تا چخوفِ «نازنین»

دانش آراسته نوشتن را از همان سال‌هایِ جوانی آغاز کرد‌، اولین داستانش در سال 1336 در مجله‌ی "پرچم خاورمیانه" چاپ شد که به گفته ی خودش از ابتدا تا انتها غلط بود!

نویسنده‌ی محبوبش در ایران صادق هدایت است که به شدت به او احترام می‌گذارد، اما ادبیات خارجی را با خواندن داستان «همسفر من» اثر ماکسیم گورکی شناخت و پس از آن شیفته‌ی ادبیات روسیه شد‌، تولستوی‌، داستایفسکی‌، تورگینف و چخوفِ «نازنین» که بر این نازنین بود چخوف تاکید عجیبی دارد.

در جوانی اگر به او می‌گفتی آدم تنبل و رویاپروری هستی‌، رگِ گردنش بیرون می‌زد و می‌خواست ثابت کند که این‌گونه نیست، اما امروز دیگر آدم رویاپروری شده است، داستان را همنشین زندگی‌اش کرده و در کنج اتاقش فقط می‌نویسد هر چند به قول خودش می داند راه به جایی نخواهد برد اما پیوندش با نوشتن بیشتر شده است.


‌یک رئالیستِ اصیل‌

بیشتر داستان‌هایش بسترِ رئالیستی دارد گویی هر چه را که دیده بر روی کاغذ آورده است و در تک‌تکِ موقعیت‌هایِ داستانش حضور داشته است. دانش آراسته خودش را نشان می‌دهد.

داستان‌هایش در در قهوه‌خانه‌ها و صندلی‌هایِ رنگ و رو رفته‌شان، در مدرسه‌هایِ قدیمی‌ با صدای خسته‌ی معلم و دانش آموزان بی حوصله بر نیمکت‌هایِ قدیمی کلاس جریان دارد.

زبان آثارش شاداب و جوان است، حتی اگر از فقر و بدبختی مردم حاشیه‌ی شهر بگوید. درگیرِ قضاوتِ خواننده نیست و دغدغه‌ی خوشامد داوران ندارد و این شادی رمز سادگی و بی‌ریایی قلمش است، پایان داستان‌هایش گاهی شوک برانگیز است و فکر خواننده را تا مدت‌ها مشغول خودش می‌کند.

 

پیرمرد صمیمی می‌نویسد‌، شخصیت‌هایِ داستان‌هایش اتو کشیده نیستند‌، ساده‌اند درست مثل خودش‌، گاهی می‌خواهید با او در کوچه‌ها قدم بزنید یا مهمانِ قهوه خانه‌هایِ داستانش شوید و به گپ ‌و‌گفت با همان آدم‌هایِ فرو دست اما صمیمی، بنشینید.

 

‌نمایی دیگر از آقایِ نویسنده‌

اهلِ گرفتنِ عکس یادگاری با فلان نویسنده یا شاعر معروف نبوده و رابطه و دوستی با آنها را عامل موفقیت نمی‌داند؛ او معتقد است که کاغذِ سفید با تو حرف می‌زند و فقط باید روحیه نوشتن داشته باشی تا نویسنده‌ی خوبی شوی.

دانش آراسته یک نویسنده‌ی سیاسی نیست‌، در واقع معتقد است سیاسی بودن یا نبودن دستِ خود نویسنده نیست بلکه بسته به فضای جامعه، قلمِ نویسنده نیز به سمتی پیش می‌رود که گاه سیاسی یا اجتماعی می‌شود و گاهی هم از عشق می‌گوید. صدایِ کارگران نیست اما گاهی به خصوص در آثار اولیه‌اش برای کارگران می‌نویسد‌، شاید به قول پرویز حسینی، مجید دانش آراسته آخرین بازمانده‌ی ادبیاتِ کارگری باشد که باید به او سلامی دوباره داد‌، او خودش کارگر بوده و این فضا را به خوبی و از نزدیک لمس کرده است. با این همه هیچ گاه به ادبیاتِ حزبی روی نیاورده است.

قلمی ساده‌، روان‌، جذاب و در عین حال آراسته به قواعد داستان دارد که خواننده را به خوبی در نوشته‌هایش شریک می‌کند.

 

کتاب نامه

روز جهانی پارک شهر و زباله دانی(مجموعه داستان)؛ نشر میرا، ۱۳۵۱(‌چاپ سوم ۱۳۸۲)

در صدای باد(مجموعه داستان)؛ نشر دشتستان، ۱۳۷۹

مو به مو(مجموعه داستان)؛ نشر ثالث، 1382

 نسیمی در کویر(داستان بلند)؛ نشر روزبهان، 1358

سفر به روشنایی(مجموعه داستان)؛ نشر نگاه،  ۱۳76

خاکستر‌نشین راه طلوع(مجموعه داستان)؛ نشر ثالث، ۱۳۸۳

متن خود یک کویر است(مجموعه داستان)؛ نشر قطره، ۱۳۸۴

خط خوش شهر(مجموعه داستان)؛ نشر افراز، ۱۳۸۷

اشتباه قشنگ(مجموعه داستان)؛ نشر افراز، ۱۳۸۸

قضیه‌‌ فیثاغورث با یک صفر دو گوش(مجموعه داستان)؛ نشر سمام، ۱۳۸۸

ساختارشکن چشم‌ها(مجموعه داستان)؛ نشر سمام، 1388

گنجشک‌ها در بالکن(مجموعه داستان)؛ نشر افراز، 1389

حضور دلپذیر(مجموعه داستان)؛ نشر روزگار، 1387

 

نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 0:6 |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم آذر 1390

پرونده‌ی خط گیلکی


برای شماره‌ی بیست سالگی مجله‌ي‌ «گیله‌وا» پرونده‌ی ویژه‌ای تحت عنوان «خط گیلکی» تدارک دیده بودم، که حالا بعد از چند هفته در سایت «ورگ» بازنشر شده است. خواندن مقاله‌های این پرونده خالی از لطف نیست:


سرمقاله‌: زندگی یا مرگ، بحث در این است/ سید فرزام حسینی

پیشینه طرح مساله خط گیلکی/ م.پ. جکتاجی

خط و فاصله/ مسعود پورهادی

زبان معیار/ عباس گلستانی

گیلکی را چه‌گونه باید نوشت؟/ ورگ

رسم الخط  زبان گیلکی بر سر یک‌راهی/ بهرام کریمی



نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 23:53 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم آبان 1390

به مناسب سالمرگِ سینا مدبرنیا-شمیم هدایتی


مرثیه‌ تمام شد، فکری به حالِ فردا کنیم

سید فرزام حسینی: این متن قرار بود، برای مراسم سالگرد سینا مدبرنیا و شمیم هدایتی نوشته شود و بر سرِ قبرشان خوانده شود. اما نشد، به هر دلیلی قلم از کاغذ امتناع کرد. اما نطفه‌ی نوشته شدن‌اش در همان مراسم شکل گرفت. مراسمی که بعد از یک سال، بازسازی(بازسازی را از عمد به کار برده‌ام، چرا که مرگ دومی در کار نیست، سینا و شمیم همان سال پیش یک بار برای همیشه جسم‌شان را از دست داده‌اند)صحنه‌ی مرگ این دو، ضجه‌ها و گریه‌های رفقایشان و البته خانواده‌شان است. این یادداشت از سه قطعه نویسی تشکیل شده است، که با و بی ارتباط به هم هستند، امروز و در این نوشتار شمیم و سینا بهانه شده‌اند؛ اما این متن را می‌توان به مرگِ هر فعالِ ادبی در هر کجایِ جهان نسبت داد.

1.سوگواری برایِ ادبیات

مرگ، وضعیت بحرانی است. در یک لحظه قلب از طپش باز می‌ایستد و آن‌چه که بوده است، به یک‌باره نیست می‌شود. بدن حس ندارد. حرکتی‌ از یک جنازه نمی‌بینید، هیچ کُنش و واکنشی از جسم و روح او بروز نخواهد کرد.

این وضعیت، درباره‌ی هر انسانی صادق است، با هر شغلی. نانوا، سپور، دکتر، مهندس و... . اما حالا بیایید این‌جا، مرگ را در مقیاس انسانی که در جهانِ ادبیات پرسه می‌زده بررسی کنیم.

شمیم هدایتی و سینا مدبرنیا، هر کدام، به نوعی در حال خلق و آفرینش اثر ادبی بودند، فرقی ندارد، ترجمه، شعر، داستان، مقاله. این‌ها همه یک کُنش ادبی است که منجر به پدید آمدن یک اثر می‌شود. با این حساب، اکنون برایِ گفتن این حرف دیر نیست: آفرینشِ این دو با مرگ‌شان تمامی گرفت.

یعنی اگر این دو شاهکارهایی هم تا پیش از مرگ تحویل ادبیات داده باشند، حالا دیگر کاری از دست‌شان بر نمی‌آید، دیگر اثرشان مربوط به زمانِ گذشته است، ما انتظار آینده را نمی‌توانیم از آثار این دو نفر داشته باشیم، هر چند هم که اگر کارشان، کاری ماندگار باشد.

پس بیراه نیست که اگر بگویم سوگواری برایِ مرگ این دو نفر، در واقع سوگواری برای ادبیات است، که فرصت روبه‌رو شدن با اثری تازه را از دست داده است.

این یک واقیعت است؛ شمیم و سینا و هر کدام از ما که راه مان را ظاهرا برگزیده ایم؛ جزئی از کل ادبیات محسوب می شویم. هر حرکت مان تاثیری مثبت و منفی بر بدنه ی ادبیات معاصر دارد و بدون شک مرگ ما, مرگ بخشی هر چند کوچک از ادبیات است که تنها راه جبران این فقدان پیشروی و حرکت به جلو, رو به آینده است.

2.سوگواری برایِ خویشتن

چند بار سر جنازه‌ی کسی حاضر شده‌ایم؟ چند بار سرِ قبرِ کسی رفته‌ایم؟ گریه، شیون، ضجه، لرز این‌ها همه از کار‌هایی‌ست که انسان‌ها در مواجهه با جنازه یا قبر عزیزشان می‌کنند(عزیز لزوما نباید هم‌خون یا خویشاوند باشد، می‌تواند دوستی دور یا حتی کسی باشد که در هنگام زنده‌بودن یک‌بار هم با او از نزدیک هم‌کلام نشده باشیم، اما بعد از مرگ‌اش اندوه و احساس خلأ به جان‌مان رسوخ می‌کند.) این مراسم آیینی و سنتی است البته سنت گریه کردن و اندوه وارگی هیچ مرزی نمی شناسد همه جا همین طور برگزار می شود, تفاوت در عوامل بیرونی مراسم سوگواری است.

حرف من در این است که این گریه و زاری نه فقط برای تماشای جنازه یا قبر یک عزیز بلکه چیزی فراتر از آن است, ترس از مرگ یا تنهایی خود. وقتی که دوستی را بر تخت مرده شور خانه می بینیم گویی احساس می کنیم که می شد در همین لحظه من به جای او به روی تخت دراز شده باشم و کیست که نداند ترس از مرگ بدتر از خود مرگ است؟

از جنبه ی دیگری هم می توان به مرگ یک عزیز نگریست که البته بازهم آن برمی گردد به خود ما. مرگ یک نفر(دوست,رفیق,برادر,خویشاوند و...)باعث ایجاد یک خلاء در زندگی روزمره می شود, آن کسی که مثلا تا دیروز بوده و تو می توانستی به راحتی با یک پیامک یا زنگ از او خبردار شوی و یا کار ات را با او در میان بگذاری, امروز دیگر نیست, این فقدان مسئله ای ست که بیش از حد انسان دردمند را آزار می دهد.

3.پایان‌ بندی

یک سال گذشت. در این یک‌ساله و همچنین در سال‌های پیش‌رو که می‌گذرد، اندوهِ ناشی از مرگ این دو انسان-خواسته یا ناخواسته-به سراغِ ما می‌آید، همیشه هست، محو شدنی نیست تنها با گذشت زمان ممکن است کم رنگ شود.

اما چه باید کرد؟ مرثیه‌سرایی؟ قطعا نه، مرثیه هر چه بود-کم یا زیاد،خوب یا بد-دیگر وقت‌اش تمام شد. انسان عزیز است، رفیق از آن عزیزتر اما گریه و زاری و ناله راه به جایی نخواهد بُرد. تنها یک راه مانده است، البته بر کسی پوشیده نیست که این یک راه تنها از دید من و هم‌نظرانِ احتمالی‌ام بیان می‌شود شاید اصلا کسی از میان این جمع این یک راهِ من و ما را قبول نداشته باشد، هیچ حکمی در کار نیست. اما برویم سر وقتِ‌ همان راه؛ آفرینش است، بله! آفرینشِ اثرِ ادبی. یعنی دقیقا همان جاده‌ای که شمیم و سینا عاشقانه در آن گام برمی‌داشتند و می‌رفتند-کسی چه می‌ماند؟-که شاید در باقی‌مانده‌ی عُمرشان می توانستند آثاری بزرگ، متوسط و شاید حتی بد خَلق کنند.

این راهی‌ست که هر هنرمندی می‌رود. اثری که من و ما به وجود می‌آوریم، هرگز آن اثری نخواهد شد که اگر سینا یا شمیم زنده بودند، خلق می‌کردند، خوب و بد ندارد. مهم حرکت است، مسیری که با هم طی می‌کردیم، جان‌بخشی به دنیایِ ادبیات. و حالا دو نفر از ما کم شده‌اند و قطعا هر چه‌قدر هم که این دو نفر مثلا کم کار کرده باشند، با مرگِ خود، قسمتی از پیکرِ ادبیات را کنده و زخمی کرده‌اند، حالا تنها راهِ‌ تزریقِ خونی دوباره به کالبد ادبیات، همان است که گفتم؛ خلق و آفرینش‌ِ اثری تازه.


نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 14:11 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم مهر 1390

مجله‌ی «گیله‌وا» بیست ساله شد...


به پاسِ بیست سال ایستادگی در عالمِ مطبوعات

روزنامه «شرق»؛سید فرزام حسینی:

حتما و قطعا باید هم از این‌که نشریه‌ای بیست سالِ مُدام انتشار یابد تعجب کرد، در کشوری که عُمرِ نشریات «مستقل» گاه حتی به دو-سه شماره هم نمی‌کشد، پایداری و ماندگاری یک نشریه‌ »مستقل» کارِ سترگی‌‌ست. حالا فرض را بر این بگیرید که این نشریه در جایی خارج از پایتخت هم منتشر شود، دیگر حق دارید که حیرت کنید!

ماهنامه‌ی "گیله‌وا" به مدیرمسئولی «محمد تقی پوراحمد جکتاجی» یکی از بزرگانِ مطبوعات گیلان، بیست ساله شد و شماره‌ی 115 خود را منتشر ساخت. "گیله وا" در واقع یک نشریه گیلان‌شناسی است، از اولین شماره‌اش در تیرماه 1371 تا به امروز هر موضوعی که توانسته و مربوط به مسائل و دغدغه‌های فرهنگ گیلان بوده را مورد بررسی خود قرار داده، از کشف یک نسخه خطی بگیرید تا ریشه های زبان گیلکی.

اما قسمت دیگرِ "گیله‌وا" که برای دیگرانِ غیر گیلانی شناخته شده‌تر است، ضمیمه‌های «هنر و اندیشه‌» این نشریه است، که در دوره‌های متوالی به همت زنده یاد "محمد تقی صالح‌پور"، "علیرضا پنجه‌ای" و "علی صدیقی" منتشر می‌شد(به زودی هم دوره‌ی جدید آن منتشر می‌شود، منتظر خبرش باشید).

ضمیمه‌هایی که با یک نگاهی کلی به دوره‌های آن کافی‌ست تا متوجه شویم که چگونه می‌توان در سطحِ یک شهرستان هم پیش‌رو تر از نشریات مرکزی عمل کرد، از "شاملو" و "نصرت رحمانی" گرفته تا علی باباچاهی و شمس لنگرودی و... که در این ضمیمه‌ها آثارشان را منتشر می‌کردند.

گیله‌وا در طول بیست سال فعالیت پیگیر ، تریبونی مناسب و در برهه‌ای تنها تریبون مطرح کننده ادبیات و فرهنگ گیلان بوده ، بسیاری از شاعران و داستان نویسان نام آشنای گیلانی که امروز در سطح کشور مطرح شده‌اند خاستگاهشان از همین نشریه بوده است.

این شماره همچنین به نوعی آخرین شماره‌ای است که به همت تمام و کمال "م.پ.جکتاجی" منتشر شد، از شماره‌ی بعد همان‌طور که مدیر مسئول در یادداشتی اشاره کرده است، «نشریه به همتِ تنی از گیلان پژوهان جوان‌تر به راه خود ادامه می‌دهد.»

در سال 1386 برایِ بزرگداشت شانزده سالگی انتشارِ "گیله وا" در تهران مراسمی برپا شده بود ، در این مراسم "محمد روشن" ، "علی دهباشی" ، "ابوالقاسم طالبی" و چندی دیگر از بزرگان پژوهش و مطبوعات از این نشریه و دست اندرکارانش تقدیر به عمل آوردند ، در پایانِ آن همایش ، آقای "جکتاجی" به عنوان مدیر مسئول ماهنامه سخنانی ایراد کردند که گمان می‌کنم برای به پایان بندی این یادداشتِ کوتاه، یادد‌آوری بخش آخر سخنان‌ وی خالی از لطف نباشد: «گیله‌وا در طولِ این سال‌ها سختی و رنج و سرمستی و شیرینی‌های زیادی را از سر گذراند. نشریات فرهنگی نیاز به حمایت دارند و شما مخاطبان باید از نشریاتی که صادقانه کار می کنند حمایت کنید.»



نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 14:38 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم مهر 1390

در مورد سایت‌های ادبی


همه‌ی ادبیات را در گوگل نبینیم

هفته‌نامه «چل‌چراغ»؛سید فرزام حسینی:

پدیده‌ای به نامِ اینترنت برای ما جهان سومی‌ها، پدیده‌ای نوظهور محسوب می‌شود که شاید قدمت‌اش(به صورت کاربردی)به 20 سال هم نکشد، در این میان سایت‌هایِ ادبی که بسیار معاصرتر هستند، و به نوعی فعالیت و حضورِ جدی‌شان از اواسط دهه‌ی 80 به این سو آغاز شد. سایت‌های ادبی را در همین عُمرِ کوتاه‌شان می‌توان از چند منظر آسیب‌شناسی کرد و این بررسی می‌تواند صفحات زیادی را هم در بر بگیرد، اما نگارنده قصد دارد در این یادداشتِ کوتاه، چند نکته‌ي کلی را طرح و کمی هم تشریح کند.

ادبیات دهه‌ي 80 به میزانی، به دلیل نبود و کمبود نشریات کاغذی عُمرش در فضایِ مجازی گذشت، این امر به هیچ وجه قابل کتمان نیست. فضای مجازی اساسن فضایی بدون تعارف «بی‌در و پیکر» است، یعنی هر کسی و از هر جایی می‌تواند بیاید یک وبلاگ یا سایت(ساختن سایت البته کمی دشوارتر است)تاسیس کند و هر چه دلش می‌خواهد تحت عناوین مختلف بنویسد و به‌عرصه‌ی تماشایِ عمومی بگذارد، این کار البته تا جایی خوب و لازم است و در واقع باعث ایجاد نوعی تکثر آراء شده و فرصتی ایجاد می‌کند برای جریاناتی که اجازه‌ی ورود به نشریات کاغذی را ندارند(و یا کمتر دارند)، آثارشان تا حدودی دیده می‌شود و مورد سنجشِ نسبی قرار می‌گیرند.

از طرفی اینکه هر کسی بیاید بدون عبور از هیچ فیلتری(منظور فیلتر ارزشی است و نه سانسور)و بدونِ تجربه‌ی قبلی هر چیزی را که دوست دارد به نام ادبیات به‌ تماشا بگذارد جنبه‌ی منفی این‌گونه سایت‌ها است، یعنی شخصی بدون اندیشه‌ی قبلی و سابقه‌ی ادبی نسبی به خودش اجازه‌ی ورود به مباحثی را می‌دهد که محدود سوادی هم در آن زمینه ندارد. هر چند سایت‌های منسجمِ ادبی مانند «وازنا»، «والس»، «پیاده‌رو»، «امضاء»، «جن و پری»(که البته اخیرا اعلام انحلال کرد!)و... رویه‌ی حرفه‌ای‌تر و منسجم‌تر نسبت به وبلاگ‌ها و دیگر سایت‌های گروهی دارند اما باز همین نشریات با مشکلات متعدد و عدیده‌ای و پنجه نرم می‌کنند و هنوزاهنوز به خوبی متمرکز نشده‌اند.

در این میان بزرگترین مشکلی که گریبان‌گیر این سایت‌ها و مجلات ادبی است، پروسه‌ی انتشار آن‌هاست. اغلب نشریات و سایت‌هایی که در بالا هم از آن‌ها نام بردم، تاریخ مشخص و دقیقی برای انتشار ندارند، و نامنظم منتشر می‌شوند. معضل دیگری که باعث ضعف این نشریات می‌شود، «بحرانِ مخاطب» است که البته این مشکل به کیفیت این نشریات مربوط نمی‌شود بلکه به آمار نسبتا محدودِ اهل ادبیات می‌شود که دسترسی کمتری به ابزار اینترنتی دارند، همین دو عامل برای جریان‌ساز نبودن این نشریات در جامعه‌ی ادبی ایران به گمان من باید کافی باشد. البته عوامل دیگری نیز هست که در این مجال کوتاه فرصت بیان‌شان نیست.

در آخر لازم می‌بینم که این تذکر ضروری را به نو‌آمدگان و تازه‌ واردان ادبیات(مثل خودم!) بدهم که، عزیزان تاریخ ادبیات را مختصر و خلاصه در گوگل و چند سایت ادبی نبینید، هر تجربه‌ای را دست کم هنوز، نمی‌توانید در عالمِ مجازی کسب کنید، ما همچنان منبع و مأخذ اصلی‌مان نشریات و کتاب‌های کاغذی هستند.


نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 22:26 |  لینک ثابت   • 

شنبه نهم مهر 1390

نقد و بررسی مجموعه‌ی شعرِ «عکاس دوره‌گرد» از حامد رحمتی


دغدغه‌هایِ عکاس دوره‌گردی که اتفاقا شاعر هم بود


متن پیش‌رو سخن‌رانی(نقد)من بر کتابِ حامد رحمتی است، که 8 مهر ماه در جلسه‌ی نقد و بررسی این کتاب در «باغ آینه» در کرج توسط حامدِ عزیز خوانده شد:

قرار شد نقدی بنویسم بر کتابِ رفیقِ شاعر و روزنامه‌نگارِ زنجانی‌مان، حامد خان رحمتی، اول اینکه سلام و از این دست حال و احوالاتِ لابد مؤدبانه خدمتِ دوستان و عزیزان گرامی حاضر در جلسه، الخصوص سه منتقد ویژه‌ی این جلسه علیرضا خانِ عباسی و شاعرِ گرامی بانو قربانعلی و دوست دیگرِ نادیده‌ام سالار عبدی و البته «مولف هم که هنوز زنده است»، سلام حامد جان!

حامد خودش مثل من شهرستانی است و می‌داند که یک شهرستانی در ماهِ مهر(عنایت بفرمایید که  دانشجو هم باشد!)چه مشکلاتی دارد برای آمدن به پایتختِ شلوغ(کرج هم همان است فرقی ندارد!)پس پیشاپیش عُذرِ مرا بپذیرید و این متن را با صدایِ دیگری گوش کنید. خب سفره‌ی دل را باز نکنم که سرِ شما درد بگیرد و تا خواننده‌ی این متن پاره‌اش نکرده،  برسم به اصل موضوع، یعنی شعر امروز و از محصولاتِ آن «عکاس دوره‌گردِ» حامد رحمتی:

یادم هست که استاد هوشنگ ابتهاج در اولین و آخرین باری که به خانه‌ی فرهنگ گیلان آمد در جلساتِ «حلقه‌ی شاعران 5شنبه‌ها همیشه»ي این خانه(که به همت علیرضا پنجه‌ای تشکیل و اداره می‌شد و دیگر نمی‌شود!)شرکت داشت در لابه‌لایِ همه‌ی حرف‌هایِ ارزشمند و مفیدی که گفت، یک جمله و گذاره‌ی درخشان در مورد شعر امروز گفت که هنوزاهنوز یادم هست:«همه می‌خواهند امروز یک کار غیر عادی در شعر انجام دهند، این‌طور برداشت شده که اگر من مثل دیگران حرف بزنم شعر نگفته‌ام. می‌آیند شکل دیگری بگویند و خراب می‌کنند، این نوع تفکر آفت شده است.»

می‌دانم که همین حالا با ذکر و دفاع از این حرفِ ابتهاج برای خودم دشمن تراشیده‌ام و دوستانِ به اصطلاح آوانگاردم(!) را به خون خودم تشنه ساخته‌ام، اما سفت و سخت پای این حرفم می‌ایستم(دست کم تا چند سال به شما قول می‌دهم به‌ایستم!)، لزوما دنبال کردن راه گذشتگان و قدم برداشتن در آن راه درجا زدن نیست، بلکه عقب‌گرد و آموزده‌های آنان را آزمودن عقب‌ماندگی‌ست، خیلی‌ها می‌تواند همان راهِ گذشتگان را ادامه دهند(کما اینکه می دهند)اما کشف‌ها و ایده‌های جدید خود را هم به ‌کار بندند. همین‌طور که حامد رحمتی به‌طور نسبتا موفق در این کتاب انجام داده است، که البته جاهایی هم در همین کتاب بدونِ تعارف ایستا مانده است و کشف سطرهای تازه را از خودش دریغ کرده است، هر چند که کتاب اول است و ما هم نباید انتظار شعرهای بسیار درخشان از او داشته باشیم، هر چه باشد به قول معروف کارِ اول به نوعی آزمون و خطایِ شاعر است.

هنوز معتقدم نقد و بررسی یک کتاب تنها بررسی نوشته‌های آن کتاب یا به‌عبارتی متنِ نوشتاری آن نیست، اگر از منظر رولان بارت بخواهیم به متن بپردازیم هر چیزی حتی خودِ زندگی به مثابه‌ی متن است. پس بنابراین چه اشکالی دارد که من به طرحِ جلد خوبِ کتاب حامد رحمتی اشاره کنم که اتفاقا این خوب بودن تا حدِ زیادی به رابطه‌ی منطقی و دیالیکتیکی بین نامِ مجموعه، «عکاسِ دوره‌گرد» و طرحِ روی جلد آن، جسمی که نیمِ آن پوتین و نیمِ دیگر‌ش دوربین است، برمی گردد.

اشعار این مجموعه از منظر روایت، زبان و کارکرد واژگان مختلف در متن، مجموعه‌ای «متعادل» است. متعادل را به این خاطر به کار می‌برم که شاعر در نه در پی ایجاد شگفتی و عملِ خاصی در شعر بوده و نه در دامِ تکرار و روزمره‌گی واژگان افتاده است. جهانِ رحمتی جهان عجیب و غریبی نیست، جهانی ساده و بی تکلف است و البته ما در پشتِ پرده‌ی این جهان حضور نامحسوسِ شاعر را می‌بینیم که این حضور در اغلب اشعار هیچ مانعی برای ارتباط مستقیم و بی‌واسطه‌ی مخاطب با متن نمی شود.

«پیراهن سیاهم را/ اتو کرده‌ای؟/ این پیری زودرس/ امیدوارم می‌کند/ مرگ را/ به شکل ساده‌اش/ بنویسم...مرگ/ من، آن‌قدر سیاسی نبوده‌ام/ که با صدای مرموزِ کفش‌ها/ کسی را بشناسم/ یا در شبی برفی، در جاده‌ای متروک/ ترمزِ ماشین‌ام خالی شود.»(ص 22)

روایت‌گری در بیشترینه اشعار این مجموعه مشاهده می‌شود، روایاتی که اغلب خیلی ساده و بی تکلف از یک نقطه شروع و در یک نقطه تمام می‌شود، روایت یا به قولی حرف‌زدن در این مجموعه در شعری «چند ساعت بعد»(ص 64) صورتِ خوب و منطقی به خود گرفته است، و در شعری دیگر «آینه‌ی آسانسور»(ص 66) خصلتِ پُر حرفی یا اضافه‌گویی پیدا کرده است.

تصویر سازی و ارائه‌ی تصویر در یک شعر روایی عاملی مهم برای موفقیت آن است، شعر بلند باید بتواند تصویری تقریبا ملموس به دست دهد تا موجب کسالت در خوانش نشود، در اشعار نسبتا بلندِ رحمتی گاهی این تصاویر به صورت عکس‌های متوالی درآمده‌اند:«مرگ/ با دسته گلی پژمرده/ به دیدنم می‌آید.»(ص 82) و گاهی هم شعر به صورت یک فیلم ادامه‌ پیدا می کند:«دست‌های سردم را/ در جیب‌ بارانی‌ام پنهان می‌کنم./ راه می‌روم/ حرف می‌زنم/ اما نمی‌خندم.»(ص 86)

شعر «مولف زنده است»(ص13) را به نظرم می‌توان یکی از شعرهای موفق این مجموعه دانست، شعری که با حالتِ تحکمی و کوبنده‌ای «من بودم.../ آن مولفی که باید می‌مُرد» شروع می‌شود، که انگار تلنگری برای بیداری‌ست. شعر همچنان از این حالت با سطرهایی مهیج و با ریتمی تند ادامه پیدا می کند: «کاغذهای دفترم را/ به آتش کشیدم/ و کبوتری سفید/ به دست‌های شما رسید.» و با گذاره‌های فاصله‌داری که ضرباهنگِ مناسبی دارد به پیش می‌رود:«شاعر/ شعر می نویسد ؛ قصاب/ گوشت می‌فروشد ؛ و مرگ با چهره‌ای خندان/ از کنارمان می‌گذرد.» ریتم کلماتِ شعر ملایم می‌شود و شاعر با پرسشی، روایت می‌کند: «می دانی؟/ خاصیت زندگی همین است/ گلوله‌ای در تاریکی شلیک کرده‌اند.» دوباره احساسی هول‌آور و هیجان‌انگیز به شعر باز می‌گردد و خواننده را خیره می‌کند:«گلوله‌ها/ به هدف نزدیک که می‌شوند/ پناه می‌گیریم.» بعد از گرد و خاک همه چیز آرام می‌شود، شعر تمام شده است:«گلوله‌ها/ به هدف که می‌خورند/ آرام می‌گیریم.» این شعر مصداقی مناسب برای روایتی سینمایی در شعر است، روایتی که اجازه‌ی پلک برهم زدن و غافل شدن از صحنه(اینجا منظور کلمه است)را به خواننده یا همان مخاطب نمی‌دهند، نبض شعر در دست شاعر است و صحنه را به خوبی کارگردانی می‌کند.

شعر نسبتا بلندِ «به موج‌های بلند خرمشهر»(19) با توجه به اسم شعر و اشاراتی مانند «بی‌سیم»، «گل سرخ»، «موجی» که در متن خودش دارد طبیعتا مربوط به جنگ می‌شود اما رویکرد و نگاه شاعر نسبت به جنگی کمی با نگاه‌های دیگر متفاوت است و در نوعِ خودش رویکردی تازه است. تصاویر و مفاهیمی بدیع در تکه‌هایی از این شعر به چشم می‌خورد:«حاصلِ عشق‌بازی ما/ دو کبوتر زخمی/ رویِ پشت بام است./ که پرواز از لایِ بال‌هایشان/ عبور نخواهد کرد.» و یا:«می‌خواهم/ به زن‌ها خیره شوم/ که آفتاب را/ به اسارت در آورده‌اند.»

البته این نکته‌ی کوچک که می‌خواهم بدان اشاره کنم شاید از وسواس‌های ذهنِ سخت‌گیر من باشد که این سطر رحمتی:«و سری که برای شکستن/ درد می‌کند» شبیه به سطری چنین از یکی از شعرهای مهرداد فلاح است:«اين سر براي شكستن درد مي‌كند…بزنيد!/ من هم براي زدن/ حرف هايي دارم...». هر چند به قولِ کافکا که روزی آمدند و به او گفتند که فلانی داستانی نوشته مانند داستان «مسخ» تو با این تفاوت که شخصیت اصلی داستان‌اش به جای سوسک تبدیل به پروانه شده است و انتظار داشتند که کافکا از این عمل آن نویسنده‌ عصبی و دلگیر شود اما کافکا با رویی خوش و لحنی آرام گفت که هیچ اتفاق و تقلبی رخ نداده است، فقط جهان‌بینی و تفکر من و او در این دو اثر مشترک و تقریبا یکسان شده است.

هربرت مارکوزه معتقد بود که در زبانِ هنر و ادبیات گسستی از زندگی روزمره و واقعیت جاری آن دیده می‌شود و این را یک ویژگی و امتیاز برای هنر و ادبیات در نظر می‌گرفت*، اما ما در تطبیق این نظریه با حداقل بخشی از شعرِ معاصرمان(به خصوص دهه‌ی 80)به مشکل بر می‌خوریم چرا که خیلی از اشعارِ معاصرین ما در واقع بازتابی هنری و ادبی شده از زندگی روزمره‌شان است، اشعار زیادی از کتاب رحمتی(که در اینجا مورد بحث ماست) بیانگر این موضوع‌ست، وی با بهره‌گیری از تخیلی نسبی تصاویری نسبتا واقعی را ارائه می‌کند:« به حریمِ برگ‌ها قدم می‌گذارم/ به نجوای‌شان گوش می‌کنم» و یا: « نیمک‌های از همه‌جا بی‌خبر/ در سایه‌ی وهم‌آلود درختان آرمیده‌اند»(ص 55).

سادگی و بی پیرایگی زبانِ اشعار این کتاب که متاثر از جریان ساده‌نویسی دهه‌ی 80 و سردمدارِ آن، شمس لنگرودی است در حالتی متعادل با حفظِ تشخص کلمات رعایت شده است، گاهی زبانی نزدیک به زبانِ محاوره دارد:« به قهوه اعتیاد دارم/ به کم‌خوابی.../ اصلا خود‌آزارم»(ص 35).

آشنایی‌زدایی و جابه‌جایی معنایی از دیگر عناصری هستند که حامد رحمتی در این مجموعه توانسته به خوبی از آنها بهره بگیرد و تعابیر و جملاتی موفقی را در جایی که انتظارش نمی‌رود به مخاطب عرضه کند: « کلاغ‌ها می وزند/ و شب هجوم می‌برد/ به کوچه‌های خلوت شهر»(ص 51)

امید یکی از دست‌مایه‌های رحمتی در اشعار این کتاب است، تصاویر و مفاهیم سیاهی را آن‌جور که مثلا در شعرِ نصرت رحمانی سراغ داریم را در به هیچ‌وجه در متن اشعار رحمتی مشاهده نخواهیم کرد، اما یک‌ نوع خاموشی و رخوتِ کم رنگ در بطن آثارش دیده می‌شود، با این وجود هر چند همان‌طور که ابتدایِ کار گفتم شاعر امید خودش را از دست نمی دهد، به‌طوری که مثلا یک جمله‌ی نسبتا مشابه را که نشان از تاکید رحمتی دارد در دو شعر مختلف می‌بینیم: «چقدر دست‌هایم/ به زندگی گرم است!»(ص 12) و :«می‌بینی؟ دست‌هایم هنوز/ به زندگی گرم است/ و آخرین شعرم را/ برایت پست نکرده‌ام»(ص 28).

در دو شعر زندان گوانتانامو(1)و(2) شاعر دوربین به دست می‌گیرد و برای ما فضای زندان را نمایش می‌دهد:«زاویه را با کمی تاخیر/ به سمت راست می‌چرخاند/ کثافت از دیوار بالا می‌رود/ و سوسک‌ها/ از رویِ سقف خیره می‌شوند/ به لباس‌های زیر». در اواسط شعر دوم رحمتی در پی نمایشِ دو جهانِ متفاوت، دو دریچه‌ی مختلف برای نگاه به هستی برمی‌‌آید، در واقع با در مقابل هم قرار دادن «خوش‌باوری سهراب» و «افسر سیاه پوست» قصد انجام چنین کاری را دارد.

می‌خواهم از فرصتی که در اختیارم گذاشته‌اید(البته اگر تا الان پشیمان نشده باشید!)استفاده و یا به تعبیری سوء استفاده کنم و اعتراضی را پیش بکشم، بله درست شنیدید یک اعتراض به منتقدین و شاعران اسم و رسم‌دار و به اصلاح مُرشدان(!)ادبی خودمان اعتراض دارم که در مقابل شعرِ جوان سکوت می‌کنند، بعضی‌شان که صراحتا می‌گویند شعر جوان را نمی‌خوانند و باید پرسید که چرا نمی‌خوانید؟ کهولت سن و بیماری و بهانه‌ای از این دست که قطعا قابل قبول نیست فرض را بر این می‌گذاریم که احمد شاملو هم در سن و سال شما چنین برخوردی با شما(که جوان‌های روزگار شاملو بودید)می‌کرد. آن‌وقت ‌چه می‌شد؟
آن عده هم که قطعا می‌دانم که شعر جوان را می‌خوانند و سکوت می‌کنند بدون تعارف مقصر هستند، همیشه از وضعیت بد شعر امروز گلایه‌ها می کنند اما متاسفانه راهی پیش پای جوانان نمی‌گذارند و به انتقاد صرف راضی می‌شوند، بگذارید کمی پُر رویی به خرج بدهم و صراحتا نام ببرم، اساتید و عزیزانی مانند مشیت علایی، عنایت سمیعی و شاپور جورکش که از منتقدین خبره و به‌نام ما هستند چرا در مقابل شعر دهه‌ی هشتاد سکوت می‌کنند؟ بیشتر از این نگویم بهتر است وگرنه سر از جاهایی در می‌آورم که گمان نکنم دیگر از فردا تریبونی برای سخن گفتن به من بدهند!

آخر کار دوباره برگردم به کتابِ حامد رحمتی که البته کتاب او هم از این حرف‌های بالایی جدا نیست و او هم از شاعران جوان دهه‌ی هشتاد محسوب می‌شود، حامد علاوه بر شاعر، منتقد نیز هست، منتقدی که چند سالی می‌شود در نشریات مختلف سراسری از او نقد‌های مختلفی خوانده‌اییم ، همین امر اتفاقا باعث می‌شود که انتظار ما از حامد دوچندان شود، منتقد به کسی می‌گویند که نبضِ جریانِ روز ادبیات در دست‌اش باشد و در واقع با این اشراف بتواند کارهای دیگران را بررسی کند و خوب و متوسط و بد را از هم تمییز دهد، پس انتطار داریم که از حامد پس از این مجموعه‌ی متوسط و البته خوب، کارهای درخشان‌تری بخوانیم، و در واقع امیدوارم که در مجموعه‌ یا مجموعه‌های بعدی کشف‌ها و نقاط قوت بیشتری را در شعر او ببینیم.

سپاس‌گذارم که روده‌درازی‌های مرا طاقت آوردید و لنگه کفش و گوجه و اشیایی از این دست هنگام سخن‌رانی پرتاب نکردید!(اگر هم پرتاب می‌کردید به من که نمی‌خورد، مولف کتاب را مورد عنایت قرار می‌دادید).

عضو کوچکی از جامعه‌ی نسبتا(!) بزرگِ ادبیاتِ ایران ؛ سید فرزام حسینی

مهر ماه 1390 ، شهر باران‌هایِ نقره‌ای ، رشت

 

 *نظریه و سیاست- مناظره‌ي هابرماس و مارکوزه- نادر فتوره‌چی- انتشارات رشد آموزش






نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 15:56 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم شهریور 1390

نگاهی به مجموعه شعر علیرضا عباسی،«پروانه ای از متن خارج می شود»


باید در راه راست قدم برداشت


روزنامه «روزگار»؛سید فرزام حسینی:

"شاید به کتاب های من مربوط نباشد/که می فهمم/دختر همسایه‌مان به فرار فکر می کند/و عده ای هر روز/راه را گم می کنند/من همیشه زیر سطرها خط می کشم/و ته سیگارهایم را دورتر پرتاب می کنم/تا یادم بماند/باید در راه راست قدم برداشت."

مُعضلی که امروز گریبان‌گیرِ بخشی از شعر ما شده است و البته در گذشته هم با درجه ای کمتر وجود داشت، فقرِ «اندیشه» است، کلمات را کوچک و خُرد می دانند و بارِ معنایی را که باید در شعر به دوش بکشند را برایش قائل نمی شوند، «شعرهایی نوشته می شود تنها برای آنکه نوشته شود»، در حالی که هیچ اندیشه ی مورد آزمون و خطا قرار گرفته ای در پشت‌اش وجود ندارد. این یک دردِ اساسی ست،. به همین دلیل است که سیلِ دفتر هایِ شعر از انتشاراتی های با و بی نام ونشان واردِ بازارِ‌نشر می شود در حالی که شاید از هر ده کتاب، یک یا دو کتاب قابل تأمل و نقد و بررسی باشند. اینجا البته پای کم کاری منتقدین قدیمی ما هم به وسط می آید چرا که اگر قدری زمان می گذاشتند و برخی از این نوشته های «ناشعر» را به نقد می کشندد، امروز هر که با دفترِ‌ شعری چاپ شده از گَردِ راه نمی رسید.

اولین مجموعه شعرِ‌علیرضا عباسی اگر از حق نگذریم در زمینه ی «اجرا و اندیشه» دست کم در اغلبِ شعرهای این مجموعه، «پروانه ای از متن خارج می شود» به خوبی و قابل قبول ظاهر شده است.

شعرهایی با بُن مایه های اجتماعی و فلسفی و که گاه بار تغزلی هم پیدا می کند اما عاملِ اجتماعی همچنان در آن، پُر رنگ است. تصویر سازی با «دودِ سیگار» و «چشم های جهان» ترکیب قابل قبولی را در شعر "12" ایجاد کرده است که فضایی نسبتا فانتزی را نمایش می دهد.
«هر شب/به رختخواب می روم/و دود آخرین سیگار را/در چشم های جهان فوت می کنم/تا خواب‌هایم را نبیند.»

شعرِ کوتاهِ خوب، شعری ست که با هر محتوایی در سطرِ آخر در مخاطب ایجاد شگفتی کند، در شعر شماره ی "24" با استفاده از «دست هایی» که در «جیب کودکیِ» شاعر جا مانده است، خواننده را با احتیاط به وحشت وا می دارد: «دستم به آسمان نمی رسد/هراسناک می فهمم/دست‌هایم در جیب کودکی‌ام جا مانده.»

سوررئالیست ها معتقدند که شعر بسیاری از مشکلات زندگی را می تواند و باید حل کند، از این رو کوشش های بسیاری در زمینه ی شعر انجام داده اند، متاسفانه برخی مفهموم سوررئال را با «گنگی مفرط» اشتباه گرفته اند و تحتِ لوایِ آن دست به خلق آثاری می زنند که در این معنا نمی گنجد. شعر شماره ی "34" مثال خوبی برای یک شعر فراواقع‌گرایانه یِ‌ خوب در این مجموعه است.

ارجاع به یک عامل بیرونی و درآمیختگی آن با سطورِ شعر کار نسبتا دشواری ست و به راحتی نمی توان از عهده‌اش به در آمد، چرا که اغلب آن عامل پا در هوا باقی می ماند و مخاطب به مثابه‌ي یک عنصر بیرونی و حل شده در متن به آن نگاه می کند. در شعر شماره ی "39" استفاده از مفهوم طبقه در اندیشه های کارل مارکس و هم نشینی اش با راوی و خواهرش، ساختمان شعری قابل قبولی را ساخته است:«دورتر می ایستم/طبقات را نگاه می کنم/و فکر می کنم/افتادن از ارتفاع درد عجیبی خواهد داشت.»

در چند شعر از کتاب بر خلاف جریانِ عمومی کتاب، سیاهی و تلخی را میبینیم، برای مثال شعر شماره ی "42" که شعر رمانتیک-تلخ است. و یا شعرِ شماره ی "44" که با اشاره به یک مثال قدیمی و در نفی آن نوشته شده است:«تک/تک/استخوان‌هام را دور میریزی/و می گویی/وقتِ برادری گذشته است.»

اگر بخواهم یک شعرِ اجتماعی خوب -و شاید عالی- ازاین مجموعه انتخاب کنم، قطعا شعرِ شماره ی "43" را برمی گزینم، سه نقطه های مجهولی که در این شعر به چشم می خورد دقیقا نقطه ی قوتِ اثر است، چرا که مخاطب می تواند هر کلمه یا جمله ی مربوطی را در آن سه نقطه ها بگنجاند و این به تأویل پذیری اثر کمک دوچندانی می کند.

«بن بست ها/راه به جایی نمی برند/شبیه جامعه ای که به دلایلی/پنجره هایش را باید بست/چشم هایش را باید بست/و کتاب‌هایش را.../روشن است که نقطه‌های کور/سطرها را تاریک می کنند/چشم ها را تاریک می کنند/و فکرها را...».



نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 23:24 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهاردهم مرداد 1390

نگاهی به آخرین دفترِ شعرِ مهرنوش قربانعلی ، «کوک تهران»


این کلمات به تازگی کوک شده اند


روزنامه «روزگار»؛سید فرزام حسینی:

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

استفاده از اشعار یا ترانه های دیگر در یک شعر، تجربه و آزمونی دشوار است،چرا که مولف باید طوری از آن قطعه استفاده کند که درونی اثرش شود یعنی دیگر معنای دقیق و تمام قبلی خودش را نداشته باشد و به نوعی با اثر جدید پیوند بخورد و در لوای آن معنا شود. مهرنوش قربانعلی در آخرین کتاب شعر خود،«کوک تهراني» دست به چنین تجربه ای زده است.

کتاب از چهار بخش با فضایی متفاوت تشکیل شده است. بخش اول شعری بلند است با عنوان‌ »اینجا تهران است». این شعر نگاه قربانعلی ست به تهران همراه با موسیقی اش که گاهی سازی کوک دارد و گاه ناکوک. گریزهای شاعر به تهران قدیم و جدید همراه با تصاویری محکم و زبانی گاه دشوار ، نمائی از شکل و شمایل تهران قدیم و جدید را به دست ما می دهد.

«تندروی اتوبوس هایی که قرار است/به سرعت فاصله ی شرق و غرب را طی کنند/سر دردهایم را به سوی میگرن می برند.»

با سطرهایی منطقی کم کم فضای شعری  را به سوی کلیت ایرانِ قدیم می کشاند و حسی نوستالژیک را در خواننده بر می انگیزاند. تمامی این شعر همراه با زبانی متشخص و ساختاری نثر گونه با تشبیهات و استعاراتی به‌جا شعرانگی خود را حفظ کرده است.

«دست در دست جغرافیایی گذاشته ام

که گرمایش خطوط دست هایم را تعبیر می کند‍!»

بخش دوم کتاب با عنوان «بارون بارونه» که از "5 کوک" تشکیل شده است. در واقع تلفیقی بین چند تصنیف قدیمی و شعری سپید از شاعر است. تصانیفی که تکه هایی از هر کدام در میان شعر جاگذاری شده است.

«بارون بارونه

زمین آ تر...»

زمینی تَرم و بهتری فصلی بر خاکم می گذرد

«دونه های بارون...»

ضربان کدام ساز در آوازتان جاری‌ست؟

این به‌کاری گیری تصنیف ها در سطرهایی از کتاب(مانند بالا) جواب قابل قبول و مثبی داده است و در سطرهایی هم نه ، دست کم از دید نگارنده با شکست مواجهه شده است:

«شکوفه می رقصد از باد بهاری»

پایکوبی زانوهایم توفق ندارند

«شده سرتاسر دشت سبزوُ گلناری»

های و هویم گوش کوه را قلقلک می دهد

بگو! در همه سوی صدایم را انعکاس دهند.

روند طی شده در این "5 کوک" روندی جالب و منطقی بود. روندی که از آشنایی عاشق و معشوق آغاز می شود ، به فصل خزانِ عشق می رسد و بعد آخرِ کار نوبت وصل است، پیوند عاشق و معشوق:

«بالاخره شعرهایم را تطرف کردی!/چه پرهیزی از کنار این رسم می گذشت/«خنده برآرید»/ابر سازکوبه اییش را می نوازد وُ/مشت مشت نقل از همه سوی می ریزد.»

بخش سوم به واقع شعرهای زمانِ «حال»، شعرهای عاشقانه ای که بوی مدرنیت می دهند . و ارتباط مفهومی خودشان را به خوبی با «امروز» حفظ کرده اند. شعرهای این بخش اغلب رو به عینیت رفته و فاقد خیال است. شعرهایی عاشقانه و اغلب بلند که دارایی زبانی ساده اند.

«جدی؟!

لبخندهایمان خواسته اند

کنار هم بایستند و عکس یادگاری بگیرند.»

اسامی شخصیت‌های ادبی و تاریخی را می توان در جای جای این بخش مشاهده کرد،اسامی که اغلب در جای مناسب و محکمی در شعر قرار گرفته اند:

«کفش های اسپرتم/سریع‌تر از اعصاب "ژاور" دُور می گرفتند/حدس زده بود که باید "ژان والژان" باشم.»

نکته ی قابل ذکر دیگر طنز نهفته در برخی از اشعار کوتاه این بخش از کتاب است:

لیلا که باشی

یا نصیب مجنون می شوی

یا قسمتِ «صمد».

بخش چهارم کتاب که شامل سه شعر با عنوان «نیایش» است. اشعاری ست با اشاراتی به چند سوره ی قرآن کریم. فضای شعر ها از ایمان شاعر نشأت گرفته اند و به سوی متافیزیک می روند.

«حیف شد/ایمانی که گسیل شد شعر بیاورد/با پیامبری کشته مواجه شد/و دریایی که نشانه گرفته بودم/سد چشمانت رت فرو ریخت/می گذرم تا خاکی مدیونم نباشد.»

این کتاب در کلیت ساختاری خود به دنبال ارائه ی فرمی متفاوت و نو بود که زوایای مختصری از آن را در بالا بررسی کردیم. باید دید قربانعلی تا چه این فرم را در اشعار جدید و بعدی خود دنبال می کند و چه اندازه در جامعه ی ادبی مورد استقبال واقع می شود، اینگونه شعر نویسی تازه در ابتدای راه قرار دارد و باید مورد آزمون و سنجش های بسیاری قرار گیرد تا عیار واقعی اش نمایان شود.


نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 20:12 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوم مرداد 1390

نگاهی به مجموعه شعر گروس عبدالملکیان،«حفره ها»


حفره هایِ خطرناک


روزنامه «روزگار»؛سید فرزام حسینی:

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

برگزیدن مضامین سیاسی در شعر راه رفتن روی دیوارِ کوتاهِ پشت بامِ یک آپارتمان چند طبقه است که هر لحظه ممکن است پایِ شاعر بلغزد و به ورطه ی هولناک شعارزدگی سقوط کند. از این رو هر شاعری جرأت رفتن به سمت اینگونه شعر را ندارد مگر آنکه از ساختار محکم شعری خودش اطمینان داشته باشد.

حالا در این میانه شاعری جوان اما توانا هم پیدا می شود که شعرش دست کم بوی «سیاست» می دهد اما هر چه ما می گوییم خودش اصرار دارد که نه، این شعر «اجتماعی- فلسفی» است. حق تمام و کمال با شاعر است کسی نمی تواند منکرِ انکار او شود، او می تواند شعر سیاسی اش را اینگونه بنامد و این به خودی خود هیچ تاثیری بر برداشت ما ندارد، چرا که اثر خلق شده دیگر فقط متعلق به آفریننده اش نیست بلکه در جامعه(از نوع ادبی اش!) دست به دست گردیده و تفسیر و تأویل های متفاوت را به خود دیده است.

جدیدترین کتاب گروس عبدالملکیان شاعر و دبیر مجموعه «جهان تازه ی شعر» نشر چشمه توسط همین نشر و در قالب همین مجموعه ها با عنوان «حفره ها» منتشر شده است. دفتری مشتمل بر 24 شعر نسبتا بلند که اغلب مضامینی سیاسی-اجتماعی را در خطوط خود حمل می کنند.

«دره ها گلوله خورده اند

جنگل گلوله خورده است

خون همین حالا دارد

در انارها جمع می شود

من اما

بر تپه ای نشسته ام

بهمنِ کوچک دود می کنم...»

و اتفاقا اینگونه شعر گویا بیشتر بر دل مخاطبین می نشیند چرا که «حفره ها»ی گروس دو چاپ اولش در نمایشگاه بیست و چهار کتاب به فروش رسید و چاپ سوم این اثر راهی کتابفروشی ها شد با این حساب البته این دفترِ شعر پُر فروش ترین کتاب از مجموعه ی «جهان تازه ی شعر» نیز شد.

زبانی به شدت استعاری و ایجاز گونه همراه با اندیشه ای که بر دوش شعرهای سیاسی،اجتماعی و عاشقانه می گذارد از ویژگی های منحصر به فرد این مجموعه است که گروس توانسته اینگونه، زندگی را به دور از تکرار و به گونه جذاب در متن اشعارش به مخاطب ارائه کند. شعرهای این مجموعه با زندگی مدرن امروزی مطابقت دارد.

شاید سیاسی ترین شعر کتاب همین شعر معروفِ «دست ها» باشد: «ما چند نفر/در کافه ای نشسته ایم/با موهایی سوخته و/سینه ای شلوغ از خیابان های تهران/با پوست هایی از روز/که گهگاه شب شده است/ما چند اسب بودیم/که بال نداشتیم/یال نداشتیم/چمنزار نداشتیم/ما فقط دویدن بودیم/و با نعل های خاکی اسپورت/ازگلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم/درخت ها چماق شده بودند/و آنقدر گریه داشتیم/که در آن همه غبار و گاز/اشک های طبیعی بریزیم...»

که گروس به عریانی هر چه تمام تصویرش می کند و یک نوع آزمایش شعرِ بی پرده است. حکایت مشت هایی که در هوا تکان داده می شود و سپس در جیب ها و آشپزخانه ها و رختخواب ها پنهان می شود و شاعر که شعرش از ابتدا تیر خورده بود اما طاقت گفتنش را به مخاطب نداشت و آخرش هم با به جای گذاشتن چند قطره خون ما را از دیدن پرده ی آخر داستان محروم می کند.

یکی از مهم ترین و بلندترین شعرهای کتاب «خزر» نام دارد؛ این شعر همراه با زبان روایی و داستانی که در خود دارد از احساسات الهام گونه شاعر نیز بهره مند شده است و در واقع تلفیق زیبای این دو است. شعر مضمونی تاریخی در دل خود دارد که از حمام فین کاشان و آغامحمد خان قاجار می رسد به «سیاهکل» که «سیاه تر از آن بود» که حتی با «کبریت کشیدن» های متوالی شاعر در متن شعر هم «روشن شود». انتهای شعر هم با تصویری مبهم از «خزر» که با زبانی عامیانه به پایان می رسد، ذهن خواننده را درگیر متن می کند.

در مجموع گروس عبدالملکیان در این کتاب دست به تجربه های جدید و موفقی زده است باید به انتظار نشست و دید که این شاعر در آثار آینده اش همین تجربه ها را به کار می گیرد یا مسیری تازه را آغاز می کند.

نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 0:30 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390

نگاهی به مجموعه شعر علی یاری، «دویدن در لانگ شات»


شاعری از جنوب آمده است،...کات!

روزنامه «روزگار»؛سید فرزام حسینی:

شاعران بومی، در واقع شاعران غیر مرکز نشین نقش عمده ای در حفظ و تعالی شعر معاصر داشته و دارند؛ این بحث شعرهایی که به زبان های محلی سروده می شود را دربرنمی گیرد. بلکه شامل شعرهایی از این شاعران می شود که به زبان رسمی کشور(پارسی)سروده شده اند. آنها با نشانه ها و المان هایی در شعرشان توانسته و می توانند علاوه بر بازتاب سنت ها و سبک زندگی محلی شان به افراد غیر بومی، حس نوستالژیک دیگران را برانگیزانند.

تفاوتی نمی کند شاعر از جنوب باشد یا از شمال، از غرب باشد یا از شرق. حتی شاعران مرکز نشین هم به نوعی حس زندگی در تهران را منتقل می کنند،شاعرانی مانند محمدعلی سپانلو که اساسا معروف به شاعر تهران است و از میان جوانترها نیز می توان به گروس عبدالملکیان اشاره کرد.

حالا حرفم بر سر شعرِ جنوب است؛نام ها بسیارند،آتشی، باباچاهی، سید علی صالحی، بهزاد خواجات، هرمز علی پور، بهزاد زرین پور، داریوش معمار و... که هر کدام کم و بیش تاثیری مفید بر شعر معاصر گذاشته اند و می گزارند، قسمت عظیمی از بارِ شعر معاصر را نیز بر دوش کشیده اند که الحق هم خسته نباشید دارد چرا که تا آنجای کار خوب کشیده اند!

امروز هم می رسیم که «علی یاری» که دومین مجموعه ی شعر و اولین مجموعه اشعار «نو»اش را به تازگی توسط انتشارات آهنگی دیگر با نام «دویدن در لانگ شات» منتشر کرده است که انصافا هم مجموعه ی خوبی درخور شاعران باصفای جنوبی منتشر کرده است، مجموعه ای شامل  30 شعر که تجربه های شاعرانه اش از سال 1380 تا 1388 را دربر می گیرد.

کلیت این مجموعه با مضامین اجتماعی در نگاهی به مفاهیم تغزلی در آمیخته است.

شعرهای بخش اول همانطور که از نام مجموعه هم برمی آید، ساختاری روایتی-سینمایی دارد، که شاعر توانسته در پشت پرده به خوبی این ساختار را صحنه گردانی کند و تصویرهایی قابل قبولی با تاکید بر مفاهیم بومی خاص خودش به مخاطب ارائه کند:

«دوست داشتم دوست باشم

کِیف داشته باشم...

جناب کارگردان!

من خودسوزی شدم به سادگی

تا شکل دیگر زیباشناختی مستند شود

مستند بودم...»

«دویدن در لانگ شات با داریوش مهرجویی»،«در این سکانس جوانم هنوز»،«فیلمفارسی»،«نمایش نامه در چند پرده برای بهمن عیوق» و دو-سه شعر دیگر از اشعاری هستند که هم از لحاظ نامگذاری و هم از موضعِ معنایی تفاهم زیادی با نام اصلی مجموعه دارند.

«ترس حق طبیعی من است

دست نگهدارید لطفا

نمی توانم

این سکانس را نمی توانم.»

بخش بعدی کتاب که شامل 7 شعر با عنوان «اهوازی ها» هست همانطور که از اسمشان بر می آید روایتی کاملا بومی از زادگاه شاعر است که به کرات نشانه هایی را از این محل به دست می دهد؛«سنبوسه»،«هوای شرجی»،«بلم» و «دریا».

شاعر به ما نشان می دهد که از جنوب آمده است و گویا به همین راحتی ها هم حاضر نیست از تعلق خاطرش به آنها دست بکشد: «آقایان!/و دوباره آقایان/مرکز جهان من همین جاست/این قصبه/که با رودخانه طول می کشد آنقدر/و نمی رسد به رویای شیخ احتمالا.»

و بخش سوم که شامل 6 شعر کوتاه است،هر چند که 6 شعر محلی برای قضاوت عادلانه شعرهای کوتاه شاعر نیست اما اگر بخواهیم به نسبت همین کتاب در نظر بگیریم باید اذعان داشت که شعرهای کوتاه این کتاب نسبت به دیگر قسمت های کتاب ضعیف تر ظاهر شده است و هنوز زبان خاص خودش را پیدا نکرده است :

«تو از من کنار آمده باشی

یا من از تو،

چه فرق می کند؟

تنهایی،تنهایی است.»

از دیگر نقاط قوت این مجموعه ی شعر،سوای ویژگی های شعری که نام بردم،طراحی بکر طرح روی جلد است. طرحی که کاملا با نام مجموعه و محتوای اشعار داخل مجموعه هماهنگی و همگونی دارد. و همین امر قطعا در جذب مخاطب برای خرید و خوانش این کتاب بی تاثیر نخواهد بود. متاسفانه امروز بسیاری از مجموعه های چاپ شده هیچ همگونی با طرح روی جلدشان ندارند که البته ضرورتی هم نمی توان برای این موضوع در نظر گرفت اما به زعم من این هماهنگی کمک بسیاری در جذب مخاطب دارد.

نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 11:52 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم تیر 1390

نگاهی به مجموعه شعر «تسلیت به زن»،مه‌ناز یوسفی

تبریک به شعر


روزنامه «روزگار»؛سید فرزام حسینی:

یکی از جریان های مطرح در شعر امروز ایران جریان  ساده نویسی است. جریان ساده نویسی در واقع  جریان قالب در دهه ی  80 بوده است و بالطبع اکثر شعرهای منتشر شده تحت تاثیر این جریان بوده است.

در برخی از آثار منتشر شده مخاطب با ساده اندیشی مواجه می شود و نه با ساده نویسی و همین جاست که صدای منتقدین بلند می شود، ساده اندیشی به مثابه ی یک آفت برای شعر امروز است که گاه به شعار محض کشیده می شود و از طرفی توهین به شعور مخاطبی است که به پی شعر ناب است.

این تمام ماجرا نیست،از سویی بعضی از شاعران در مقابل چنین جریانی (ساده نویسی) دست به ایجاد پیچیدگی های مفرط در عرصه ی فرم،زبان و محتوای شعر زده اند، تا جایی که هیچ کس نتواند جز خودشان از شعرشان چیزی بیرون آورد و این را آوانگارد بودن می دانستند.

جریان منطقی ادبیات ثابت کرده است که هر دوی این جریان ها محکوم به زوال اند؛ شعر خوب از شاعرِ خوب چه دشوار باشد و چه ساده ماندگاری خودش را در تاریخ شعر و ادبیات حفظ می کند.

مجموعه ی «تسلیت به زن» سروده ی مه ناز یوسفی شاعر جوانِ گیلانی است. این مجموعه که مشتمل بر 36 شعر است توسط انتشارات آهنگی دیگر به جامعه ی ادبی عرضه شده است.

یوسفی سابقه ی سردبیری سایت بین المللی زن «تاسیان» را در کارنامه ی ادبی خویش دارد و از دیگر افتخارات وی برگزیده شدن در جشنواره شعر صلح والس در سال 1386 با شعری که در این کتاب هم آمده است:

«از این که خسته ام راه نمی روم

از اینکه راه نمی روم،خسته ام

خسته ام

و زمان درازی

صحنه ی جنایت را بازسازی کرده ام...»

زبانی دشوار و منطقی،روایت گونه و بازی های کلامی و مفهومی از ویژگی های بارز شعرهای این کتاب است. اغلب شعرهای این کتاب مضمونی اجتماعی دارند و گاه که رو به عاشقانه می رود هم عنصر اجتماعی و فلسفی اش را حفظ می کند و از دیدگاه یک «زن» وارد این مقوله می شود.

بازی مفهومی را می توان در تکه ای از شعر «3» به خوبی مشاهده کرد :

 «آن طرف مردی هست

که حواسش را با حواس من پرت می کند...»

عینیت و تصویر نقش پُر رنگی را در لذت شعر ایفا می کند، همیشه انسان می تواند از یک تصویر به راحتی به یک مفهوم برسد و تجسم اش کند. این امر متاسفانه در شعر بسیاری از شاعران امروز ما رعایت نمی شود اما یوسفی در پاره ای از اشعار این کتاب عینیت قابل قبولی به شعرش بخشیده است:

«صلح

همیشه از دور می آید

و تکان دادن دستش،

با لبخند من هماهنگ است.»

عنصر اصلی و دیگری که بدون اشاره به آن نمی توان از کتاب مه ناز یوسفی گذشت، زنانگی جاری در اشعار است. چند سال اخیر صداهایی در شعر زنان به گوش می رسد که نه در دنباله روی از فروغ بلکه در تکمیل آن راه و با زبانی تازه تر می کوشند و خوب هم به پیش می روند از این دست هستند شاعرانی همچون؛ مهرنوش قربانعلی، پگاه احمدی و بیش از همه اینجا مقصود من مه ناز یوسفی است.

عنصر زنانگی در شعر یوسفی می تواند مضمون مقاله ای باشد اما در این یادداشت کوتاه با اشاره ای کوتاه به آن، می گذرم:

«یک جماعت خواب بودند و

فقط زنی بر لبه ی آستینش

آرام گریه کرده بود...»

و

«تکه تکه از رنج

و با تکه پارچه می افتم به جان خانه

این گردگیری به خاطر فصل جدید است برادران من

این گردگیری به خاطر فصل جدید است.»




نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 13:36 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390

نگاهی به دفتر شعرِ «کتابِ نیست»،اولین مجموعه ی علیرضا روشن


شعر نیست


روزنامه «روزگار»؛سید فرزام حسینی:

از اصلی ترین و مهم ترین مختصات شعرِ کوتاه ایجاد شگفتی در سطر آخر است.این ویژگی از دوبیتی و رباعی تا به امروز با شعر بوده است. هر چند که در شعر امروز این ویژگی در محورعمودی تقسیم می شود و هر مصرع یا بیت می تواند چنین کارکردی را داشت باشد. شاید در اگر پرسیده شود شعر کوتاه چیست شاید بتوان گفت شعری است که شاعرش باید کم بگوید،گزیده چون دُر.و احتمالا از این جهت است که می بینیم شاعران کوتاه سرا از دیگر شاعران (بلند سرا) بسیار کمتر هستند.

این مقدمه کوتاه برای رسیدن به بررسی اولین کتاب علیرضا روشن بود، «کتابِ نیست» اولین کتاب این شاعر، مجموعه ای است از شعرهای کوتاه است که توسط نشر آموت،در سه بخشِ «شمع گندم»،«کتابِ تو» و «کتابِ نیست» عرضه شده است.

شعرهای این مجموعه از زبانی ساده برخوردار است. همراه با مضامینی اغلب عاشقانه و گاهی نیز فلسفی.اگر بخواهیم کلیت موضوعات اشعار این مجموعه را در یک جمله خلاصه کنیم می توان عنوان داشت که کتاب بر حول محور چهار موضوعِ «فراق»،« تنهایی»،«پی یار گشتن» و «انتظار» می گردد.

سادگی صرف در کلام همراه با احساس و عاطفه سبب شده  که گاه به جای شعر با شعار مواجه باشیم .

"مرا به رد شعرم دنبال کن/من رد پا ندارم/رد درد را بگیر/و به من برس."

نیما معتقد بود اگر فرم نباشد هیچ چیز نیست ... بیخودترین موضوع ها را با فرم می توانید زیبا کنید به عکس عالی ترین موضوع ها بی فرم هیچ می شود.

موضوع در در این شعر تکراری است شاید بارها آن را در شعر دیگر شاعران این کهن دیار دیده باشیم اما تلخی ماجرا آنجاست که شاعر تلاشی در جهت ارایه ی فرم جدید از این موضوع ننموده است.

گاهی کلام شاعر از عریانی مفرط رو به نصیحت و پیام اخلاقی می رود که یکی از آسیب های  این مجموعه می تواند به شمار آید.از جمله دو شعری که در صفحه ی چهارده آمده است:"در فراقِ یار/بی قراری/عینِ صبر است." و شعر بعدی:"صبر/انتخاب نیست/اجبار است." هر دو نمونه و نمونه های دیگری در صفحات 85 و 19 فارغ از حس شاعرانگی هستند و با تخفیف می توان آنها را یک پند یا پیام اخلاقی نامید،نه شعر.

به کار بردن تجربه و خاطرات شخصی در شعر اگر با نشانه های عمومی همراه نباشد سبب عدم همذات پنداری مخاطب می تواند باشد. برای مثال شعری خوانده بودم از قربان بهاری که از چنین آسیبی رنج می برد:«مردی که از خیابان چهل و هشتم رد می شد/ایستاد/و برگشت...». و حالا در این نیز با اشعاری اینت چنینی مواجه هستیم. هر چند که شاعر آزاد است در گزینش اشعارش: "ساعت چهار و سی و هشت دقیقه است/به وقتِ سی و سومین سالِ بی تو بودن."

هدف از سرودن و چاپ شعر رساندن یک مفهوم است،گاهی این مفهوم معنایی است و گاهی به قول براهنی می تواند مفهوم زبانی یا کارکرد زبانی در شعر باشد،اما اینجا بحث «گفتن برای گفتن» قطعا بیهوده است،گفتنی که گاه هیچ مفهوم خاصی(نه زبانی،نه معنایی) در پشتش نباشد: "من چشم می گذارم/تو پنهان می شوی/تو مرا می بینی/من پیِ تو می گردم." و یا:"رفته است/پس بوده است/پس هست."

گاهی حتی شاعر خواسته یا ناخواسته دست به تنزل مقامِ شعر می زند، و شعر را محدود به آمدن یا نیامدن معشوق یا هر چیز دیگری می کند: "شعر اگر می گویم/یعنی که یارم نیامده." هنر و خاصه شعراگرچه برای بیان درد، رنج، شادی و روحیات بشری است اما تنها محدود به یک آمدن یا نیامدن نیست.

شاعر در سطرهایی از کتاب مضامینی ساده را برای شعر شدن انتخاب می کند و اغلب سربلند هم بیرون می آید،کلام را مفید و مختصر هر چند ساده بیان می کند:"چه کند شیشه در آماجِ سنگ/جز شکستن؟"

گاهی  استفاده از مسائل و تعابیر روزمره و جابه جایی کلمات و بازی با آن بهانه یک شعر جالب می شود:"وقت/ظاهر است/من خودم را تلف می کنم." و یا نمونه ی درخشانی دیگری از بازی با کلمات در این شعر است:"چیزی نیست/جز/چیزی که نیست."

در صفحه ی 54 کتاب و در شعر شماره ی 92 شاعر آگاه یا ناخودآگاه با استفاده از یک شعر نصرت رحمانی(قفل یعنی که کلید) دست به سرودن شعری جالب زده است:"قسم به کلید/که قفل ها گشوده خواهند شد."

از دیگر اشعار قابل توجهی که می توان در این کتاب بدان ها اشاره کرد در صفحات 75،66،62،61،59،110 است.

در پایان می توان عنوان داشت شاید اگر اشعار این کتاب با وسواس بیشتری انتخاب می شد می توانست بسیار موفق تر از این باشد،با این همه این نخستین مجموعه شعر علیرضا روشن بود باید منتظر ماند و دید این شاعر در آثار بعدی با چه تجربه ای وارد میدان خواهد شد.


نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 21:16 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390

نگاهی به آخرین کتاب سید علی صالحی،«ما نباید بمیریم رویاها بی مادر می شوند»


شعرهایِ آقایِ کلمه...

روزنامه «روزگار»؛سید فرزام حسینی:

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

من از یک جایی به اسمِ مسجد سلیمان آمده ام/همان جا که آفتابش از دستِ دوزخ/به سایه ی سنگ پناه می بَرَد./جای عجیبی ست آنجا/آن جا من/یک روز/ناگهان فهمیدم که شاعرم... .

از مولفه های اصلی شاعران بزرگ داشتن دایره ی واژگان و کلمات گسترده است.بازی با کلمات و استفاده ی به جا از آنها شعر را برای خواننده- عام و خاص –دلپذیر می کند. و این از مشخصه های اصلی شعرِ سید علی صالحی است. شاعری که اگر اغراق نباشد می توان گفت خودِ «کلمه» است.شمردن ویژگیهای شعر صالحی حتی برای مخاطبانی که از دور با آثارش آشنایی دارند کار دشواری نیست ، به نوعی می توان گفت او امضای مخصوص خویش را پای شعرش دارد.

بازی آهنگین با کلمات، نگاه استعاری ، بسامد واژگانی ، آزادی ساختارِ شعر ، تاکید بر زبانِ گفتار و روانی زبان از جمله مشخصه های دیگری ست که نمی توان از شعر صالحی جدایشان کرد.

آخرین کتاب سید علی صالحی- ما نباید بمیریم، رویاها بی مادر می شوند –از سوی انتشارات نگاه ، دی ماه سال 1389 به بازار کتاب عرضه شد.این کتاب مشتمل بر سه دفترِ «شفانویس اردی بهشت» ، «گفت و گو در محراب» و «خوشباشانِ عهدِ کیمیا فروش» است.

در مقدمه ی کتاب مخاطب را به زنده ماندن فرا می خواند ، همان چیزی که سال های سال در شعرش نمود پیدا کرده است :«باید زنده بمانیم،هنوز باران هست.راه،رؤیا،روشنایی هسا.شب فقط استعاره است،شب هرگز دشمنِ کسی نبوده است.ما در ستایشِ زنده ماندن به شادمانی رسیده ایم.امتحان کن،شعر..خوب است،امید است،رضایت است، آزادی است.»

اغلب شعرهای دفتر اول زبانی استعاری با مضامین اجتماعی و گاه سیاسی را در بر می گیرد،سیاستی که گاه به عریانی تمام در شعرِ صالحی نمایان می شود،صحبت از رفاه و آسایش و نان و مردم اما می توان ادا کرد که او با زیرکی تمام در اکثر مواقع از کنار شعار زدگی رد می شود و می گذارد که شعر به شعورش خودش برسد و مخاطب را نهیب بزند.

امید است که شاعر را تا به اینجا کشانده است و در گوشه گوشه ی شعرش به چشم می خورد و ما لحظه به لحظه با واژه های شاعرِ کهنسال، جوان می شویم.

«نگاه می کنم/مردم/بی هیچ تردیدی/به ترانه های من اعتماد کرده اند،/ای کاش رؤیاهایم را از خانه با خود آورده بودم،/من باید با واژه ها وضو بگیرم.»

در شعرِ «همان» ، صالحی با اشاره به سه عنصر طبیعی سنگ ، آسمان و رگبارهای بهاری ، تنهایی خویش را این گونه تصویر می کند :«برگشتم/نگاه کردم/این جا جز ماهِ مُرده بر سنگِ آسمان/کسی با من نیست./و رگبارهای بهاری/همچنان/رگبارهای بهاری است.»

صالحی علاقه ی خاصی در استفاده از نام افراد در شعر دارد ، در شعرهای گذشته اش نام نرودا ، فرهاد ، فروغ ، حمید مصدق و... و بیشتر از همه از جمله در این کتاب دو نام «شاملو» و «فرهاد» بسیار دیده می شود.

«کجایی شاملو!/بعد از تو/بسیاری خاشاک نشینِ خانه ی آخرت شدند.»

شاعر نهیب هم می زند، رویا پردازی می کند اما طاقت آن ندارد که شعر را به حراج بگذارند، به شاعران سفارشی طعنه می زند که : «شما نواله نویسِ کدام سفره اید چنین/که برای یک لقمه ی زهر مار/دست در خود گشوده اید!»

استفاده از کلمات عامیانه در شعر نویِ فارسی که آغازگرش نصرت رحمانی است،در آثار سید علی صالحی هم به چشم می خورد ، این گونه واژگان یا عبارات به مخاطب کمک می کند که ارتباط بیشتری با اثر برقرار کند :«برو گوشه ی بی گفت و گوی خاموشان/بگیر بمیر!»

از شعر گریزی ندارد ، با شعر زاده می شود ، با شعر زندگی می کند و با شعر میمیرد ، عادت به نوشتن دارد و سید علی صالحی هم اینگونه است :«راهی نیست/من دوباره به دنیا خواهم آمد/اما متاسفانه باز هم شاعر!»

در کنار تعهد اجتماعی و دغدغه ی وطن ، از نقاط قوت شعر صالحی که به ماندگاری اشعارش بسیار کمک می کند دغدغه ی انسانی اوست ، شاعر محصور به خاکِ خودش نیست ، او در فکر سرپناه و نان برای تمامی انسان های جهان است و سابقه ی صالحی با چاپ دفترِ «دریغا ملا عمر» گویای این مدعاست ، در این کتاب نیز با شعرِ «غزه، نوار زخم و نمک» بر این عقیده ی خویش پافشاری می کند : «قفل بر دهانِ غزه ی خسته بسته اند،/موش و موریانه/کلیدِ این کرانه ی بی جهان را جویده است/سرد است این جا بی انصاف!/تاریک است این جا بی انصاف!...»

«یک شعرِ شریفِ ساده» را می توان آینه ی تمام نمای سید علی صالحی دانست،شاعری که پس از چند بار سکته هم هنوز دست از نوشتن نکشیده است و بی خستگی از رویا و امید می گوید:«هنوز هم چراغِ خانه ی من/تا سپیده دم روشن است./من از تکرار بی پایان مشق و واژه/خسته نمی شوم.»


نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 12:15 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390

یاد خواهد شد در آینده...

اصلا تمامی لذت حرفه ی روزنامه نگاری همانطور که از اسمش هم برمی آید کار در روزنامه است هر چند قلم زنی در هفته نامه،ماهنامه،فصل نامه و هر نشریه ای دیگری به طور مداوم روزنامه نگاری محسوب میشود اما کار در روزنامه چیز دیگری ست.استرس های دیر و زود شدن مطلب،کم و زیاد شدن یادداشت،صفحه آرایی سرِ وقت و تمام مشکلات دیگری که اگر بخواهم تک تک نام ببرم سرتان گیج می رود.اما با تمام این ها آی نمی دانی چه لذتی دارد وقتی روزنامه چاپ شده و آماده را جلوی چشمت میبینی و در دستانت میگیری،هر چند که باید مطالب شماره ی فردا را آماده کنی!

حالا تمام این آسمان ریسمان ها را به هم بافتم که برسم به طرح جالب و ستودنی روزنامه ای که می خوانید(فرهیختگان)،چندی ست صفحات ویژه ای تحت عنوان "وزن دنیا"،"چاپ اول"،"کلاه فرنگی"،که به ترتیب به چاپ شعر،داستان و ترجمه ی شعر می پردازند،اولی که یکسالی میشود انتشار دارد و دو دیگر دو هفته ای ست که شروع به کار کرده اند،وزن دنیا که به انتخاب و قلم پوریا خان سوری به جرات می توان گفت جای خود را به خوبی در جامعه مطبوعاتی و ادبی کشور باز کرده است و از شاعران کوچک و بزرگ از آن ها که اثرشان دارای ارزش بود،شعر چاپ کرده است.چاپ اول هم بر عهده ی داستان نویس جوان حسن محمودی است که از همین آغاز خوب پیش می رود و آخرین هم کلاه فرنگی که به ستون نویسی علی مسعودی نیای عزیز با آن قلم صمیمی و دوست داشتنی اش منتشر می شود.

اصولا در فضای مطبوعاتی امروز که تعداد نشریات(بخصوص مجلات) ادبی -از سیاسی میگذرم- محدود است بار چاپ شعر و داستان را به گمان من همین چند روزنامه محدود از شرق بگیر تا همین فرهیختگان باید به دوش بکشند،حالا به دوش هم نتوانستند دست کم گوشه ای از کار را بگیرند که این مهم به قول قدیمی ها روی زمین نماند.

فرهیختگان همانطور که گفتم به این عمل مبادرت ورزیده و از نظر من تمام قوا انجامش نیز می دهد،ای کاش دیگر روزنامه های ما هم به این کار روی آورند،تا علاوه بر افزایش مخاطب(یقین دارم که با این کار حداقل قسمت زیادی از جامعه ادبی خواننده این روزنامه ها می شوند)،به وزین تر شدن و پر باری نشریه شان کمک کنند.

و چه بهتر که علاوه بر پایتخت،روزنامه های استانی هم این کار را انجام دهند،چون به هر صورت همان روزنامه های محلی هم می توانند قله ی پرش و ارائه کاری باشند برای شاعران و نویسندگان جوان و کم تجربه(حالا نگویید به شهرستانی ها توهین کرد،خودمم هم شهرستانی هستم!)که تریبونی در اختیار ندارند.

البته بگذارید چیزی هم در گوشی خدمتان عرض کنم که گمان نکنید کاری ساده و بی زحمت است،نخیر! انتخاب شعر و داستان و ترجمه "خوب" و گاهی "عالی" دراین آشفته بازار که هر کس از راه می رسد(واقعا همینطور است ها!)،اثرش را ادبی می خواند و در زمره ی شعر و داستان و ترجمه می گذارد و تا بگویی عزیز جان اینکه شما نوشتی هیچ معنا و مفهومی ندارند به ریشش بر می خورد و می گوید برو آقا!شما نمیفهمی،نوشته ی من آوانگارد است! اصلا کار آسان و بی دردسری نیست،پس شایسته ی تقدیرند دست اندرکاران این صفحات.

درآخر هم زیاده حرفی نکنم که هم از حوصله ی شما خارج شود و هم به هرز گویی بی افتم،قصد و هدفم از نوشتن همین کوتاه سپاس و قدردانی(و نه چاپلوسی!)از مسئولین روزنامه بود که به واقع چنین فضایی را در اختیار جامعه ادبی کشور قرار دادند.

ما که ندیدیم،اما گفته اند روزی روزگاری در همین دیار،احمد شاملو،جواد مجابی،بیژن کلکی،منوچهر آتشی،نصرت رحمانی و خیلی از بزرگان دیگر مسئول صفحات شعر و داستان روزنامه های قدیم بوده اند،آنها که دیده اند می گویند،"یادش خیر"..حالا ما هم می توانیم درآینده به بچه هامان بگوییم،یادش بخیر صفحات ویژه فرهیختگان... .

 

نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 16:38 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم فروردین 1390

چیستی شعر و کیستی شاعر «1»


روزنامه ی «فرهیختگان»؛سید فرزام حسینی:


بخش اول

ادبیات و به خصوص شعر در کشور ما قدمتی چند هزار ساله دارد و به قولی شعر در رگ هر ایرانی جاری ست،این را می توان در صحبت های روزمره ی مردم ایران دید ، حتی فردی بی سواد برای توجیه یک مسئله از یک بیت شعر استفاده می کند.

«ایران» در طول تاریخ ادبیاتش،شاعران بزرگی تحویل ادبیات «جهان» داده است ، هر چند همیشه به دلایل اجتماعی - فرهنگی خاصی آنطور که باید حق اینان در سطح جهان ادا نشده است.از رودکی اولین شخصی که نامش به عنوان شاعر در تاریخ ایران مطرح شده تا خواجه حافظ شیرازی که گوته ی آلمانی شیفته ی وی شده و او را بزرگ ترین شاعر شرق دانسته بگیرید تا برسید به معاصرانی مانند شاملو و فروغ و اخوان و نصرت و... که همگی در شعر و ادبیات ایران و جهان حرف برای گفتن بسیار داشتند و زدند.

قصد نگارنده در این مجال پرداخت به شاعران بزرگ و کوچک این سرزمین نیست،بلکه تلاش می کنم از میان تعریف های گوناگون ادیبان و صاحب نظران،تعریف یا تعبیری ساده و کوتاه از شعر و شاعر به دست مخاطب بدهم.

شعر چیست ؟

بحث چیستی شعر، بحث دشوار و به قولی ناممکن می باشد چرا که تا به امروز که به طول عمر آدمی از پیدایش شعر می گذرد، تعریف کامل و دقیقی از آن صورت نگرفته است و این تعریف ناپذیری از آنجا ناشی می شود که شعر یک «مفهوم کلی» است.اما با همه ی این اوصاف ذهن بشر،ذهنی جستجوگر و کنجکاو است به طریقی که وقتی با پدیده ای روبه رو می شود قصد تعریف و تشخیص آن را دارد،در این میان و در طول سالیان صاحب نظران،شاعران و به تعابیری دست یافته اند که چندی از آنها را مرور می کنم:

از قدیمی ترین تعریف شروع می کنیم ، «شمس قیس رازی» شاعر قرن هفتم قمری در اثرش  "المعجم فی معایر اشعار العجم" می نویسد: «شعر سخنی است اندیشیده، مرتب، معنوی، موزون، متکرر، متساوی، حروف آخرین آن به یکدیگر ماننده.»

در تعریف دیگری از قُدما، در کتاب شفای «ابن سینا بلخی» فصل پنجم،مقاله پنجم چنین آمده است:
«شعر کلامی است مخیل، ترکیب شده از اقوالی دارای ایقاعاتی که در وزن متفق، و متساوی و متکرر باشند و حروف خواتیم آن متشابه باشند.»

این هر دو تعریف بر چهار عنصر اندیشه ، وزن ، قافیه و زبان نظارت دارند. شکی نیست که هر دو تعریف امروز نمی تواند کاملا صدق کند ، زیرا دو عنصر "تساوی مصراع" و "قافیه" در قالب "شعر نو" و "سپید" وجود ندارد.

اما از زبان معاصران شعر تعاریف گوناگون تر و پیچیده تری پیدا کرده است،که این تعاریف رو به روز نکته ی تازه ای به دست میدهند، نیما یوشیج پدر شعر نو،اینگونه از شعر می گوید:«اندیشه های هنری مطلق و اعم از هر اندیشه ای نیستند. اندیشه های هنری اندیشه های خاص و مطلوب و برداشت شده اند. در عالم ادبیات، یعنی هنری که کلمات ( و با وسایل ادراک تشخیص آن از نثر) و وزن واسطه اساسی آن هستند، این اندیشه ها به اسم شعر شناخته می شوند.»

تعریف نیما از نوع قالب گذر می کند و به ساختار شعر می رسد ، او فارغ از سبک به اندیشه ی شعری می پردازد.در قالب نیمایی از عنصر زبان برای وصف طبیعت و برای ارائه ی روایت استفاده می شود.

دکتر رضا براهنی شاعر و منتقدی که تقریبا هیچ شاعر مطرحی از زیر تیغ نقدش جان سالم به در نبرده است ، شعر را تعریف ناپذیر ترین چیزی می داند که وجود دارد اما با این همه چند تعریف از شعر به دست مخاطب می دهد :«شعر جاودانگی یافتن استنباط احساس انسان است از یک لحظه از زمان گذرا در جامهء واژه ها...»؛«شعر زاییده بروز حالت ذهنی است برای انسان در محیطی از طبیعت.»؛« شعر یک واقعهء ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و به سکوت بر می گردد.»

وی کلمات را نه فقط حامل معانی برای ایجاد شعر که بلکه آنها را کاملا مستقل و در بُعد زبانی شان بررسی می کند،و می توان گفت وی در مقابل شاعران «معناگرا»،شاعری «زبان گرا» محسوب می شود.

البته براهنی در جایی فراتر از این تعریف ها رفته که هر کلامی را شعر نامیده است:«گفتن، آنهم به قصد ایجاد چیزی، شعر سرودن است».

یکی از پُر کاربردترین تعاریف،تعریفی ست که شفیعی کدکنی به دست داده است :« شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد.» اسماعیل خویی و سیمین بهبهانی نیز بر این تعریف کدکنی،تاکید ورزیده اند.

کدکنی همچنین در کتاب «موسیقی شعر»،شعر را حادثه ای می خواند که در زبان رخ داده است،و به نقش زبان در شعر اشاره می کند.

علی باباچاهی از شاعران پسانیمایی و از کسانی که یک از تاثیر گزارترین شاعران دهه ی 70 محسوب می شود،تاکید خاصی بر روی زبانِ شعری دارد:« زبان در شعر آن قدر اهميت دارد كه وجودش خود بخشى از شعر است و هنر شاعرى اگر خوب متجلى شود، بخش بزرگى از زيبايى شعر و لذت هنرى ناشى از آن مرهون زبان است. به تعبير ديگر گونه شعر فرآيند كاركردِ ويژه ی زبان است. يك شاعر مى تواند با مقررات و تركيباتِ خاص جنبشى در ساختار و لذتى در متن پديد آورد كه شاعرى ديگر با مفردات و تركيباتى ديگر از عهده آن برنيايد.»


*این یادداشت ادامه دارد،در بخش اول به «چیستی شعر» پرداخته شد و در بخش بعدی به «کیستی شاعر» پرداخته خواهد شد...


نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 23:22 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم اسفند 1389

نگاهی به مجموعه شعر «نبض کوچه را بگیر» ؛ اولین دفترِ مریم اسحاقی


نبضِ شعرِ اسحاقی


ویژنامه نوروزی ماهنامه ی «دادگر»؛سید فرزام حسینی :

اولین دفترِ شعرِ دکتر مریم اسحاقی دفتری قابل تأمل که به عنوان اولین کارِ منتشر شده از شاعر می توان آن را «خوب» یا کمی فراتر از خوب معرفی کرد، متاسفانه مسئله ای که شعر امروز با آن دست و پنجه نرم می کند چاپ بیش از حدِ کتاب هایی به نامِ شعر است که صاحبانشان خود را شاعر می دانند ، در صورتی که که نه آن نوشته ها می توان شعر نامید و نه صاحبانشان را شاعر.

این دفترِ شعر از دو بخش «آیه های کوچه» و «بی تابانه ها» تشکیل شده است ، و می توان به راحتی وسواس شاعر را در انتخاب میان اثارش در این کتاب دید ، به خوبی اشعار هر دو فصل دستچین شده اند تا آنچه روبه روی چشم منتقد و خواننده قرار می گیرد «بهترین» های شاعر باشد.

نگاه استعاری و کنایه آمیز با رویکردی اغلب اجتماعی در بخش اول بیشتر به چشم می خورد ، و نیز گلایه های شاعر که با هوشمندی تمام و نه با «آه و ناله» از دنیای اطرافش صورت می گیرد ، در اولین شعر کتاب ، اسحاقی می خواهد تقابل بین سنت و مدرنیته را به ما نشان دهد :

پسرم، از پیشخان کتابفروشی/با اسکیت می گذرد/دل قفسه ها می گیرد/گوش کن:/خُرو پُف لیقه و قلمدان/رژه ی نستعلیق در فضا.(صفحه 7 ، اسکیت )

جایی شاعر به واقعه ای در کودکی اش اشاره می کند که با دیدن آن واقعه در هفت سالگی به ناگاه بزرگ می شود ، تصویری که اسحاقی در این شعر با کلمات به دست ما می دهد بسیار زیبا و قابل لمس است که این هم ویژگی های شعر اوست :

آن روز که درخت ها/دوان دوان/از زخم هاشان خون می ریخت/آدم ها را به درخت ها پیوند می زدند/در باغ الاکلنگ های شاد/و تماشاهای خاک گرفته/برای تماشا/به هم تنه می زدند/آن روز که باغ محتشم/عرق شرم بر گونه اش نشسته بود.(ص 12 ،همه ی برگ های خوابم ریخت )

ساده نویسی مسئله ایست که شعر امروز بیش از حد درگیر آن شده و بسیاری از شاعرانی غرق در آن شده اند که دیگر ظرافت های شعر و شاعرانگی را به دست فراموشی سپرده اند ، اما اسحاقی توانست بسیار زیبا با کنایه و زبانی نسبتا ساده در این شعر با اشاره به مراسم «سهراب کُشان» و مبارز ایرلندی «بابی سندز» ، منظور را به خواننده بفهماند و روشن کُند :

...سطر اول کبود/ در بند ، سطر دوم ترسیده / خط خورده ، و ما سطرهایی را در خاموشی / به خاک سپردیم/.../معده ی "بابی سندز" هم که از سنگ نیست/می گویم ، مدادت را از دو سر بتراش/امتحان کنکور است/ما از دهلیز نمورِ همین تاریخ سبز می شویم.( ص18 ،دهلیز )

شاعر نمی تواند دنیای اطراف خود را نادیده بگیرد ، هر چند به قول سارتر «شعر در مقابل داستان تعهد اجتماعی ندارد» اما این بدان معنا نیست که شاعر هم می تواند چشم بر حقیقت موجودِ اطرافش ببند ، و عموما این تعهد در زبان و مفهوم شعرش نمود پیدا می کند ؛ حال گاهی سخن گفتن از واقعیات سیاسی – اجتماعی به سمت شعار می رود و گاهی هم نه ، شعورِ شعری را در خودش حفظ می کند :

حالا خاطرتان باشد/نشانی پسرکان گل فروش را/به فرشته ای مهربان بدهید/شاید با چوب جادو/وردِ "آلباکادبرا آلبا کادبرا" بخواند/و گل های منتظر را به نانی گرم بدل کند.(ص 23 ،عرضه ی مستقیم گُل )

بخشِ دومِ کتاب «بی تابانه ها» ، رویکردی بیشتر احساسی و پرداختن به اتفاقات و حساسیت های شخصی شاعر دارد ، اما این باعث نشده است که اسحاقی غرق در احساسات و احوالات خویش شود و از کارکردهای اصلی شعر خارج شود ، در بسیاری از شعرهای این بخش خواننده می توان با شاعر در یک موقعیت مشترک قرار بگیرد و احساسش با او یکی شود:

کنار تو/آنقدر شمال می شوم/که بهار در سبزه هایم گیر می کند/و خواب های آبستنم/ویار هیچ صدای دیگری نمی کنند.(ص37 ، کنار تو آن قدر شمال می شوم )

شعری که نام این کتاب نیز هست ، شاید کلماتی باشد که شاعر به ما نوید حضور مداوم و جرقه های آیند هرا می دهد ، که هست و روز به روز پُر بارتر ، اشعار زیباتر به ما عرضه خواهد کرد :

نگاه کن!/کبوترهای هنوزم/در صحن تو واژه می چینند وُ/کلمه های مقدس را به شعرم تعارف می کنند.(ص43،نبض کوچه را بگیر! )

ایجاد تصویر برای خواننده از عناصری ست که در اشعار مریم اسحاقی و به خصوص در شعرهای این بخش بسیار به چشم می خورد ، او توانایی این را دارد که تصویری تلخ یا شیرین را برای خواننده بی انکه اصل ماجرا دستش بدهد ، ایجاد کند :

رویاهایت قندیل بسته اند/روحت آدم برفی شده/در زمستانی دور/برف/راه گم کرده در بهار/نشانی فصلش را از رویاهای تو می جوید.(ص 45 ، قندیل )

بلندترین شعر این کتاب که شعری که به نوع خاطرات شخصی شاعر از یک محله ی قدیمی رشت است با عناصری که بیش از بقیه شاعر را جذب خود کرده ، شاعر با دادن نشانه هایی، تصاویری از این محله در قدیم به خواننده نشان می دهد ، اسامی و مکان هایی چون : گذر زولبیایی ، قهوه خانه ها ، مختارِ زغال اخته فروش که تا حدود زیادی خوب از پسِ این نشانه ها بر می آید و می تواند تصویری کلی را به ما نشان دهد:

آهای ساغری سازانِ پیر/قهوه خانه های مسن/چه طبلی می کوبد باران/«آقا شما رو تو میدون پیدا کردیم»./من کِی مرده بودم.(ص58 ، ساغری سازان )

به گمان من ، با این دفتر با شاعری روبه رو شده ایم نوید شعرهای درخشان دیگری را به می دهد ، این دفترِ مریم اسحاقی با مختصات شعرِ امروز می تواند حرف برای گفتن داشته باشد و نیز در آینده منتظر آثاری درخشان تر از او هستیم ، امیدوارم بتواند با هوشیاری و اثبات زبانِ شعر خویش، در این آشفته بازار شعرِ ایران که هر که از راه می رسد لگدی به شعر می زند ، خود را تثبیت و حفظ کند.
نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 13:54 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم اسفند 1389

گزارشی از مراسم تشییع جنازه ی عباس امیری


روزِ واقعه

سید فرزام حسینی

 

«رشت،مجتمع خاتم الانبیا،زیر نم نم باران»

ساعت 9 صبح دوشنبه نهم اسفند ماه جمع کثیری از هنرمندان و هنردوستان استان گیلان جلوی مجتمع فرهنگی-هنری خاتم النبیا گرد هم آمدند تا با بازیگری خوش نام در عرصه تئاتر و تلویزیون خداحافظی کنند.

مراسم با قرائت آیاتی چند از قرآن مجید آغاز گشت ، سپس چند غزل از حافظ توسط مجری برنامه برای حاضرین خوانده شد.مجری ضمن دعوت حاضرین به صبر برای رسیدن پیکر مرحوم ، بیانیه های مختلفی از سوی اراده فرهنگ و ارشاد اسلامی،خانه فرهنگ گیلان و استاندار گیلان آقای روح الله قهرمانی چابک را قرائت کرد.

 

«در سوگِ دوست و همکار»

مجری از انوش نصر بازیگر مطرح و درخشان گیلانی برای سخرانی کوتاه دعوت نمود، آقای انوش نصر سخنان خود را با این بیت آغاز کرد: "زمین داغدار است و ما رفتنی/به مردم،نماند به جز مردمی"، وی در ادامه خطاب به خانواده مرحوم امیری گفت:«جماعت حاضر برای ابراز همدردی با شما اینجا جمع شده اند.جایگاه عباس امیری نه در قبر،که در قلب تک تک حاضران و مردم ایران است.شاد باشید که عباس امیری هنرمند گرانقدر و گران سنگ هیچ وقت نمرده است،ما برای خودمان سیاه بپوشیم که هیچ جایگاهی در قلب مردم نداریم.»

 

« 60 سال سن،600 سال اثربخشی »

پس از انوش نصر ، استاندار گیلان برای سخنرانی به پشت تریبون دعوت شد،ایشان پس از عرض تسلیت به خانواده مرحوم، گفتند: «عباس امیری را همه می شناختند،بعضی ها بیشتر،بنده این توفیق را داشتم که حدود سه ماه پیش از ایشان تقدیر و تشکر بکنم ، از بابت این که باعث سرافرازی ما گیلانیان هستند.»

وی سپس با اشاره به هنرمندان حاضر در جمع افزود:«در حال حاضر در همین جمع هنرمندان بزرگی هستند که ما باید به آنها افتخار کنیم و در تقدیر از آنها کوتاهی نکنیم.عباس امیری 60 سال سن داشت اما به اندازه 600 سال اثر بخشی به فرهنگ ایران و گیلان داشتند.»

در انتها استاندار با اشاره به چندی از نقش های به یاد ماندنی مرحوم در سریال های «مختارنامه» و «یوزارسیف» سخنان خود را پایان بخشید.

 

«پیکری پیچیده در پرچم ایران»

پس شعرخوانی چندباره ی مجری برنامه،پیکر بی جان عباس امیری به روی دستان علاقه مندانش به کنار مجتمع خاتم النبیا آورده شد ، تا آشنایان و دوستدارانش برای آخرین بار دیداری تازه کنند.قرار بر این بود که از مجتمع تا شهرداری شهر رشت تابوت به روی دستان مردم آورده شود و از آنجا تا تازه آباد(قبرستان) شهر با آمبولانس بُرده شود اما طی استقبال بی نظیر مردمی ، پیکر مرحوم امیری تا خود قطعه هنرمندان تازه آباد(قبرستان) رشت به روی دستان مردم و دوستداران بدرقه شد.

 

«وداع آخر با آقای بازیگر»

پس از اقامه ی نماز، پیکر بی جان زنده یاد امیری را در قبر نهادند ، تا آخرین لحظه ای باشد که خانواده و دوستدارانش با او ملاقات می کنند.اینجا رشت بود شهر باران های نقره ای و عباس امیری مقدم هنرمند بزرگ و ارزنده ای دیگر بود که بر اثر سانحه ی تصادف در جاده های پر پیچ و خم گیلاتن زمکین درگذشت.

 

«زندگی نوشت»

عباس اميري مقدم سال 1329 در شهرستان آمل متولد شد. وی تا مقطع دیپلم تحصیل کرد و به رشته هنر و به خصوص تئاتر و سینما رو آورد، فعالیت سینمایی‌اش را در سال ١٣٦٣ با بازی در فیلم «آتش در زمستان»، ساخته حسن هدایت آغاز کرد.

يكي از نقش‌هايي كه بيشتر از ساير نقش‌هايي كه اميري ايفا كرد بيشتر در اذهان و خاطره‌ها ماند، نقش كاهن معبد آمون در مجموعه تاريخي «يوسف پيامبر(ع)» بود. زنده ياد اميري به قدري در اين نقش منفي قوي ظاهر شد كه كمتر مخاطبي بود كه با نقش كاهن معبد آمون ارتباط برقرار نكرده باشد و نسبت به اين كاهن و كارهايش حس بدي نداشته باشد.

آخرين نقشي كه از اين بازيگر روي آنتن تلويزيون رفت، نقش «عامر بن مسعود» در مجموعه تلويزيوني «مختارنامه» به كارگرداني داوود ميرباقري بود.

صبح روز هفتم اسفند ساعت 8:30 در جاده رشت فومن به دليل لغزندگي جاده بر اثر بارندگي، ماشين حامل ايشان تصادف كرد.البته تصادف شديدي نبود و اورژانس در محل حاضر شده و ايشان را به يكي از بيمارستان‌هاي فومن منتقل مي‌كنند.در بيمارستان احياي قلب صورت گرفت اما ايشان براثر عارضه قلبي فوت كردند.

شماری از آثار این هنرمند مردمی:

    * مختارنامه (1389)

    * حضرت یوسف (۱۳۸۶)

    * جایی در دوردست (۱۳۸۴)

    * سفر به هیدالو (۱۳۸۴)

    * به من نگاه کن (۱۳۸۱)

    * اثیری (۱۳۸۰)

    * تیک (۱۳۸۰)

    * قاعده بازی (۱۳۷۶)

    * هفت سنگ (۱۳۷۶)

    * اعتراف (۱۳۷۵)

    * روز شیطان (۱۳۷۳)

    * روز واقعه (۱۳۷۳)

    * دمرل (۱۳۷۲)

    * عصیان (۱۳۷۲)

    * حمله خرچنگ‌ها (۱۳۷۱)

    * افسانه مه پلنگ (۱۳۷۰)

    * گرگ‌های گرسنه (۱۳۷۰)

    * عروس (۱۳۶۹)

    * اُ - منفی (۱۳۶۸)

    * تفنگ های سحرگاه (۱۳۶۷)

    * آتش در زمستان (۱۳۶۴)

 

 

 

نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 13:51 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم بهمن 1389

گزارشی از مراسم جشن تولد 93 سالگی زنده یاد احمد عاشور پور

عاشور پور وقتِ مُردن نداشت ، اما...


 روزنامه ی «گیلان امروز» ؛ سید فرزام حسینی :

«شناخت نامه»

مهندس احمد عاشورپور، در غازیانِ بندرانزلی به دنیا آمد. وی در رشته ی مهندسی کشاورزی در دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران تحصیل نمود. او خواندن ترانه‌های گیلکی را به صورت غیرحرفه‌ای آغاز کرد. در سال ۱۳۲۲ به ابوالحسن صبا معرفی شد و در رادیو تهران به خوانندگی پرداخت. در این دوره با اساتیدی چون مرتضی محجوبی و حسین تهرانی همکاری کرد.سپس به دعوت روح‌الله خالقی با انجمن ملی موسیقی همکاری می‌کرد. او با رادیو، دو دوره بین سالهای ۱۳۲۵ تا ۱۳۲۷ و ۱۳۳۶ تا ۱۳۳۸ به همکاری پرداخت. شعر چند ترانه او را جهانگیر سرتیپ پور سروده است.

او در سال ۱۳۲۲ به عضویت حزب توده درآمد و بواسطه فعالیت‌های سیاسی چند سالی را در زندان و در غربت به سر برد. پس از انقلاب اسلامی مدتی در وزرات کشاورزی به فعالیت پرداخت و نهایتا به گفته خودش کنار گذاشته شد. در اوایل دهه هشتاد کارهای وی توسط بابک ربوخه جمع‌آوری و اجرا شد.خاطرات وی در کتابی تحت عنوان «آفتاب خیزان،دریا طوفان» به چاپ رسیده است.

وی در دیماه ۱۳۸۶ به علت عفونت ریه و کهولت سن در بیمارستان جم تهران بستری شد و سرانجام در ۲۲ دیماه در همان بیمارستان و در بخش عمومی آن درگذشت.

بخشی از آثار معروف زنده یاد احمد عاشورپور :

*آی لیلی(سر کوه بولند)

*مهتاب بندر انزلی (روی آهنگ روسی)

*ساز و نقاره جمعه بازار (روی والس اروپایی)

*جینگی جینگی جان

*آی لیلی

*خروس‌ خوان

*مهتاب شبان

*دریا طوفان دأره

 

«آغاز مراسم : تولدی برای آواز خوان»

طبق دعوت قبلی مراسم روزِ دوشنبه 18 بهمن ماه در "تالار امین" شهر بندر انزلی با دقایقی تأخیر در ساعت 5:30 دقیقه آغاز گشت ، با کمی دقت می شد اهل فرهنگ و ادب از پیر و جوان را از سرتاسر استان در گوشهِ کنار سالن دید ، مجید دانش آراسته داستانویس ، محمد تقی بارور شاعر ، هوشنگ عباسی نویسنده و پژوهشگر ، افشین پرتو تاریخ نگار ، صفر رمضانی موسیقیدان ، عباس گلستانی شاعر و... .

ابتدا مجری برنامه با غزلی از مولانا به استقبال حاضرین آمد : «من غلام قمرم ، غیر قمر هیچ مگو/ پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگوی/سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو/ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو».

سپس با شرح مختصری از آغاز فعالیت های زنده یاد عاشور پور ، به نمایندگی از برگزار کنندگان مراسم از فریدون عاشورپور، برادر استاد ، جهت عرض خیر مقدم به شرکت کنندگان دعموت نمود.

«هم صدایی با عاشورپور»

فریدون عاشورپور ضمن توضیح اینکه مراسم سالگرد درگذشت برادرش به دلیل تلاقی با ایام سوگواری آنطور که باید برگزار نشد ، حضور این جمعیت کثیر را نشانه ی یکرنگی ، همدلی و هم صدایی با یادِ پُر شکوه اش عاشورپور دانست .

«انسانی عاشق ، عاشقِ انسان»

مجری برنامه با خوانش غزلی از شاعر کرمانشاهی ، محمد سعید میرزایی از آقای هوشنگ عباسی نویسنده و سردبیر نشریه گیله وا برای سخنرانی دعوت کرد . عباسی ابتدا ابراز خوشحالی کرد که از مفاخر موسیقی گیلان یادی می شود و پاسداشت عاشورپور را ، پاسداشت موسیقی و هنر خواند.

وی  افزود :«سخن از انسانی هنرمند و شریف است ، کسی که نه تنها در موسیقی بومی ما، بلکه در موسیقی ملی ما نیز چهره ای بارز است». عباسی نکاتی پیرامون عاشورپور را به سه بخش فردی ، هنری و اجتماعی تقسیم کرد ، وی را از دیدگاه فردی انسانی صمیمی ، مهربان ، خوش برخورد ، و به دور از ریا دانست و همچنین از منظر اجتماعی زنده یاد را فردی آرمان گرا خواند که تا آخرین دقایق عمرش بدان پایند بود و به همین علت سختی های بسیاری را در طول زندگی تحمل کرد.

سردبیر گیله وا با اشاره به اینکه عاشورپور موسیقی بومی گیلان را با موسیقی مدرن پیوند داد ، گفت: «تصنیف ها و ترانه های او مورد بسیار مورد استقبال جامعه روشنفکری قرار گرفت».

پس سخنان هوشنگ عباسی ، کلیپ «دریا طوفان دأره» از آثار شنیدنی زنده یاد برای حاضرین پخش شد.

«جادویِ امید»

در بخش بعدی مجری از بابک ربوخه مولف کتاب «آفتاب خیزان،دریا طوفان» و همراه سالهای پایانی عمر زنده یاد عاشورپور برای سخنرانی دعوت نمود ، آقای ربوخه سال 1381 همراه با استاد عاشورپور در سالن برق شهر رشت کنسرتی برگزار کردند.وی با اشاره به اینکه عاشورپور مُهر خود را بر پیشانی موسیقی ایران حک کرد ، گفت :« زنده یاد اگر مجال و اجازه کار می داشت بدون شک امروز جایگاه او را در کنار اساتیدی چون بنان میدیدیم.»

ترانه هایی که عاشورپور می سرود جز یکی از آنها که به دخترانش نگار و ندا تقدیم کرده است به وضوح رنگ و بوی سیاست نمی دادند. ربوخه افزود که :« به زندگی هنری استاد باید از سه منظر خوانندگی ، ترانه سرایی و ملودی سازی نگاه کرد و من با این جمله ی آقای شمس لنگرودی موافقم که عاشورپور پدر موسیقی پاپ ایران است.»

ربوخه معتقد است که نت "میم" ، نُت طلایی عاشورپور بود و در کارهای او آهنگساز کاملا در اختیار خواننده است. وی همچنین در ادامه افزود: «ایشان هرگز موسیقی ردیفی ایران را فرانگرفتند و هیچ گاه شما تحریر از نوع ایرانی آن در کارهایشان نمی بینید.»

«هیچ چیز از او در موسیقی یاد نگرفتم اما از او انسان بودن را یاد گرفتم ، یاد گرفتم دوست بدارم ، دوست بدارم و دوست بدارم. پیرمرد همیشه می گفت وقت مُردن ندارم». ربوخه پس از بیان این جملات ترانه ی "جادویِ امید" عاشورپور را برای حاضرین به صورت آواز اجرا کرد : «زیباتر از جهان امید ای دوست/در عالم وجود، جهانی نیست/هر عرصه را بهار و خزانی هست/در عرصه امید، خزانی نیست/صد بار زهر یأس مرا می کشت/گر پادزهر من نشدی امید/در تیرگی رنج رهم بنمود/بس شام تیره تابش این خورشید/تا آن زمان که شهپر بوم مرگ/بر جایگاه من فکند سایه/در کارزار زندگی ام بادا/از جادوی امید بسی مایه.»

سپس مجری برنامه از محمد تقی بارور شاعر به نام و رفیق سالهای دور احمد عاشورپور دعوت نمود تا لوحی را به پاس تقدیر به آقای بابک ربوخه تقدیم نماید.سپس وی به ذکر چند خاطره از ایام جوانی و خوانش چند بیت شعر برای حاضرین بسنده کرد.

 

«ترانه های زنده ی پیرمرد»

این بخش از برنامه که پیش از شروع مراسم در بروشورهایی توضیح داده شده بود ، اختصاص داشت به اجرای چند ترانه از آثار زنده یاد عاشورپور توسط موسی علیجانی و گروهش متشکل از ویلون ، تمبک و پیانو بود. چند ترانه ی معروف استاد را چون «جوما بازار» و «جینگه جان» برای حاضرین در مراسم اجرا کردند. علیجانی در پایان گفت :« استاد عاشورپور همیشه حساسیت خاصی در اجرای ترانه هایشان توسط دیگران داشتند و فکر می کنم روحشان الان هست و می گوید ، موسی باز تو «مالا» را «مانا» خواندی!»

 

«مهتابِ انزلی»

بعد از اجرای موسیقی مجری خاطره ای طنزآلود از دکتر بهزادی مدیر مسئول سال های دور نشریه «سپید و سیاه» نقل کرد که باعث خنده ی حضار شد.سپس گوشه هایی از مستند در حال ساخت از زندگی و مرگ استاد عاشورپور به نمایش گذاشته شد.پس از قرائت دو ، دوبیتی از احمد گرگین به گویش شرق گیلانی توسط مجری ، مستند چند دقیقه ای مهتاب انزلی با ترانه ای از احمد عاشورپور پخش شد.

 

«آفتابکاران»

حسن خوشدل آکاردئون نواز چیره دست اهل انزلی در این قسمت چند ملودی از جمله ملودی ترانه ی معروف «آفتاب کاران» را نواخت که بسیار مورد توجه حاضرین قرار گرفت.سپس عکسهایی از عاشورپور که توسط آقای کوچکپور گرفته شده بود بر روی کلیپی به نمایش گذاشته شد و پس از آن گروه کوهنوردی تنکابن لوح تقدیری را به خانواده ی زنده یاد احمد عاشورپور به پاس برگزاری این مراسم تقدیم نمودند.

پایان بخش برنامه افروختن شمع های کیک 93 سالگی استاد احمد عاشورپور و عکسهای یادگاری شرکت کنندگان در مراسم با کیک و خانواده ی آن مرحوم بود.

نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 12:1 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم دی 1389

به بهانه ی اولین شماره ی نشریه "تی تی"


تولدی دیگر...


هفته نامه گیلان بهتر، سید فرزام حسینی : «زبان ابزار و وسیله ی ارتباطی بین انسان هاست.انسان به وسیله زبان اندیشه و احساس مفاهیم ذهنی خود را به دیگران منتقل میکند.»

برای آغاز این یادداشت سخنی مناسب تر از سخن بالا پیدا نکردم.جمله ای کوتاه از هوشنگ عباسی که جان مطلب را ادا کرده است.

حالا صحبت بر سر زبانِ منطقه ی خودمان، زبان گیلکی ست.شاید خیلی ها گمان کنند که این زبان و نسل هواخواهانش از بین رفته اند و دیگر کسی در پی مسائل هویت خواهی فرهنگ گیلک نیست.اما باور کنید که این گونه نیست، از نسل های گذشته که عمر خود را بر سر این راه گذاشتند و تلاش کردند و همچنان پیگیرند هم که بگذریم باز هم جوانان دو دهه ی اخیر را می بینید که با علاقه ی شدیدی به می خواهند به خویشتنِ خویش - فرهنگ و هویت گیلک – برگردند این را به شواهد جلسات مستمر گیلکی در خانه ی فرهنگ گیلان ( داستان ، شعر و نشست اتاق گیلکان ) و چاپ آثار "متعهدانه" و "نو" در نشریات استانی می گویم.

قصد و غرض از نگارش این مقدمه رسیدن به بررسی و معرفی نشریه ی دانشجویی "تی تی" در دانشگاه جامع علمی – کاربردی فرهنگ و هنر گیلان یک بود. زیر لوگوی نشریه بروی جلد می خوانید : "نخستین نشریه تخصصی دانشجویی گیلان شناسی" و این نوید راهی تازه است که امیدوارم در آینده شاهد تولد اینگونه نشریات باشیم.پیش از "تی تی"، نشریه خوش نام "زیته" در دانشگاه گیلان قدم هایی مثبتی در راه فرهنگ و هویت زبان گیلکی برداشته بود و می رفت که با سابقه ی چند ساله خودش را تثبیت کند که متاسفانه در ترم جاری عاقبتِ آن همه تلاش برای "زیته" به توقیف انجامید!

با نگاهی کلی به همین پیش شماره ی اول "تی تی" که 16 صفحه بیشتر نیست می توان دریافت که آینده خوبی در انتظار این نشریه است، و بدون شک همه کسانی که دستی در عالم مطبوعات دارند می دانند که درآوردن یک نشریه 16 صفحه ای آن هم از نوع دانشجویی اش کار چندان ساده ای نیست.

مدیر مسئول و صاحب امتیاز نشریه ، حمید نظرخوان علیسرایی از شاعران و نویسنگان خوش نام و با استعداد گیلان زمین است و از همین رو انتظارات مخاطبان به خصوص اهالی فرهنگ و ادب را از "تی تی" بالا می برد و نیاز به تخصصی تر شدن را در نشریه بیشتر می کند.

جلدِ مجله با پیش زمینه ای از طبیعت و زنی روستایی که در حال ریختن پیمانه ی برنج در سینی است مزین شده است، و حتما می دانید که زن روستایی با آن شمایل خاصش با برنج – جان مایه ی روستاییان گیلان – از نمادهای برجسته ی این منطقه است.

صفحه ی اول با مقدمه ی کوتاهی از مدیر مسئول با عنوانِ "پیشاشو گب" آغاز می شود، حمید نظرخواه در قسمتی از این مقدمه می نویسد : «"تی تی" قراره گیلان فرهنگ باورا مردومه سامان سرگر بگرده.»

در صفحه ی سوم که خبرهای فرهنگی – هنری نام گرفته است، اولین تیتری که چشم مرا گرفت ( و مطمئن هستم چشم همه ی کوشندگان و علاقه مندان به فرهنگ و زبان گیلکی را می گیرد ) ، خبر از تدریس دو واحددرس زبان و ادبیات گیلکی در دانشگاه های سطح استان از طرف حاج آقا پور عیسی مدیر کل فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان بود.این خبر بسیار خوشحال کننده است و نشان از آن دارد که تلاشهای چند نسل دارد تا حدودی به ثمر می نشیند ، امیدوارم که این بار وعده ی مسئولین جامه عمل نیز به تن کند.

از صفحه ی 4 تا 8 ، نظرات چهار تن از فرهنگیان استان در باب "نقش رسانه ها در گسترش زبان و ادبیات گیلکی" را می خوانیم.ابتدا هوشنگ عباسی ، نویسنده ، شاعر و سردبیر نشریه گیله وا یادداشت کوتاهی در مورد کارکردهای اجتماعی و زیبایی شناختی زبان ارائه داده است. که جمله ی آغازین یادداشتم را با فرازی از همین یادداشت شروع کردم، در جایی دیگر عباسی از طنز نهفته در زبان گیلکی سخن می گوید: «هنوز از نظر زیبایی شناختی و شادابی درباره ی زبان گیلکی مطالعات لازم صورت نگرفته است.در زبان گیلکی تلمیحات و کنایه ها و تمثیل ها باعث شادابی زبان گیلکی می گردد.طنز پردازی در زبان گیلکی ماهیتی متنوع و ارزشمند دارد، شاید دور از ذهن نباشد، زبان گیلکی را زبان طنز و شادی بنامیم. به زبان گیلکی از جنبه های مختلف می توان نگریست و به آن توجه نمود.»

در دومین یادداشت که با عنوان "من به ابتکار عمل و حرکت جوانان گیلانی بیشتر اعتقاد دارم" که به قلم شاعر، نویسنده و مدیر مسئول نشریه گیله وا ، م.پ.جکتاجی نگاشته شده است ، می خوانیم : «زبان وجه غالب مطبوعات هر کشور، منطقه و جامعه است. زبان را، چه نوشتاری، چه تصویری و چه محتوایی از مطبوعات بگیرند جز کاغذ پاره ای که دست مخاطب افتاده است ارزشی ندارد و ارزش کاغذ پاره هم مشخص است.نشریه ای اما مانا و ماندگار است که این سه ارزش زبانی را با هم داشته باشد.»

جکتاجی که خود سالهاست در زمینه ی ادبیات و فرهنگ گیلان می نویسد،اصرار قابل فهمی بر نگارش به زبان بومی هر منطقه در نشریات بومی دارد و نیز گلایه دارد که چرا در مطبوعات گیلان به ندرت از زبان گیلکی استفاده می شود.سردبیر نشریه قدیمی دامون به روزنامه نگاران و نویسندگان جوان و ابتکار عمل شان در این راه خوش بین است و ماندگاری زبان گیلکی را در گرو فعالیت های آنان در نشریات می داند.همچنین جکتاجی در مورد نقش رادیو و تلویزیون در این راه چنین می گوید:«اما نقش رادیو و تلویزیون استانی به مراتب بیش و بیشتر از مطبوعات است چه این رسانه صوتی و تصویری به دلایل عدیده بیشترین مخاطب را در پهنه ی استان زیر پوشش دارد.افسوس که عملکرد آن در حوزه زبان بومی قیاس مع الفارق و عمدتا نقش تخریبی دارد.»

در صفحات بعدی نیز می توانید یادداشتی هایی با عناوین "باید در زبان گیلکی یک وحدت رویه ایجاد کرد" و "معرفی زبان گیلکی نیازمند تالیف یک دایره المعارف است" را از آقای محمد حسن پور و حاج آقا حمید پور عیسی بخوانید.

ادبیات گیلکی در صفحات 10 و 11 اختصاص داده شده به "هساشعر" ، ابتدا و برای مقدمه متنی کوتاه در مورد چیستی "هساشعر" می خوانید و بعد هساشعر هایی از محمد بشری،علی اکبر مرادیان گروسی، محمد دعایی، رحیم چراغی، هوشنگ عباسی و ... .

"هسا" به معنی اکنون. هساشعر در دهه ی 1370 توسط سه تن از شاعران گیلکی سرا؛ رحیم چراغی ، محمد بشری و محمد فارسی بنا گذاشته شد ، چند نمونه :

(1)

اونه واسی،

کی غر خابون دره

تی دس، اومیده کی

کشازِه یی.

«محمد بشری»

 

(2)

می شلوار لنگا پارک مییان فلاگادمه

اّبُرو خیابان مئن وارگادمه

دسکلد صدا وارِه اّبر جا.

«رحیم چراغی»

 

(3)

باهار کی به

تی سبز چومه جا

سیفید تی تی چینم.

«هوشنگ عباسی»

 

"توسعه گردشگری روستایی" عنوان مقاله ای از خیزران گلدوست دانشجوی دکتری رشته ی توریسم و گردشگری در ارمنستان است، گلدوست در این مقاله به طور مختصر به نقش توسعه گردشگری روستایی و ارائه راهکارهای علمی-عملی در معرفی جاذبه های طبیعی پرداخته است.

"شاعر کله" نام صفحه ای ست که گویا قرار است به معرفی شاعران جوان و گیلکی سرا بپردازد برای اولین شماره، می توان مختصری در مورد الهام کیانپور شاعر 31 ساله ی رشتی به همراه سه شعر گیلکی از وی خواند.کیانپور از شاعرانی ست که به دو زبان فارسی و گیلکی شعر می سراید، همچنین از او تاکنون مجموعه شعر فارسی «قاصدک ها پیامبران من اند» به چاپ رسیده است.

حرکت جالب دیگر مسئولان "تی تی" چاپ یک شعر گیلکی کوتاه از زنده یاد سینا مدبرنیا شاعر و داستان سرای گیلک است که ماه پیش به همراه همسر مترجمش، شمیم هدایتی بر اثر سانحه ی تصادف درگذشتند.

در آخر با تمام نکات مطروحه و توضیح مختصری از مطالب این شماره ی نشریه می توان گفت که برای شروع با تمام کاستی ها و مشکلات پیش رو ، ما با یک نشریه «خوب» که دارای مطلوبیت حداقلی هست روبه رو هستیم، امید است که با تلاش های پیگیرانه ی دست اندرکاران، نشریه شماره به شماره قوی تر و تخصصی تر شود.مانی را برای این نشریه دانشجویی آرزومندم.

 

نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 13:2 |  لینک ثابت   • 

جمعه پنجم آذر 1389

مصاحبه ام با علیرضا پنجه ای در روزنامه ی شرق


گفت و گو با علیرضا پنجه ای ، شاعر و روزنامه نگار

شعرهای پیشرو قربانی شعرهای ساده اند


روزنامه شرق، سید فرزام حسینی : عليرضا پنجه‌اي اين روزها دوران ميانسالي را پشت سر مي‌گذارد. اگر بخواهيم شاعران را به حرفه‌اي و غيرحرفه‌اي گروه كنيم، بي‌شك پنجه‌اي را بايد جزء شاعران گروه نخست به شمار آورد. كارنامه اين شاعر هم مهر تاييدي بر اين ادعاست. او اولين دفتر شعرش را با عنوان «سوگ پاييزي» در 17 سالگي به چاپ رساند و از آن زمان چراغ شعرش تا به امروز روشن است «هم‌نفس سروهاي جوان»، «آن سوي مرز باد»، «برشي از ستاره هذياني»، «گزينه شعر گيلان»، «عشق اول»، و اخيراً «شب هيچ وقت نمي‌خوابد» و «پيامبر كوچك» از ديگر دفترهاي شعر اين شاعر است.پنجه‌اي كنار شاعري در عالم مطبوعات نيز فعاليت قابل توجهي داشته است. او در دوره‌اي سردبير روزنامه معين و سردبيري نشريه ادبي كادح را بر عهده داشت. از ديگر فعاليت‌هاي مطبوعاتي عليرضا پنجه‌اي مي‌توان به سردبيري فصلنامه «گيلان‌زمين» و ويژه فرهنگ، هنر و ادبيات ماهنامه «گيله‌وا» اشاره كرد.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

- آقاي پنجه‌اي علت كم‌كاري شما در دو سال اخير چيست؟ چون همان طور كه مي‌دانيم آخرين دفتر شعرهاي شما با عنوان «شب هيچ وقت نمي‌خوابد» و «پيامبر كوچك» دو سال پيش به چاپ رسيده است و از آن تاريخ تاكنون كمتر شاهد انتشار شعر، مصاحبه يا يادداشت ادبي از سوي شما هستيم. آيا اين سكوت دليل خاصي دارد؟

من حضوري طبيعي و نه افراطي در عرصه رسانه‌ها داشته‌ام. سال 87 كتاب‌هاي «شب هيچ وقت نمي‌خوابد» كه همزاد «عشق اول» است و «پيامبر كوچك» از من منتشر شد. الان هم در نيمه دوم سال 89 هستيم. حدوداً در يك سال و نيم اخير جامعه ادبي درباره اين دو كتاب يا كتاب «عشق اول» كه چاپ دومش خيلي وقت است تمام شده، چقدر براي نقد وقت گذاشته؟ ناشر هم دلايل خودش را دارد. به دليل وضعيت حاكم بر توزيع كتاب و 40 درصدي كه پخش‌كننده مي‌خواهد لابد به صرفه نمي‌داند كه كتاب «عشق اول» چاپ سوم شود! فكر مي‌كنيد چقدر به اين كتاب‌ها پرداخته شده؟ البته منظورم از پرداختن، چاپ نقد از آدم‌هاي درست و حسابي نيست كه البته كم هم درباره‌شان ننوشتند، منتها الان ديگر ويژه‌هاي اعتماد، اعتماد ملي و روزنامه‌هاي ديگر از ياد شده‌اند و به لحاظ تنوع نشريه و سايت اين همه كاركرد من در عرصه اينترنت و مصاحبه‌هاي داغ و جنجالي‌ام از ياد شماي جوان هم رفته كه لابد در اين وادي بيشترينه وقت خود را در تفحص و وبگردي و مطالعه مي‌گذرانيد. من با همين حركت سوسماري‌ام چند پا از حركت لاك‌پشتي جامعه ادبي جلوترم. نمي‌خواهم آنقدر شترمرغ‌وار بدوم كه زمين و هوا از من بيشتر از اين غافل بمانند.

- وقت كه گذاشته شده، چندي پيش مگر در نشريه رودكي يادداشتي انتقادي روي «شعرتوگراف»هاي شما نوشته نشد؟

بله ديدم، اما ببينيد در كتاب «پيامبر كوچك» چند گونه ادبي پيشنهاد مي‌شود. چند نفر از جامعه ادبي آن را به چالش گرفته است؟ وقتي شاعري با چهار دهه سابقه شاعري دنبال «شعرتوگراف» در فرهنگ لاروس

مي‌گردد، لابد منشيان دربار بيهقي هم بايد دنبال «كاريكلماتور»در المعجم ... شمس قيس رازي واگردي كنند!

من بنا به خواسته مجله «رودكي» درباره گونه‌هاي شعري‌ام كه پيشنهاد شده چيزي نوشتم. بعد دوست شاعري كه از نكات مميزه شعرش چهار دهه نوشتن بدون پست و بلند و يك خط نوشتن «قد قامت بلند تو را» است، مي‌نويسد «وقتي كه خون...» يعني گونه‌هاي موجود براي نوشتن دردهاي بشر كافي است. تو بايد از مظلمه و لابد مظلومان بنويسي و نه گونه شعري ايجاد كني.

وقتي شاعري كه چهار دهه به يك خط مي‌نويسد و آن را افتخار خود مي‌داند، يك كلمه مركب «شعرتوگراف» كه يعني شعر داخل گراف را برنمي‌تابد، آن مطلب را در سايت ادبي مي‌گذارد اما به خود زحمت نمي‌دهد تا با جست‌وجوي «شعرتوگراف» در گوگل آبروريزي نكند و آن را اتوگراف ننويسد و غيرمنصفانه «شعر‌هاي مربع» آمده در «المعجم» را با 11 كلمه در 16 خانه با چهار كلمه غيرتكراري در 16 خانه شعر«مربع» پيشنهادي من يكي مي‌داند، چه بايد گفت؟ اين كژتابي يا خداي ناكرده خصومت را به حساب چه كسي بايد گذاشت، اگر هم اينان در زمان رباعي‌سازي بودند، دوبيتي را به عنوان قالب برنمي‌تافتند، قطعه و مستزاد كه جاي خود دارد. هنوز پرس و گويي چالشي با من درباره ضرورت گونه‌هاي پيشنهادي‌ام نشده. متاسفانه ما تا دل‌تان بخواهد شاعر متوسط و زير متوسط و ضعيف داريم كه بعضي از ايشان به جرات هر كدام‌شان مي‌توانند بدل به يك منتقد غول شوند. منتها نمي‌دانم چرا فكر مي‌كنند شاعري فرهيختگي مضاعفي دارد، بنابراين براي برخورداري از اطلاق حتي شاعر دست چندم، از بدل شدن به منتقد طراز اول اجتناب مي‌ورزند. دود اين قضيه هم به چشم شعر امروز مي‌رود، به همين سبب شعرهاي عاري از هرگونه ارائه‌اي كه از ذهن تنبل و پير برخي دوستان شاعر تراوش مي‌كند، به عنوان شعر ساده مطرح مي‌شود؛ شعرهايي كه امروزه تحت عنوان اين سروده مي‌شود با گونه‌هاي دهه 50-40 و 70 -60 قابل قياس نيستند و چيزي اضافه‌تر را بر قواره شعر معاصر نمي‌دوزند بلكه بعضاً از نسخه‌هاي دست چندم شعرهاي نافذ و موثر دهه‌هاي قبل چيزي فراتر ندارند.

- آيا شما با جرياني تحت عنوان شعر ساده مخالف هستيد با توجه به اينكه علي باباچاهي در كتاب سه دهه شاعران حرفه‌اي شعر شما را جزء شاعران ساده‌گو گروه‌بندي كرده بود؟

چه بيشتر دارد اين شعر ساده از حضرت بيدل كه مي‌گويد: هيچ كس بر شمع در آتش زدن رحمي نكرد / از ازل بر حال ما مي‌گريد استعداد ما. من طي يادداشتي براي خبرگزاري ايسنا درباره ساده‌نويسي شعر نوشته‌ام، كه شما و خوانندگان را به آن مطلب ارجاع مي‌دهم. شما شايد بپنداريد كه عليرضا پنجه‌اي با شعر ساده مخالف است. البته من با نامگذاري شعر ساده و شعر سخت در كل مخالفم. من فكر مي‌كنم شعر از وضعيت حاكم بر جامعه به نوعي تبعيت مي‌كند. من در گفت‌وگو با يزدان سلحشور در روزنامه ايران به تاريخ 13 آبان 1380 از آن با عنوان «شعر وضعيت» نام برده‌ام كه از مشروطه به اين سو شاخك‌هاي شعر وضعيت جامعه را حساس كرده و منطبق با همان، شعر دستخوش تغييراتي در فرم و زبان شده. من با شعر: مادر كه مي‌ميرد/ ديگر نمي‌ميرد. (رويايي) يا بازگشته‌ام از سفر / سفر از من بازنمي‌گردد. (شمس لنگرودي) هيچ مشكلي ندارم. اين كارها در حد ادعايشان مطرح مي‌مانند، اما باور كنيد هستند كساني كه ديگر از چنين آثاري لذت نمي‌برند چراكه رمزگان شعر بسيار در دسترس است، اما خود من هر وقت مادر دوستي مي‌ميرد، شعر رويايي را عنوان تسليت مي‌كنم يا وقتي به سفر مي‌روم و به وطن بازمي‌گردم، ياد شعر شمس‌لنگرودي مي‌افتم، چه آن را شعر ساده و چه شعر بغرنج يا لغز بناميم. شعر، شعر است. خودش در قواره خودش براي خود پوششي اختيار مي‌كند. حق هيچ كدام از ما نيست كه بگوييم شعر بايد دشوار باشد يا ساده. شعر بايد شعر باشد به عيار مخاطبش. به همين دليل من اگرچه گونه‌هايي براي توليد شعر معرفي كرده‌ام اما هرگز از گفتن شعر در قالب‌ها و گونه‌هاي ديگر سر باز نزده‌ام.

براي نمونه مثنوي، غزل، دوبيتي، رباعي و شعر نيمايي هم مي‌گويم، اما چيزي كه از من چاپ مي‌شود، بايد ظرفيت‌هاي دنياي پيرامونم را انعكاس دهد يعني گاهي «شعرتوگراف» گاه «لغز» يا همان «چيستان» يا شعر «مربع»، شعر «وسط‌چين» و الخ هر كدام از اينها وقتي به عنوان يك قالب مطرح مي‌شوند، مطمئن باشيد آن ژانر شعر در قالب ديگر نمود قالب فعلي را براي بيان نمي‌تواند داشته باشد. قالب و زبان از نظر من در دم الهام يا لحظه سرودن تعيين مي‌شوند. من معتقد به الهام و «آن» شعري‌ام. هر موقع بخواهم شعرم را مهندسي كنم اگر حس ويرايشم از الهام دور شده باشد، شعرم خراب مي‌شود. شعر خودش را نشان مي‌دهد. ما بايد تيشه را بر صخره فرود آريم، آنگاه شكل غايي با حذف زوائد خود پديدار مي‌شود.

- آقاي پنجه‌اي مگر اين همه قالب و سبك شعري براي گفتن پيرامون ما كم بود كه شما چند قالب ديگر بر آن افزوديد يا مصمم شده‌ايد آنها را ترويج دهيد. اصلاً ضرورتي براي اين همه تلاش مي‌بينيد؟ چرا كه ديده شده بسياري از اين تلاش‌ها در حد يك تجربه شاعرانه مانده‌اند و نتوانسته‌اند به عنوان گونه‌هاي جدي شعر در جامعه شعري توسعه يابند.

سوال خوبي است جوان! ما در شعر تك‌بيت داريم، دو بيت رباعي و دوبيتي داريم، غزل و مثنوي و قصيده را هم داريم. اگر شعري در تك‌بيت حرف خودش را جامع و مانع بزند، ديگر به درازاي دوبيتي و رباعي كشاندن آن ناصواب است. روزي كه برف سرخ ببارد از آسمان / بخت سياه اهل هنر سبز مي‌شود. اين بيت مانع و جامع است ديگر نيازي به طول و تفصيل آن نمي‌بينيد. غريب‌گرداني دارد، پارادوكس يا تضاد، استعاره، كنايه و... مخاطب هم دنبال آن نيست كه شعر به كجا مي‌انجامد، همچنان كه در رباعي تازه مصراع سوم گوش و هوش را آماده ضربه براي مصراع چهارم مي‌كند و الخ.

ما شعر كوتاه داريم كه زماني اسماعيل نوري‌اعلا در صفحه كارگاه شعرش از آن به عنوان «شعرك» نام مي‌برد، بعد‌ها «طرح» روزآمد شد، من شعرهاي كوتاه زيادي دارم و حتي يك مجموعه مستقل از كارهاي دهه 60 را سال 70 با عنوان «آن سوي مرز باد» منتشر كردم. اما در «لغز» يا «چيستان» من نمي‌توانم نام اين شعر را بالاي شعر داشته باشم: اگر «آينه» نام شعر شود، متن مي‌شود: «كسي / روبه‌روي من / تنهاست» اما اين در شكل «لغز» يا «چيستان» كه من سعي كرده‌ام آن را به شكل حاضر احيا كنم با عنوان «لغز» شروع مي‌شود: «كسي / روبه‌روي من / تنهاست» و بعد در آخر شعر برعكس نوشته مي‌شود «آينه». ما در قديم در پي «چيستان»ها و «لغز»ها مي‌خوانديم: «مرغي است بي‌پر و بال / تا سرش نبري / خبر ندهد». بعد فكر مي‌كرديم روي جواب، كه زير دست‌مان تا حدس زدن مستور مي‌ماند، زير يك خط كوتاه كه برعكس چاپ مي‌شد.

در واقع در هر دو نمونه «لغز» اگر عنوان در اول اثر بيايد، محتوا را لو مي‌دهد. بنابراين در اين گونه شعر كوتاه بايد مرز بين گونه‌هاي مختلف شعر كوتاه مشخص شود، اخيراً نيز براي برخي شعرهاي كوتاه سعي كرده‌ام‌ شناسنامه‌اي مستقل بگيرم؛ شعرهايي با عنوان «چامك» با قابليت پيامك زدن. «نگاه كن! / مي‌بيني!» كه مخاطب بلافاصله مي‌پرسد چه را؟ كجا را؟ كه را؟ چه كسي را؟ چگونه؟ و همه اين پرسش‌هاي مخاطب همان وظيفه‌اي است كه شاعر با اين سه كلمه و آوردن دو علامت تاكيد و تعجب، فضايي بينامتني مي‌آفريند. آيا مي‌توان به طور صريح گفت ظرفيت ديداري «ظن/ همان يقين گم شده است» از ابعاد خوانش شنيداري‌اش مي‌كاهد. آيا ذهن با شنيدن صوت «ظن» آن را جنس مخالف مرد تعبير نمي‌كند؟ البته اين شعر در صورت شنيداري‌اش ايجاد ايهام مي‌كند و شكل ديداري‌اش بيانگر ديكته نسخه شاعر به مخاطب است، بنابراين عبارت يادشده در شكل شنيداري و نه ديداري شعرتر باقي مي‌ماند. البته اين دقايق پيش از من ِ خالق آن، بايد توسط منتقدان باهوش براي مخاطبان به چالش گرفته شوند چراكه هرگونه به چالش‌گيري ظرفيت‌هايي چنين به زيبايي‌شناسي شعر ما خواهد افزود، به لذت متن كه وقتي كام مي‌دهد، ديگر مهم نيست آن را كه نوشته، در واقع ابديت از آن لذت متن است نه نويسنده يا شاعر.

- آيا ضرورتي دارد مخاطب تا به اين حد شاهد تجربه‌هاي متفاوت از شما باشد؟
مهم اين است كه در تمام تجربيات، ذات شعر رعايت شود. اگر شما قالب شعر «مربع» مرا در نظر بگيريد، هيچ شعر كوتاهي نمي‌تواند ابعاد مطرح شدن در قالبي به جز «مربع» را داشته باشد، چهار كلمه‌اي كه در هر زباني در دنيا كه قابليت ساختار دستوري آن زبان را داشته باشد مي‌توان اين قالب را به عنوان قالبي كه شعور مخاطب را براي خوانش آزادانه و چندگانه به مشاركت مي‌طلبد، پيشنهاد كرد چرا كه در هر خوانش مشخص مي‌شود گوينده روي چه كلمه‌اي تاكيد دارد و به نوعي هر كلمه كه در ابتدا مي‌آيد، نقش‌آفرين خود در همان مرتبه است؛ اول - دوم- سوم يا چهارم، نگاه كنيد كدام قالب شعر ديگري مي‌تواند چنين معجزه‌اي را مطرح سازد. باور كنيد من اولين بار سال 69 پس از زلزله خرداد در محوطه محله‌مان روي ورقي از سررسيد نوشتم «آدم سرسام مي‌گيرد اينجا» و سپس با 16 خوانش آن را نوشتم. آن زمان هنوز به قالب شعر «مربع» نرسيده بودم. بعد‌ها كه «مربع تنهايي» خودش را در 16 خانه «مربع» بدون تكرار جا كرد، تازه آمدم و با عدد‌گذاري توي «مربع»ها فرموله‌اش كردم براي شعرهاي مربع ديگر، مانند همان «آدم سرسام مي‌گيرد اينجا» با 16 خوانش غيرتكراري از چهار كلمه كه نمونه‌هايشان در مجموعه شعر پيامبر كوچك آمده است. حالا با 16 گزينه خوانشي از اين چهار كلمه هر مخاطب بسته به دكلماسيون و اهميت آن مجاز است گزينه مورد نظر خود را انتخاب كند، اين يك تفنن قالب رياضي – هندسي با شعر است.

- مرا ببخشيد كه باز سوالم را تكرار مي‌كنم. اين همه تلاش در ايجاد قالب، آن هم به شكل تفنن رياضي – هندسي يا هر چيز ديگر چقدر ضرورت دارد؟ دليل اين ضرورت از نگاه شما چيست؟ به نظر شما چه لذتي از اين همه تلاش به مخاطب دست مي‌دهد؟

پاسخ من اين است كه آيا وجودش كسي را مي‌آزارد يا نه با خوانش‌هاي متعدد حداقل كاري كه مي‌تواند بكند براي آن دسته كه دوست ندارند قالب‌هاي نوين را بيازمايند، اين است كه آنان را به اهميت نحو زبان در شعر آشنا كند و اينكه چقدر گزينه براي يك عبارت چهار كلمه‌اي مي‌تواند در يك شعر نقش‌آفرين باشد. اين وسواس در ويرايش شعر هم مي‌تواند به شاعران كمك و ياري رساند. فكر كنيد در يك سالن به طور همزمان يا به نوبت 16 نفر هر كدام ديالوگ خود را بگويند. حاصل كار صداي شانزده‌گانه همزماني است كه از اين تالار شنيده خواهد شد. آيا اين لذت‌بخش نيست؟ شنيدن صداهاي متفاوت و همزمان. اين كارها براي ساير هنر‌ها هم مي‌تواند دريچه‌اي تازه بگشايد، خاصه شعر كه اشرف هنرهاست.

- در شعر «وسط‌چين» شما، مخاطب به شكلي ديگر درگير همين چندصدايي است. گويا اين چندصدايي يا ايجاد دموكراسي در صدا دغدغه عليرضا پنجه‌اي شاعر شده است.
بله، در شعر «وسط‌چين» هم اگر توجه كنيد، شاعر در تقطيع دست شما را باز مي‌گذارد و خوانش‌هاي متعدد مي‌توان از يك متن ارائه داد. براي نمونه «وسط‌چين، نه ابتر» از مجموعه «پيامبر كوچك». شعر يادشده قابليت چندگانه خواش را با تغيير در مكث‌ها دارد، ساختاري دوار و چندبعدي كه به نوعي خواننده را در انتخاب دكلماسيون مورد نظر آزاد مي‌گذارد، يعني هر طور بخواني از شعر دور نمي‌شوي.

در ادامه پاسخ به اين سوال و سوال قبلي شما بايد بگويم مخاطباني هستند كه از شعر ظرفيت‌هاي جديدتري مي‌طلبند. اينها براي آن ذهن‌هاي كاوشگر است. من براي مخاطبان سنتي خودم هم شعرهاي روزآمد دارم. اين تنوع و كميت هرگز نتوانسته از كيفيت، خود را دور سازد چراكه در هر كار نو و تجربي‌اي رعايت شعر (لذت متن) براي من مهم است. من نمي‌گويم بياييد تمام قالب‌ها را كنار بگذاريد و به تجربيات پيشنهادي من تن در دهيد، نه، اين تجربيات در كنار هم مي‌توانند به گستراي كهكشان شعر ياري رسانند. وگرنه «بي‌بي‌ از بي‌چادري خانه‌نشين نشده» پنجه‌اي هم قدرت جولان در قالب‌هاي كلاسيك دارد، هم نيمايي، هم طرز شاملويي و سپيد و هم شعرهايي كه ذهن و زبانش شاخصه‌هاي پنجه‌اي را دارد و هم كارهايي كه فرمت‌هاي نوتري را مي‌طلبد. در هر حال بايد ‌پذيرفت عصر، عصر امپراتوري الكترونيك است. امروزه عمل‌هاي جراحي هم نياز به پاره‌پاره كردن آدمي ندارد. يك زندگي را مي‌توان در يك فلش مموري خلاصه كرد. يك تلفن همراه كاري مي‌كند كه درنگ در آن آدمي را به چشم‌انداز فرداهاي ديگري مي‌كشاند.

- در مجموعه «پيامبر كوچك» شما شعري است به نام «صبح زندگي» كه چند كلمه به صورت دستنويس نوشته شده. من فكر مي‌كنم اين تجربه به مراتب از ديگر تجربيات شما در اين مجموعه به لحاظ زيست عيني مخاطب در برخورد با چنين تجربه‌اي در طول زندگي موفق‌تر از ديگر تجربه‌هايي كه مثال زده‌ايد، بوده است. معتقدم در تجربياتي كه ارائه داده‌ايد، فقط مخاطب خاصي توانايي لذت بردن از آن گونه‌ها را دارد در حالي كه در اين شعر سهم مخاطب از لذت بردن قدري به نسبت ديگر تجربه‌هاي شما بيشتر است. در اين باره چه نظري داريد؟
يادم هست زماني كه مي‌خواستم مجموعه شعر«پيامبر كوچك» را به ناشر بسپارم، توي كاغذپاره‌هايم كه گشتم ناگهان يك فهرست خريد براي عيد آن سال كه دستخط خودم و ديكته عيال بود را پيدا كردم. لحظه‌اي گفتم چرا كه نه، اين هم مي‌تواند شعر باشد وقتي خودش را لاي شعرهايم قايم كرده است. بنابراين همان كاغذ و همان خط در اول شعر «صبح زندگي» آمد كه در مجموعه «پيامبر كوچك» قسمت اول دستنويس و قسمت دوم حروف‌نگاري شده آمده است.

- به نظر شما اين گونه‌هاي شعري كه شما مطرح مي‌كنيد، به شكلي در تضاد با آنچه از آن تحت عنوان شعر ساده ياد مي‌كنند، نيست. مطمئناً مخاطبان شعرهاي ساده علاقه‌اي به اين نوع تجربيات نشان نمي‌دهند و بسياري از شاعران ساده‌گو مي‌پندارند اين نوع حركت‌ها در حد موج‌ها و جريان‌هاي ادبي است كه مي‌آيند و مي‌روند مانند بسياري از عناوين جريان‌هاي شعري كه در دهه‌هاي 40 و 70 توسط شاعران اين دهه‌ها مطرح شد؟

ببينيد جريان‌هاي نو شعري هميشه در مصاف با سنت صف‌آرايي داشته‌اند. اينكه گفته شده هر چپ‌روي يك راست‌روي دارد، يعني جامعه‌اي كه به دنبال پلي‌فونيك، چندصدايي، شعر نگاره‌اي و شعر ديگر است بايد امروز در مقابل شعرهاي عادي از هرگونه ارائه‌اي زانوي فرمانبري به زمين زند، نه، در واقع شعر ساده، شعر متداول و سنتي يك دوره است و وجود آن نمي‌تواند جريانات نو همزمان را انكار كند. ماهيت شعرهاي پوپولار كف زدن خوانندگان براي شاعران است و مواجه شدن با تيراژ وسيع، و سرنوشت شعرهاي روزآمد و پيشرو قرباني شدن در مقابل توسع مخاطب و انتخاب فرهيختگي و گمنامي است. «در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود / كاين شاهد بازاري وان پرده‌نشين باشد». هر چند دريافتن نقش فرهيختگان و تاثيرگذاران واقعي براي جامعه دير است و دور، اما

غير قابل انكار براي آنان كه با غربال از پي مي‌آيند. بنابراين چه شعر ساده، چه شعر پيشرو هيچ كدام جاي ديگري را تنگ نمي‌كند خاصه آنكه برآيند شعر پيشرو در گذر زمان به نفع شعر متداول مال خود مي‌شود و در واقع اين شعر پيشرو است كه سلول‌هاي تازه به شعر متداول مي‌رساند وگرنه شعر متداول در گذر زمان با سلول‌هاي مستعمل خواهد مرد.

در واقع حيات شعر متداول و شعر ساده در گرو طراوت و سرزندگي جريان پيشرو است كه هميشه از آن تغذيه كرده است. در واقع شعر متداول طفيلي شعر پيشرو است و من هنوز با گفتن شعر متداول به شكار مخاطبان شعر براي سفره شعر پيشرو مي‌روم.

پی نوشت :

با سپاس فراوان از مزدک پنجه ای عزیز.



نوشته شده توسط سید فرزام حسینی در 13:44 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر