سلام؛ می‌دانم که خوب نیستید اما چاره‌ای ندارم جز این‌که بگویم: امیدوارم خوب باشید.

خیلی وقت بود دغدغه‌ی این‌گونه نوشتن را داشتم، می‌پرسید چه‌گونه؟ توضیح می‌دهم خدمت‌تان. راست‌اش را بخواهید ما عادت کرده‌ایم بنویسیم برای این‌که چاپ شد، البته این کار بد نیست. اما عادت نکرده‌ایم بنویسیم فقط برایِ نوشتن. اما از همین امشب تصمیم گرفته‌ام برای شما نامه بنویسم بدونِ این‌که به چاپ شدن یا نشدن‌شان فکر کنم. از فواید این‌گونه نوشتن این است که بی‌دغدغه و خودسانسوری حرف‌هایم را می‌زنم. بی‌آنکه به این فکر کنم که کی می‌خواند و کی نمی‌خواند.

در همین نامه‌ی اول قصد دارم به موضوعی را پیش بکشم که امیدوارم از دست‌ام ناراحت نشوید. هر چند که فکر نکنم دیگر با  نامه‌ای چنین از طرفِ من روبه‌رو شوید. اما چه کنم که به خودم قول داده‌ام بی‌پرده حرف‌هایم را با شما در میان بگذارم. مسئله این است:

آقای نویسنده‌یِ عزیزم! فکر نمی‌کنید تمامِ عُمرتان را به بطالت‌ات گذرانید؟ و ما هم که به اصطلاح جوان هستیم و تازه‌کار داریم عُمرمان را به هدر می‌دهیم، توضیح می‌دهم که چرا.

فکر نمی‌کنید این همه شور و انرژی که طی این سال‌ها برای فرهنگ و ادبیان گذاشته‌اید و نوشته‌اید و نوشته‌اید اگر به سمت دیگری می‌رفتید و وقت‌تان را در راه علم می‌گذاشتید، مثلا ماده‌ای کشف می‌کردید یا حتی دستگاهی اختراع می‌کردید برای بشریت مفیدتر بودید؟ یا حتی ما که با تمام تازه‌کاری‌مان اگر همین امروز ادبیات و فرهنگ را ول کنید و برویم به سُراغِ علم بهتر باشد؟

مدتی است که این پرسش‌ها در مغزم وول می‌خورد و البته جوابی هم برای‌شان پیدا کرده‌ام، اما قبل از این‌که پاسخ‌های خودم را مطرح کنم، منتظرِ پاسخ شما هستم که ببینم نویسنده‌ای با سابقه‌ی شما چه جوابی برای من دارد.

روده‌درازی نمی‌کنم. اصلا قصد ندارم در این نامه‌ها پُر حرفی کنم. پس حرف‌هایم را در کوتاه‌ترین شکلِ ممکن برای‌تان می‌گویم.

منتظرِ پاسخِ شما هستم. تا در نامه‌ی بعدی چه پیش‌ آید.


باقی بقای‌تان

شامگاهِ پانزدهمِ مُردادِ یک هزار و سیصد و نود و یک