یک شعر تازه در روزنامه بهار

 

از آغاز دوره‌ی جدید روزنامه "بهار"، ستونی با عنوانِ "پرسه در مه" در صفحه‌ی آخر این روزنامه راه انداخته ام که طبق قرار قبلی با دبیر صفحه، رفیقِ عزیزم حمیدِ جعفری قرار بر این بود که هفته‌ای یک یا چند شعر از شاعران این وطن منتشر کنیم، برای آخرین ستونِ سال قرار شد، یادداشتی بنویسم و نوشتم که البته کللهم منتشر نشد!  اما به جایِ آن یک شعر از خودم را در این ستون چپاندم...همیشه که نمی‌شود شعرِ این و آن را چاپ کنیم، یک با هم شعرِ خودمان!

 

                        با "یدالله رؤیایی"، که حجمِ شعر است

 

اگر می‌روی که رفته‌ام

با دستانِ تو کوتاه می‌آیم از راه

فکر می‌کنم به ذهنِ مسیر

عجیب‌تر می‌شود و زمان کِش پیدا می‌کند

تمامِ طولِ راه سَرابِ حرکتِ دستان‌ات

و حرکتِ پاهایم بر طولِ مسیر فاصله‌ای افزود

معما از این‌جا شکل می‌گیرد،

چشمی در انتها

نورِ فراخوانیِ من بود، من‌هایِ متکثر در پاهایم

مسیر را رسیدنِ تو نام‌گذاری می‌کرد

با این همه از راه

از خودم بالا می‌روم و بعدتر می‌نشینم از من

تا حدودی زیر نگاهِ تو.

 

بی‌حوصله‌گی شاید...


فکر می‌کنم نزدیکِ به یک سال-شاید کمی کم‌تر و یا بیش‌تر-می‌شود که مطالبی را که در در نشریات‌ منتشر کرده‌ام این‌جا نمی‌گذارم، هر شبی هم که پُشتِ سیستم می‌نشینم، با خودم می‌گویم خب، امشب یک گفت‌وگو را می‌گذارم وبلاگ. اما نمی‌شود و نمی‌کنم، چرایش را هم نمی‌دانم، چه بگویم؟ سُخنی نیست، شاید بی‌حوصله‌ام فقط، همین.

اشاره‌ای کوتاه، به بهانه‌ی تولدِ دکتر رضا براهنی

براهنی، تلنگری برایِ بیداری

 

قصدِ نوشتنِ یادداشتی با تعداد کلماتِ محدود درباره‌ی دکتر رضا براهنی، اگر ناممکن نباشد، بسیار دشوار است. این دشواری از چهره‌ و کارنامه‌ی چند وجهی براهنی ناشی می‌شود، حتی درباره‌ی یک شاخه از فعالیت‌هایِ فکری-ادبی وی نمی‌توان در یک یادداشت بُلند(کوتاه که جایِ خود دارد!)حق مطلب را ادا کرد، تنها قصدِ این یادداشت، یادی از دکتر براهنی به بهانه‌ی تولدِ 77 ساله‌گی اوست.

حالا دیگر با گذشتِ حدودِ نیم قرن از حضور و فعالیت براهنی در ادبیاتِ فارسی باید این نکته را قبول کنیم که او متفکرِ مهمی است، به جرات می‌توان گفت هیچ‌کس نمی‌تواند این مسئله را نفی کند، آن‌ها هم که درصدد نفی این قضیه هستند یا غرضی شخصی را دنبال می‌کنند و یا حتی تعدادِ محدودی از آثارِ براهنی را هم نخوانده‌اند. بیش‌ از سی کتابی که در طی این نیم قرن در حوزه‌هایِ شعر، قصه، ترجمه، نقد و تئوری ادبی و... به جا گذاشته است نشان دهنده‌ی این است نمی‌توان او را انکار کرد و یا حتی نادیده گرفت.

گرچه بیش‌ترین وجهی که از براهنی مطرح بود و هست وجه انتقادی اوست، در واقع براهنی یک همیشه منتقد است، اما با این همه براهنی یک منتقد صرف نیست، برای نقدی که با آثار دیگران می‌کند یک جایگزین یا بدیل(قبول کنیم یا نکنیم)ارائه می‌دهد، وقتی به شعرهایِ سانتی‌مانتالِ توللی و نادرپور در دهه‌های چهل و پنجاه حمله می‌برد، به جایش «ظل‌الله» را پیش می‌آرد، وقتی نقدهایی جدی به کلیدرِ دولت‌آبادی و شازده احتجابِ گلشیری وارد می‌کند، «رازهای سرزمین من» و «آزاده خانوم و نویسنده‌اش» را می‌نویسد، هنگاهی که تناقضاتِ شعر شاملو و نیما را مطرح می‌کند، «خطاب به پروانه‌ها» را وسط می‌کشد. پس نمی‌توان او را یک منتقد صرف دانست. او منتقدی‌ست که هم‌زمان با نقد، تولید ادبی هم دارد.

این روزها یکی از بحث‌ها‌یی که نقل جامعه ادبی شده است، حرف‌های براهنی در گفت‌وگو با دو مجله‌ی «تجربه» و «اندیشه‌ پویا»ست. طبق معمول براهنی در این دو گفت‌وگو اظهار نظرهای تندی داشته است، که خیلی‌ها را به واکنش‌های شفاهی و بعضی هم مکتوب واداشته است و قطعا این دامنه ادامه دارد. البته حرف‌هایِ تازه‌ای مطرح نکرده‌ است، این حرف‌ها را پیش‌تر با دلایلی و استدلال‌هایی مبسوط مطرح کرده بود، برای همین می‌توان گفت این دو گفت‌وگو چیز تازه‌ای از تفکر براهنی را آشکار نکرده است. اما این‌ها مهم نیست، همان‌طور که گفته آمد در این دو گفت‌وگو سوای یکی دو نکته‌ی اساسی که در دل خود داشتند و بعدتر باید پرداخت شوند حرف‌هایِ مهمی را در بر نداشتند. یکی‌ از این دو(همان که با اندیشه پویا صورت گرفته است)را مشخصا می‌توان از سوال‌های جهت‌دارِ مصاحبه‌گر(که از قضا مصاحبه‌گر هیچ نسبتی هم با ادبیات ندارد!)فهمید که گفت‌وگو به قصدِ جنجال صورت گرفته است، سوالاتی که مطرح می‌شوند تازه نیستند و همه‌گی می‌دانیم براهنی چه موضعی درباره‌ی اشخاصِ مطرح شده در آن سوالات داشته است، با این همه و تمامِ واکنش‌هایی که با این دو گفت‌وگو داده شده است، باید یک سوال از خودمان بپرسیم: «خب که چه؟» با تمام این اوصاف چه چیزی از براهنی کم می شود؟ چه چیزی به او اضافه می‌شود؟ آیا تمام این مباحث دامن زدن به یک بحثِ زردِ ژورنالیستی نیست؟ براهنی در طول هفتاد و هفت سال عمرش کارهایی که باید، را کرده است و اثرش را گذاشته است و باقی این حرف‌ها بادِ هواست. حالا وقتِ آن است که ما معاصرین به براهنی به مثابه‌ی یک پروژه نگاه کنیم و دست به واکاوی آن بزنیم، باید براهنی را دقیق بخوانیم و ارمغان‌هایی که برای ادبیات‌مان آورده است را بشناسیم.

امروز تولدِ هفتاد و هفت ساله‌گی «رضا براهنی» است، باید پیش‌تر از قبل به براهنی اندیشید، براهنی قدیس نیست، به براهنی هم نقدهایِ جدی وارد است، اما ابتدا باید به نظریه‌هایِ براهنی و راه‌هایِ رفته او مسلط و وارد شد و بعد او را نقد کرد، این چیزی‌ست که از خودش آموخته‌ایم، هیچ حُکمِ کلی در ادبیات وجود ندارد؛ پس باید دوباره به براهنی برگردیم، او را دوره کنیم و بعد اگر توانش را داشتیم از براهنی هم عبور کنیم.

میلادتان مبارک آقای براهنی! از این‌جا که ما هستیم تا شما که دور ایستاده‌اید، با آن کلاهِ شاپویِ مشکی و آن ریشِ معروف به پروفسوری، شاید در نزدیکای دهه‌ی هشتم زندگی‌تان دارید خطاب به وطن با خودتان زمزمه می‌کنید: «دق كه ندانی كه چيست گرفتم دق كه ندانی تو خانم زيبا/ حال تمامَم از آن تو بادا گرچه ندارم خانه در اين‌جا خانه در آن‌جا/ سَر كه ندارم كه طشت بياری كه سر دَهَمَت سر/ با توام ايرانه خانم زيبا!».

در ستایشِ قطعه‌نویسی

قطعه‌نویسی از جُمله شیوه‌هایِ نوشتاری است که بدان علاقه دارم، برای این گزینش این نوعِ نوشتار دست‌کم نزد خودم چند دلیل دارم، از میان این چندها، دو دلیلش عُمده است؛ اولی این‌که می‌توانم در کوتاه‌ترین صورتِ ممکن ایده‌ها و حرف‌هایم را سامان بدهم و پیاده کنم، کلمات را سریع کنار هم قرار بدهم و حرفم را به خواننده‌ی احتمالی منتقل کنم، و این به نظرم بهترین راهِ تزریقِ ایده و حتی با کمی احتیاط تفکر در فضایِ مجازی است. دومین دلیل البته شاید ناشی از ضعفِ شخصی باشد، یعنی این‌که توانِ بسط و شرح ایده‌هایم را در شکلِ یک مقاله ندارم، در واقع از توانِ اجرایی ایده‌ها برخوردار نیستم، و خب این مسئله شاید امری طبیعی هم باشد، به هر صورت شیوه‌ای که بیش‌تر از بقیه شکل‌هایِ نوشتار در این‌جا اتخاذ کرده‌ام، «قطعه‌نویسی» است، که زبانِ حال دغدغه‌ها و ایده‌هایم خواهد بود، تا چه پیش آید...


پ.ن:
یکی از بهترین قطعه‌نویسان تاریخِ اندیشه و فرهنگ، «والتر بنیامین» متفکر آلمانی‌تبارِ «مکتب فرانکفورت» است.

و دوباره، پیش به سویِ وبلاگ‌نویسی...

مُدت‌هاست این‌جا چیزی ننوشته‌ام، و چیزی از نوشته‌هایِ منتشر شده‌ام را هم این‌جا بازتاب نداده‌ام، دلیلش را نمی‌دانم، هر چه که بود، حالا دیگر نیست. حالا برگشته‌ام که هم بنویسم و هم بازتاب بدهم و البته کارهایِ دیگر هم نیز. دستی باید به سر و رویش بکشم، وبلاگ‌ها خانه‌هایِ حقیقی ما بوده‌اند و هستند، همه‌مان نوشتن را از وبلاگ و در وبلاگ شروع کردیم، وبلاگ‌ها را نباید فراموش کنیم، نه باید به حالِ خودشان رهایشان کنیم، برایِ من یکی که وبلاگ، خانه‌ای حقیقی‌ست.

این بار برنامه دارم که با جدیت به کارِ وبلاگ‌ام برسم، برنامه‌هایی هم دارم که سعی می‌کنم جامه‌ی عمل بپوشانم‌شان. می‌خواهم علاوه بر نوشتن گه‌گاهی و بازتابِ مطالب منتشر شده‌ام، گریزی هم بزنم به دل‌خواسته‌هایم، به متن‌هایی که از این و آن می‌خوانم و خواند‌ه‌ام و قسمتی‌اش را با دیگرانِ فرضی و حقیقی در همین جا به اشتراک بگذارم، می‌خواهم دل‌خواسته‌هایم را تکثیر کنم، این کار را به مثابه‌ی یک ژست در نظر نمی‌گیرم، اتفاقا به عنوان یک ضرورت به این مسئله نگاه می‌کنم، ما باید بتوانیم آن‌چه خوب است را بین هم تقسیم کنیم، پس این مسئله هیچ ژستِ مازادی را به همراه خود ندارد.

زودازود برمی‌گردم، وبلاگ، خانه‌ی حقیقی من است.


هم‌صدا با دوست؛ در حاشیه‌ی یک یادداشت از «حسن همایون»


هم‌صدا با دوست؛ در حاشیه‌ی یک یادداشت از «حسن همایون»

برایِ ما «ماندن» اصل است رفیق

سید فرزام حسینی


مقدمه: این «یادداشت-نامه» قرار بود، یک هفته بعد از انتشارِ یادداشتِ رفیقِ خوبم «حسن همایون» در صفحه‌ی کتابِ روزنامه‌ی اعتماد منتشر شود، اما به دلایلی که لزومی برای بیان‌شان نمی‌بینیم این‌طور نشد. لازم به ذکر است که اگر یادداشتِ همایون را نخوانده‌اید، لطفا ابتدا آن را بخوانید و بعد به سراغِ این یادداشت بیایید:

و اما هفته‌ی گذشته دوستِ ما، حسن جانِ همایون در همین صفحه یادداشتی نوشت با عنوانِ « اندوهی که فقط یک شاعر می‌تواند تجربه کند». دردِ دلی کرد بوده و در کنارش مسئله‌ای را پیش کشید که به زعمِ بنده بسیار هم مهم است. چون آن یادداشت به نوعی طرح دغدغه‌ی من نیز بود، تصمیم گرفتم چیزکی بنویسم نه در جوابِ حسن بلکه به نوعی در هم‌صدایی با او. در این یادداشت فردِ موردِ خطاب‌ام «حسن همایون» است که مسئله را مطرح کرده و لابد لازم به ذکر نیست که سوای او، جمیعِ ادبیاتی‌ها را هم به عنوانِ مُخاطبِ این یادداشت در نظر گرفته‌ام و پیشاپیش از این‌که این متن حال و هوایی احساسی دارد معذرت می‌خواهم-البته اگر نیاز باشد-چون از این مسئله ناگزیر بودم:

حسن جان!

به عقیده‌ی من یادداشت‌ات پُلی بود بین دغدغه و احساسات در زمینه‌ی نوشتن و چه خوب از پسِ مطرح کردن‌اش برآمدی، با این همه کلیتی را دربرمی‌گرفت که نتوانستن از آن پرداختن به آن و گُفتن حرف‌های خودم اجتناب کُنم. همان‌طور که خودت اشاره کردی این اتفاق نه فقط برایِ تو بلکه برای خیلی‌ از اهالی ادبیات در ایران و جهان افتاده است و می‌افتد و شاید برای حرکت به جلو و پیش‌رفت ضروری هم باشد. مسئله‌ی «مُهاجرت» از شهرهای مختلف به پایتخت را می‌گویم. مخصوصا که می‌دانیم این مسئله چه‌قدر برای یک روزنامه‌نگار مهم و حتی واجب است. برای خیلی از گفت‌وگوها مجبوری در تهران حضور پیدا کنی، مجبوری حضورا سُراغ بعضی‌ها بروی، حالا البته به مدد اینترنت اوضاع کمی بهتر شده است و ماشالله شاعران سن و سال‌دار ما هم حداقل ایمیلی برای خودشان دارند و اگر هم خودشان نداشته باشند فرزندی یا فامیلی هست که برایشان بسازد و کنترل کند. اما مگر چیزی جای لذت، شور و هیجانِ گفت‌وگویِ حضوری و چهره به چهره را می‌گیرد؟ مگر وسیله‌ای هست که بتواند محبتِ و صمیمتِ بعضی از شاعران و نویسنده‌گان بزرگِ ما را، منتقل کُند؟ قطعا تهران مانند همه‌ی زمینه‌های دیگر برای ادبیات و فرهنگ هم کانون اتفاقات مهم و اساسی است، به نوعی هر چیزی که در شهرستان‌ها هست چندین برابرش در تهران یافت می‌شود و خب این امری طبیعی است.

اما تا این‌جای کار همه از اهمیتِ تهران‌نشینی برای یک ژورنالیست و دست‌اندرکارِ ادبیات بود، اما روی دیگری هم دارد قضیه رفیق...

تهران که باشی، با جامعه‌ی ادبی‌اش رابطه‌ی حضوری و دیداری که داشته باشی، خواه ناخواه رابطه‌ات با بعضی‌ها صمیمی می‌شود و با بعضی‌ها نه، در بعضی‌ جلسات شرکت می‌کنی و در بعضی‌ها نه، با یک نشر رابطه‌ی خوبی داری و با نشری دیگر نه؛ و این زنجیره سرِ درازی دارد...غرض این‌که من به عنوانِ کسی که هنوز در شهرستان مستقر هستم و دوست هم ندارم هرگز به تهران کوچ کنم دارم می‌بینم که چه‌طور ادبیات ما دارد به پای حلقه‌ی تنگِ محافل و باندبازی‌هایِ بی‌خودی می‌سوزد، نمی‌گویم جریان‌ها و دسته‌های مختلف، دقیقا از همان لفظ باند و محافلِ بسته استفاده می‌کنم، چون همین نگاه از بیرون چنین نگاهی را به من تزریق کرده است، دیده‌ام که چه‌طور کتابِ فلانی در فلان نشر تایید نمی‌شود و کتابِ دیگری در همان نشر تایید می‌شود با آن‌که کیفیت اولی به مراتب بهتر از دومی بود، و اصلا چرا؟ آیا جز باندبازی نامِ دیگری بر این کار می‌توان گذاشت؟ می‌بینم که چه‌طور شاعران به جان هم می‌افتند و برای مسائل شخصی حاضر نیستند درباره‌ی شعر هم‌دیگر حرف بزنند و یا اگر حرف هم می‌زنند از سرِ کینه و مشکلِ شخصی چنان غرض‌ورزانه است که آن سرش نا معلوم.

حالا این‌ها را گفتم لابد به رفقایِ تهرانی‌مان بر می‌خورد که همه را یک کاسه کرده‌ام، اما این‌طور نیست، دست‌کم آن‌ها که باهاشان ارتباط دارم و دوستی حتی از دور بین‌مان برقرار است می‌دانند که با هیچ کس دشمنی و کینه‌ی شخصی نداشته و ندارم. می‌دانم که همه‌گی در جامعه‌ی ادبی تهران این‌گونه نیستند، و خب این‌که امری بدیهی است. از همه‌ی این حرف‌ها گذشته، اصلا من کی هستم که کسی بخواهد در باندش باشم یا نباشم؟! اصلا چه اهمیتی دارد من درباره‌ی دیگر شاعران و روزنامه‌نگاران دوست و غیردوست چه فکر می‌کنی؟ هر جریانی راه خودش را ادامه می‌دهد و این تاریخ است که درباره‌ی ما داوری خواهد کرد، فارغ از نظراتِ شخصی ما.

باری حسن جان، من هنوز هم این رشتِ خودمان را ترجیح می‌دهم به تمام امکاناتی که در تهران موجود است، گرچه مجبور باشم برای بعضی گفت‌وگوها و برای بعضی جلسات هنوز هر چند وقت سری به این پایتختِ بُزرگ بزنم، اما دست‌کم فعلا همین‌جایِ نسبتا امن و بی‌حاشیه را ترجیح می‌دهم. در آینده وضعیت‌ام همین‌طور خواهد ماند یا نه را نمی‌دانم.

و اما گفته‌ای از فراز و نشیب‌هایِ سال‌های بیست ساله‌گی، از مقاومتی که برای ماندن در وضعیتِ نوشتن کرده‌ایی. من در سال‌های ابتدایی دهه‌ی دوم زندگی‌ام هستم و بالطبع نسلِ بعد از تو محسوب می‌شوم، با این همه باور کن که خیلی خوب این دغدغه را می‌فهمم و این ترس بعضی شب‌ها به جان‌ام می‌افتد که اگر روزی نتوانم بنویسم چه کنم؟ اما فردایش که دوباره شروع مي‌کنم به نوشتن آرام می‌شوم، می‌فهمم که هنوز هم راهی هست، هنوز برای نوشتن دیر نیست، و هنوز هم باید نوشت. اما باید بگویم که نوشتن درد دارد، یا شاید بهتر بود سر راست از «دردِ نوشتن» حرف می‌زدم، دردی که با لذت توامان می‌شود، وقتی مي‌نویسی به قول کیومرث منشی‌زاده انگار داری دردت را به کاغذ منتقل می‌کنی و وقتی تمام شد یک نفس راحت می‌کشی، که یعنی من این نوشته را خلق کرده‌ام و احساس غرور می‌کنی اما زمانِ چندانی لازم نیست، دوباره یک سوژه به سراغ‌ات می‌آید که باید بنویسی‌اش تا از دست‌اش خلاص شوی. انگار تمام لذتِ آن‌ها که می‌نویسند در آن آرامش و خلاء مابین دو سوژه خلاصه می‌شود.

حرف‌های زیادی پیرامون حرف‌هایت دارم، به قول معروف حرف، حرف می آورد. اما ترجیح می‌دهم زیاد این یادداشت را طولانی نکنم و با اشاره به یک مسئله‌ی دیگر در نوشته‌ات خاتمه بدهم.

از ماندن گفته‌ایی، و از چه کس خوبی مثال آوردی، مردی که در تمام سال‌های نوشتن‌اش ماندن را بر رفتن ترجیح داد و همان‌طور که می‌گفت، نوشت. محمود دولت‌آبادی عزیز را می‌گویم، واقعا هم که گاهی وقت‌ها با خودم می‌نشینم گوشه‌ای و فکر می‌کنم می‌بینم ماندن دشوار است حسن جان، آن همه برای این همه سال، حالا تو فرض کن این ماندن در وضعیتِ نوشتن باشد، چه فرقی می‌کند؟ همین که مانده است کلی شاهکار کرده، و ما هم باید بمانیم یعنی راهی جز این نداریم، هر چند هم سخت، هر چند هم تلخ. اما لذت‌هایی هم دارد قطعا که بی‌نظیر است. حرف‌های زیادی داشتم و دارم اما ترجیح می‌دهم به همین‌ها بسنده کنم شاید در وقتی دیگر، ولی از تو ممنون‌ام که یادداشت‌ات مرا وادار به نوشتن کرد. در پایان اجازه می‌خواهم به جُمله‌ی آخرت فقط یک کلمه اضافه کنم، البته یک کلمه‌ای که تنها یک کلمه‌ی خالی نیست، بلکه باری از مفاهیم را به همراه خود دارد، کلمه‌ای که به نظر من جادویی‌ست: «با مشكلات شديد آغاز كرديم، در مشكلات شديد اما با "اُمید" ادامه می‌دهيم».


لینکِ یادداشتِ «حسنِ همایون» در وبلاگ‌اش:
http://hoomayun.blogfa.com/post/466

نامه‌هایی به یک نویسنده‌ی قدیمی(2)

سلام؛

پیش از هر چیز بگویم که نمی‌توانم شادمانی‌ام را از پاسخی که به نامه‌ام داده‌اید پنهان کنم؛ آخر می‌دانید ما عادت کرده‌ایم که نویسندگانِ قدیمی زیاد تحویل‌مان نگیرند، شاید اغراق نباشد که بگویم از هر ده نویسنده‌ی قدیمی یکی‌شان جواب سلام ما را بدهد، چه رسد به آن‌که بخواهد نامه‌ی جوانی چون من را پاسخ گوید!

به هر صورت از لطف و محبتی که من داشته‌اید ممنون‌ام، و بیش‌تر از آن ممنون‌ام که جوابِ قسمتی از سوال‌هایم را هم دقیق داده‌اید، هر چند که جوابِ شخصِ خودم هم چیزی دورتر از پاسخ‌هایِ متین و معقولانه‌ی شما نیست اما دوست‌تر دارم که پیش از پاسخ‌های خودم بخشی از جواب‌های شما را مرور کنم، برایم نوشته‌اید:

«دوستِ جوانِ من! از این‌که به یادِ من از یاد رفته افتاده‌اید خوش‌حالم، از این‌که مي‌بینم بعد از سال‌ها سکوت هنوز در یادِ جوان‌هایی مانند شما مانده‌ام، احساس شعف می‌کنم، اما بی‌مقدمه برسم به پاسخِ سوالاتی که پیش کشیده‌ای؛ دوستِ من آن‌چه که تو با عنوانِ تقابل علم و فرهنگ یا جزیی‌تر بگویم تقابل علم و ادبیات مطرح کرده‌ای، برایِ امروز شاید بحثِ قابلِ پیگیری و نسبتا ضروری باشد، اما و اما باید خودت را بگذاری جایِ جوانی چون من و دیگر هم‌نسلان نویسنده‌ام در سال‌هایی دور که اصلا در جامعه‌ حرفی از علم نبود، یعنی اگر هم کسی چنین موضوعی را طرح می‌کرد پیشاپیش منهم به خیانت و راحت‌طلبی می‌شد، آخر مي‌دانی تقصیری هم نداشتیم. زمانه، زمانه‌ای دیگر بود. ما همه سودایِ تغییر جهان با ادبیات را در سر داشتیم، همه‌گی ارمان‌گرا بودیم، البته آرمان‌گرا از جنس ایدئولوژیک‌اش. البته این حرف‌ها در دنیای آن روز هم هیچ غریب نبود. در جوامع غربی هم هنوز غول‌های ادبی زیست مي‌کردند. همان‌طور که قطعا خودت می‌دانی از نسل‌های قبل‌تر و چند نسل بعدتر از ما شاید یک یا دو دانشمند علمی ظهور کردند که لازم نیست نامی هم از آن‌ها به میان بیاورم. اما باز هم همان‌طور که می‌بینی غول‌های ادبی فراوانی در نسل‌های ما حضور داشتند. پس پیشاپیش بدون آن‌که بخواهم از خودمان رفع مسئولیت کنم و یا دلیلی بتراشم، می‌بینی که در سال‌های جوانی ما اساسا حرفی از علم و علم‌گرایی آن‌طور که باید در میان نبود...»

نویسنده‌ی عزیزم؛ تا همین جایِ نامه‌ی شما را که مرور کردم دیدم جواب‌تان به آن‌چه مد نظر من هم بوده بسیار نزدیک است، در واقع در کلیتِ بحث هیچ اختلافی با شما ندارم، اما این قسمتی از سوالِ مطروحه‌ی من بود. قسمتِ دیگرش برمی‌گشت به آینده‌ی نویسندگانِ نسل خودم. جایی که شما گفته‌اید: « اما برای این‌که نسل شما چه ضرورتی دارد یا اصلا در حالِ اتلاف وقت خودتان هستید یا نه، من گمان نمی‌کنم جوابِ درخوری داشته باشم چرا که من عُمرِ مفید خودم را طی کرده‌ام و همان‌طور که می‌دانی سال‌هاست به سکوت تن داده‌ام و البته ارتباط‌ام را هم با جهانِ بیرون تا حدودی قطع کرده‌ام، بنابراین فکر نمي‌کنم صلاحیت این را داشته باشم که درباره‌ی آینده و تصمیماتِ نسلِ شما تصمیم‌گیری کنم.»

حالا من هم فکر مي‌کنم باید سکوت کنم، نسبت به این‌که آیا ما راهِ باطل مي‌رویم و یا نه. اما هنوز این سوال برایم مطرح می‌ماند. شاید در وقتی دیگر، در شرایطی مناسبت‌تر پاسخ‌های خودم را با شما در میان بگذارم. باری، امشب وقت‌تان را برخلاف قولی که در نامه‌ی اول داده بودم بیش‌تر گرفتم، و حرف‌هایم طولانی‌ شد، امیدوارم که بر من ببخشید.

تا نامه‌ای دیگر خداحافظ‌تان.


شامگاهِ شانزدهمِ یک هزار و سیصد و نود و یک


نامه‌هایی به یک نویسنده‌ی قدیمی(1)

سلام؛ می‌دانم که خوب نیستید اما چاره‌ای ندارم جز این‌که بگویم: امیدوارم خوب باشید.

خیلی وقت بود دغدغه‌ی این‌گونه نوشتن را داشتم، می‌پرسید چه‌گونه؟ توضیح می‌دهم خدمت‌تان. راست‌اش را بخواهید ما عادت کرده‌ایم بنویسیم برای این‌که چاپ شد، البته این کار بد نیست. اما عادت نکرده‌ایم بنویسیم فقط برایِ نوشتن. اما از همین امشب تصمیم گرفته‌ام برای شما نامه بنویسم بدونِ این‌که به چاپ شدن یا نشدن‌شان فکر کنم. از فواید این‌گونه نوشتن این است که بی‌دغدغه و خودسانسوری حرف‌هایم را می‌زنم. بی‌آنکه به این فکر کنم که کی می‌خواند و کی نمی‌خواند.

در همین نامه‌ی اول قصد دارم به موضوعی را پیش بکشم که امیدوارم از دست‌ام ناراحت نشوید. هر چند که فکر نکنم دیگر با  نامه‌ای چنین از طرفِ من روبه‌رو شوید. اما چه کنم که به خودم قول داده‌ام بی‌پرده حرف‌هایم را با شما در میان بگذارم. مسئله این است:

آقای نویسنده‌یِ عزیزم! فکر نمی‌کنید تمامِ عُمرتان را به بطالت‌ات گذرانید؟ و ما هم که به اصطلاح جوان هستیم و تازه‌کار داریم عُمرمان را به هدر می‌دهیم، توضیح می‌دهم که چرا.

فکر نمی‌کنید این همه شور و انرژی که طی این سال‌ها برای فرهنگ و ادبیان گذاشته‌اید و نوشته‌اید و نوشته‌اید اگر به سمت دیگری می‌رفتید و وقت‌تان را در راه علم می‌گذاشتید، مثلا ماده‌ای کشف می‌کردید یا حتی دستگاهی اختراع می‌کردید برای بشریت مفیدتر بودید؟ یا حتی ما که با تمام تازه‌کاری‌مان اگر همین امروز ادبیات و فرهنگ را ول کنید و برویم به سُراغِ علم بهتر باشد؟

مدتی است که این پرسش‌ها در مغزم وول می‌خورد و البته جوابی هم برای‌شان پیدا کرده‌ام، اما قبل از این‌که پاسخ‌های خودم را مطرح کنم، منتظرِ پاسخ شما هستم که ببینم نویسنده‌ای با سابقه‌ی شما چه جوابی برای من دارد.

روده‌درازی نمی‌کنم. اصلا قصد ندارم در این نامه‌ها پُر حرفی کنم. پس حرف‌هایم را در کوتاه‌ترین شکلِ ممکن برای‌تان می‌گویم.

منتظرِ پاسخِ شما هستم. تا در نامه‌ی بعدی چه پیش‌ آید.


باقی بقای‌تان

شامگاهِ پانزدهمِ مُردادِ یک هزار و سیصد و نود و یک


گفت‌وگو با دکتر «بهزاد خواجات»، شاعر و منتقد

گزینش شاعرِ برتر یک دهه مسخره‌ترین حرفی است که من تا به حال شنیده‌ام

روزنامه «آرمان»؛سید فرزام حسینی:

یادم هست «بهزاد زرین‌پور» - از شاعرانِ مطرحِ دهه‌ی هفتاد - که متاسفانه سال‌های اخیر سکوت پیشه کرده است، در گفت‌وگویی با روزنامه‌ی شرق، گفته بود که در میان هم‌نسلان خودش به جزء بهزاد خواجات کسی را ندیده ‌که آثار کلاسیک را به خوبی خوانده باشد. حالا چند سالی از آن حرف گذشته است و بهزاد خواجات نقش‌ آفرین‌تر از آن‌که بود در حوزه‌ی شعر و ادبیات حضور دارد. دکتر بهزاد خواجات متولد 1347 از شاعرانِ مطرحِ دهه‌ی هفتاد است. از وی تاکنون کتاب‌های «چند پرنده مانده به مرگ؟»(شعر)، «جمهور»(شعر)، «مثلا اروند از در مخفی»(شعر)، «منازعه در پیرهن»(نقدادبی)، «زبان وادب فارسی»(درس‌نامه‌ی دانشگاهی) و «حکمت مشاء»(شعر) منتشر شده است که دو کتابِ اول به ترتیب برنده‌ی جایزه «پکا» و «کتاب سال» شده‌اند. وی همچنین سه کتاب «مرموزات شب شرقی»(شعر)، «آهسته رفته‌ام که بخوانید»(شعر) و «رمانتی‌سیسم ایرانی(نقدادبی)را زیر چاپ دارد. با دکتر خواجات درباره‌ی رابطه‌ی شعر دهه‌ی 70 و 80 ، نقش و کارکرد نقد ادبی در شعر این دو دهه و همچنین جایزه‌ی نیما به گفت‌وگو نشسته‌ام که حاصل‌اش را می‌خوانید:

 

پیش از هر سوالی، می‌خواهم نظرتان را در رابطه با دهه‌بندی کردن شعر بدانم، آیا شما قائل به دهه‌بندی شعر هستید یا دهه بندی  شاعران؟

من تفاوتی بین دهه‌بندی شعر و دهه‌بندی شاعران نمی‌بینم. دهه‌بندی یک قرار نسبتا قدیمی است که بدیل بهتری ندارد. به راستی چه پیشنهاد دیگری برای بررسی شعر یک دوران می‌توان داشت؟ البته همه می‌دانند که دهه‌ها مرزهای پر رنگی ندارند و به راحتی در هم تداخل می‌کنند اما به هر حال یک دهه زمان نسبتا قابل قبولی است برای کاوش در فعلیت‌های شعری یک عهد.

با این حساب در هر دهه یک یا چند جریان(منظور از جریان، ژانرها و ایده‌های مختلف شعری است، مثلا در دهه‌ی هفتاد شعرِ زبان و در دهه‌ی هشتاد شعر ساده‌نویس)می‌تواند جریانِ غالب بازار نشر باشد، اما آیا جریانِ غالب نشر در بازار کتاب می تواند  بر جریانِ غالب ادبیات دلالت کند؟

اولا در دهه‌ی هفتاد، زبان‌ورزی جریان غالب نبود بلکه یک امکان عام بود که چند جریان شعری از آن استفاده کردند، از طرفی منظور شما را دقیقا از شعر زبان نمی‌فهمم. خوب هر شعر خوب به زبان اهمیت می‌دهد و مصادره‌ی آن به عنوان یک شاخص سبکی اگر اصرار بر یک مولفه‌ی استاندارد  و مانیفست زده باشد، شعر را دچار سرطان زبانی خواهد کرد. تمام عناصر شاعرانه اگر از دیگر عناصر سبقت بگیرند این وضعیت را پیدا می‌کنند. در دهه‌ی سی و چهل و حتا پنجاه، معنا همان‌قدر در شعر امروز سرطانی شد که در دهه‌ی هفتاد، زبان، چنین شد. در دهه‌ی هشتاد هم  من جریان یا عزیمتی به سوی ساده‌نویسی تشخیص نمی‌دهم. اگر شما سراغ دارید به من نشانی بدهید. اما بازار نشر را مخاطبان  نیمه حرفه‌ای در دست دارند و نه مخاطبان حرفه‌ای چرا که مخاطبان حرفه‌ای غالبا خود شاعران هستند و بیش‌تر مخاطبان را با شعر پیشرو سر و سودایی نیست. وضعیت نشر تایید کننده‌ی حرف من است. غریب گردانی شعر امروز روز به روز بیش‌تر می‌شود چون به دانش‌هایی چون زبان‌شناسی و فلسفه و روان‌شناسی و... تجهیز می‌شود و همین نکته شعر را تخصصی‌تر و بالطبع محفلی‌تر می‌کند. باید پذیرفت که بعضی شعرها برای خوانندگان غیر حرفه‌ای است  و بعضی شعرها برای خوانندگان حرفه‌ای و هیچ کدام هم در تاریخ گم نمی‌شوند.

بعد از گذشتِ یک دهه امروز می‌توان نسبتا به این جمع‌بندی رسید که دهه‌ی هفتاد شمسی با تمام دستاوردهای تئوریک و فرمیکی که برای شعر فارسی داشت،سبب نوعی افراط هم شد،افراطی که برخی از شاعرانِ دهه‌ی هفتادی در پرداخت به زبان کردند. با وقوف بر فاصله‌ی زمانی پیش آمدهنظرتان در رابطه با شعرهای زبانی که در آن دهه مطرح شد، چیست و آن‌ها را چند دسته تقسیم می‌کنید؟

من در سوال بالا توضیح دادم که اصطلاح "شعر زبانی" را نمی‌فهمم. مگر شعر حافظ شعر زبانی نیست؟ کجای این کرامت، نوآمده است و کشف آقایان؟ کدام شعر خوب فاقد زبانی ورزیده و شسته رفته است؟ نکته این‌جاست که غالبا کسانی که این اصطلاح را پیش کشیدند منظورشان از "زبان"، زبان شعر خودشان بود و تلقی خودشان از زبان و اجرای زبانی.  زبان به هزار شماطه، زیور می‌گیرد و توهم از این کودکانه‌تر نیست که بخواهیم برای امکانات به فعلیت درنیامده، قانون و هنجار تعبیه کنیم. من در شعر دهه‌ی هفتاد چند برخورد متفاوت با زبان شاهد هستم. اول  زبان آرام و رامی که در دهه‌ی شصت  اتفاق می‌افتد و چندان در پی ماجراجویی نیست چرا که مفاهیمی دارد که  از بیرون شعر کلیت شعر را شکل می‌دهد و سعی می‌کند که تاکید خود را بیش تر بر "تعبیر تصویری" قرار دهد . دومین جریان(که گمان می‌کنم مسئله‌ی شعر زبان توسط همینان پیرهن عثمان شد)به قائدی چون رضا براهنی التجا می‌جوید و بر آن است که ناجی چیزی باشد که اصلا به ناجی احتیاج ندارد: زبان!  با کوشش استاد براهنی(که به گمان من یکی از مهم‌ترین شخصیت نقد ادبی ماست) و کلاس‌های شعری او و با تقرب به آرای فیلسوفان و زبان‌شناسان غربی، کارخانه‌ای شکل می‌گیرد که هی شاعر می‌سازد و هی شعرهای زبانی تولید می‌کند. این دوستان غوره نشده، چنان مویز شدند که در اولین تکلم‌های خود همه را نفی کردند و گمان کردند شعر واقعی امروز با آنان آغاز شده است بی آن که نه زبان مادری خود را بدانند و نه بخواهند بدانند. البته بعضی از این دوستان بعدها راه خود را جدا کردند و خواندن به آن‌ها یاد داد که مانیفست به شاعر نیاز دارد و نه شاعر به مانیفست. خود براهنی آن‌قدر باهوش بود که چند شعر برای تئوری‌های خود بگوید و چند بار "بدفد" و "بشوپند" و ماجرا را کش ندهد چون می‌دانست برد او در این چیزها نیست. براهنی شاعری رمانتیک است و تمام رویکرد ذهنی‌اش شدیدا نوستالوژیک و وقتی او حرف خودش را باور نمی‌کند شعر درخشانی چون "اسماعیل" خلق می‌کند که به گمان من جزو ده شعر برتر امروز است در مقطع پس از انقلاب. اما براهنی می‌خواهد قائد ادبی باشد و این وسوسه او را به  تنسیق نظام و لشکر می‌کشاند. مسئله این است که هر تئوری زبانی و شعری  نمی‌تواند به فرهنگ بومی خود بی‌اعتنا باشد و با تزریق چند شگرد(که آن‌ها هم بعد مدتی اتوماتیزه می‌شوند)به فتح الفتوحی سترگ چشم داشته باشد. اما جریان سوم در شعر دهه‌ی هفتاد همان  "شعر هفتاد " است که شاید تسمیه‌ی آن، خود بیانگر کلیت و جامعیت اش در آن مقطع باشد. این شعر، شاعران سختکوش‌تر و باهوش‌تری داشت، کسانی که هم فرهنگ سنتی شعر امروز را در خود کشیدند و هم به نوزایی تصویر دست زدند و هم بازی‌های زبانی و عاملیت زبانی را(تا جایی که به دیکتاتوری زبان منجر نشود)ضروری شمردند و هم مسائل زمانه را به شعر کشیدند، البته نه به سیاق معنامدارانه‌ی دهه‌ی سی و چهل و پنجاه بلکه با تدوین خصوصی واقعیات شخصی در یک شبکه‌ی خیالی - زبان ورز – شوخ  آیین. برخوردشاعران دهه‌ی هفتاد با زبان نه مغلوبانه بود و نه ظالمانه، چرا که زبان را عنصری مجرد در جریان خلق شعر، تلقی نمی‌کردند. البته نه تمام شاعران هفتاد این‌گونه بودند و نه تمام شعرهای آنان چنین،  ولی جامعه‌ی " شعر هفتاد "  به چنین  شاکله‌ای در آرا و اعمال رسیده بود، گرچه شاعران آن چندان با هم سنخیتی هم نداشتند. آنان هم در پی الغای نقش رسانه‌ای زبان بودند و به عاملیت زبان رای دادند اما نه  ولنگار و بی‌تصمیم. آنان چیزی را تخریب کردند که چیزی بسازند و ساختند اما "شاعران زبان" تخریب کردند  و توانایی ساختن نیمی از آن چه که ویران کردند هم نداشتند. به مجلات  تخصصی و کتاب‌های نقد آن عهد مراجعه کنید و بسامد توجه به این دو جریان را ببینید. البته من هرگز نافی نقش هیچ جریانی نیستم  اما نقش بینی هر جریان برای فهم یک دوره‌ی ادبی  لازم و انکارناپذیر است.

نگاه‌تان به جریان‌های دیگری که در کنارِ جریان ساده‌نویسی هر چند کم‌رنگ در دهه‌ی هشتاد مطرح شد، چه‌گونه است؟ در میان آن‌ها کدام‌یک را جدی‌تر و قابلِ پیگیری‌تر از بقیه یافتید؟موردِ دیگری که توسط برخی از شاعرانِ دهه‌ی هفتادی در این دهه مطرح شد، شعرهای نگاره‌ای بود، در انواع مختلف‌اش. شعرهای خواندیدنی، کانکریت، شعر توگراف و... . این‌گونه از شعر چه‌طور می‌بینید و چه جایگاهی در ادبیات امروز برایش تعریف می‌کنید؟

ساده‌نویسی را البته نمی‌توان چندان "جریان" تلقی کرد چون یک جریان شعری نمی‌تواند صرفا به یک مولفه متکی باشد. اگر ساده‌نویسی جریان باشد که خانم حیدرزاده باید قافله سالار شعر این دو دهه باشد. اما اگر منظور شما رویکرد به ساده‌نویسی است، باز هم من تصمیمی کلان در شعر این دهه احساس نمی‌کنم. احتمالا چون هیجان‌های زبانی در شعر شاعران کم‌تر شده است این شائبه پیش آمده که همه به سادگی روی آورده‌اند. حال خود "ساده نویسی" چیست، می‌توان نشست و کلی در این مورد گفت‌و‌گو کرد. گاه سادگی یک سادگی فعال است که در زبان به آرامش رسیده و بار اصلی شعر را نه بر ظاهر و "بازی ِ رو"، که بر نیات و کشف و شهود آن انداخته است. البته این اندکی با شعر معنامدار دهه‌ی سی تا پنجاه و حتا شعر تصویرگرای دهه‌ی شصت تفاوت دارد و ادامه‌ی منطقی شعر دهه‌ی هفتاد است با درج این نکته که به زبان چندان رخصت نمی‌دهد که افسار شعر را بالکل در دست بگیرد. اما شعر نگاره‌ای، خواندیدنی، کانکریت و... به عنوان تجربه می‌تواند تصلب شعر دوران را اندکی التیام ببخشد اما فقط تجاربی هستند که باید به همین اندازه قبول‌شان داشت. در ضمن این تجارب بارها در شعر غرب اتفاق افتاده و حتا در ایران هم سابقه دارد. چه در شعر سنتی و چه در شعر امروز. مثلا در مورد کارهای مهرداد فلاح من قبلا هم گفته‌ام که وقتی شاعری هنر دیگر– با جنس دیگر مثلا نقاشی یا گرافیک - را به شعرش فرا می‌خواند اولا باید آن هنر را بشناسد و به شیوه‌ها ی آن آشنا باشد و ارتباط تصویری خوانده باشد، دوم این که  تمرکز کارش را بر این شیوه قرار ندهد چون استیل شعرش را تغییر خواهد داد. از طرفی این تداخل سقف قابل حدسی دارد و با سرعت  بسیار اتوماتیزه می‌شود. جز این، باید توجه داشت که مخاطب همیشه به طور هم زمان یا توامان به این فرآورده  روبه‌رو نمی‌شود. جنبه‌ی عینی شعر در او، جایی حرکت می‌کند و جنبهی کلامی آن در جایی دیگر و البته  با دو پیشینه‌ی فرهنگی متفاوت.

برسیم به موضوع دومی که مایلم با شما در میان بگذارم، «نقد ادبی». دهه‌ی هفتاد از هر منظری آسیب‌پذیر باشد، از این منظر نمی‌توان به آن ایراد وارد کرد که نقد نظری و تئوری در آن ضعیف بوده است. اساسا از دهه‌ی هفتاد بود که نقد ادبی به شکل جدی و جدید‌اش به ادبیات ما تزریق شد. نگاهِ شما به این موضوع چه‌گونه است و تا چه حد پیگیری و ورود این نقد به ادبیات ما را مثبت یا منفی می‌دانید؟

البته نقد ادبی به شکل جدی از قبل دهه‌ی هفتاد هم وجود داشت اما در دهه‌ی هفتاد به دلیل وفور ترجمه‌ی آثار تئوریک و اقبال به آرای فلسفی و مسائل زبان شناختی و احضار این آرا به جریان شعر، شاعران مجبور شدند به  نقد خود و دیگران بیش‌تر بها دهند و نقادی یکی از سجایای شاعرانه تلقی شد. تا پیش از این ظاهرا منتقد کسی بود و شاعر کسی دیگر و اگر هم شاعران درباره‌ی کار خود حرف می‌زدند بیش‌تر شهودی بود و نه بر اساس موازین نقد ادبی.در دهه‌ی هفتاد اما به واسطه‌ی فقدان اندیشه‌های کلان‌نگر(نظیر تحزب‌های شاعرانه و مشی مبارزاتی که دیگر روز بازاری نداشتند)نقش زبان و تشریفات در شعر بیش‌تر شد و چون زبان، فن است و مبتنی بر تجهیز مطالعاتی و فهم فلسفه‌ی وجود و تحولات آن، شاعران به ناچار به منتقدانی جدی بدل شدند. من خود بشخصه اعتقاد دارم که پیگیری مسائل تئوریک و آکادمیک کردن جریان خلاقه برای شاعر خطرناک است و او را در سیر خود، کند می‌کند. شاعران دهه‌ی هفتاد مجبور بودند از خود بگویند و گاه لجبازانه فقط از خود بگویند و تعجیل هم داشتند چون مجال چندانی هم نداشتند.وقتی کسی نمی‌خواست آنان و تکانه‌های آنان را در شعر امروز ببیند و از آن بگوید، چرا آنان خود بیکار بنشینند؟ این کار در سنت شعر امروز هم سابقه دارد. نیما هم از خود و شعرش گفته و بسیار گفته است. البته از مجموع کسانی که در آن عهد به نقد خود و دیگران پرداختند، تعداد انگشت‌شماری خوب می‌نوشتند و باقی در این عرصه تنها می‌پلکیدند. مسئله این است که منتقد ادبی باید هم استعداد و قدرت تحلیل داشته باشد، هم به دانش نقد مزین باشد و هم  ادبیات مادری‌اش را مو به مو بشناسد. به راستی در دهه‌ی هفتاد چند تن با این مشخصات می‌شناسید؟ نتیجه این که عده‌ای به خواندن چند کتاب تئوریک، چنان کوس اناالحق نواختند که انبوه مجلات و روزنامه‌ها برای فریادهای بی‌مهار آنان تنگ مایه بودند. پز بسیاری از این  مدعیان "تکثرگرایی" پست مدرنیستی بود اما تاب یک جمله‌ی مخالف نداشتند که هیچ، چشم خواندن شعری جز شعر خود را هم نداشتند و این مصداق "کور مشعله‌دار" است. چهرگانی از ارسطو با تورم لاعلاج رگ رگ گردن! و گاه لشکرکشی به مجلات و نسق‌کشی های مدرن و... . بله! در آتش بازی با شکوه دهه‌ی هفتاد این لمپن‌های ادب ستیز هم بودند و در پی نمدی، اسب جهالت می‌تاختند.

در دهه‌ی هفتاد گرایش به نقدِ تئوریک و چاپ آن در مطبوعات نه فقط در بزرگان این عرصه بلکه در میان جوانان هم مورد استقبال بود،اما در دهه‌ی هشتاد در مطبوعات به جز چند چهره‌ی مشخص که آن‌ها هم کمتر از دیگران مجال نوشتن پیدا می‌کردند،چهره‌های زیادی نداشتیم و نداریم که به نقد جدی آثار منتشر شده بپردازند، علت این امر را چه می‌دانید؟

بله همین‌طور است. دلیل اول را می‌توان در رکود کلی فضای ادبی جست‌و‌جو کرد. نقد در خلا شکل نمی‌گیرد و به محمل اتفاق نیاز دارد. دوم این که فضای مجازی و اینترنت فاصله‌ی تولید تا عرضه‌ی شعر را اندک کرده و در نتیجه تامل و تدبر را از سکه انداخته است و نقد نمی‌تواند در چنین شرایطی ببالد. سوم این که به نظر می‌رسد که بعد از هر دوره‌ی "فوران تئوری"، فروکشی در کار است تا معجزه‌ها در تن عصر بنشیند و کف شعبده‌ها را باد بروبد. از قضا من در چند روز اخیر اتفاقی به خبری برخوردم درباره ی جایزه ی شعر نیما و گزینش برترین شاعر دهه ی هشتاد و .... ! البته مرا سر حرفی در این خصوص نبود اما دوستان بارها با من تماس گرفتند و خواستند که در این مورد سکوت نکنم چرا که من یک بار این جایزه را برده ام و حرف من نمی تواند شائبه ای پیش بیاورد که لابد اعتراض ها از سر نابرخورداری است .

یعنی شما جایزه‌ای چنین را فاقد ارزش قلمداد می‌کنید؟

 من این جایزه را چه در استراتژی و چه در اتاق فکر خود و چه در نوع برگزاری فاقد مشروعیت می‌دانم گرچه در آشفته بازار فعلی و فقدان  جوایز غیر دولتی هر حرکتی مغتنم است اما اگر جریانی بخواهد قلب تاریخ و حقیقت کند چه ارزشی دارد؟ اولا گزینش شاعر برتر یک دهه مسخره‌ترین حرفی است که من تا به حال شنیده‌ام. هر شاعری مشی و سبک خود را دارد. مثلا مگر می‌توان با حضور فروغ و اخوان و سپهری و شاملو – مثلا – در یک دهه، برترین را انتخاب کرد؟! اصلا این انتخاب برای رسیدن به چه هدفی است؟ در ثانی، هیات این انتخاب چه کسانی هستند؟ کسانی که آقای معمار یک صفحه‌ی روزنامه را سیاه کرده‌اند که آنان را به اهل ادبیات بشناسانند؟! ثالثا خیلی از این نام‌ها اصلا حضوری در دهه‌ی هشتاد نداشته‌اند چه فیزیکی و چه متافیزیکی اما از چینش انتخاب می‌توان به نیت بانیان کار پی برد. همان موقع هم که بنده انتخاب شدم و با احترام به هیات انتخاب نتوانستم در مراسم حاضر شوم و هنوز هم چیزی ازآن مراسم دریافت نکرده‌ام به آقای معمار گفتم که عینک و نیت‌اش را عوض کند و برای جایزه‌ای که نام نیمای بزرگ را بر دوش می‌کشد چند آدم با سواد گیر بیاورد که جامعیت و سلامت را بتوان در این حرکت تشخیص داد. من نمی گویم هیات فعلی بی‌سوادند بلکه می‌گویم  بنیه‌ی کافی ندارند. گاهی نمی‌توان دل همه را به دست آورد و این بازی، گاه پیچشی معکوس به بار می‌آورد.

آقای خواجات عزیز! جسارتی که در شاعران دهه‌ی هفتاد بود، در دهه‌ی هشتادی‌ها ندیدیم(در بهترین حالت خیلی کمتر دیدیم)، اغلب مشی میانه‌رو را برمی‌گزیدند. علت این امراین بود که می‌ترسیدند به افراط دهه‌ی هفتادی‌ها کشانده شوند؟ آیا ترسِ رسیدن به افراط باعث نشد که تفریط کنند؟

بنده باز هم می‌گویم که حجم آثار عرضه شده در دهه‌ی هفتاد برای شناسایی یک جریان مستقل اندک است و دست بالا می‌توان گفت که تولید صورت گرفته اما ارائه کافی نبوده است‌. همان‌طور که گفتم  از پس هر طوفانی، آرامشی هست و وقتی این آرامش با فقدان مجلات و موانع چاپ عجین باشد، نتیجه می‌شود عدم جسارتی که شما نام می‌برید. "رسوب تئوری" هم که بدان اشاره داشتم، خود یکی از علل این کسالت سبکی است که نمی‌دانم باید طبیعی‌اش دانست یا معضلی قابل اشاره. اما این که در سر شاعران هشتاد چه گذشته یا چه می‌گذرد، می‌گذاریم که زمان داور بماند و به قول نیما: «آن که غربال دارد از پس بیاید.»

سپاس بابت وقتی که برای گفت‌وگو گذاشتید.

مَدخلی بر یک مُعضلِ ژورنالیسمِ ادبی


خود انتقادی به مثابه‌ی یک پیشرفت

روزنامه «آرمان»؛سید فرزام حسینی:

لذت و پویایی هنر و ادبیات همواره در کُنشی به نام «کشف» نهفته است.  کشفِ یک «اثر» یا «فرد» به عنوان پدیده‌ای نوظهور باعث نو شدن و استواری ادبیات است. این کشف باعث گذشتن از یک دوره‌ی «قدیمی»  برای رسیدن به یک مرحله‌ی «جدید» است، در واقع هنر برای زنده ماندن و نفس کشیدن راهی جز این ندارد.

مسئله‌ای که در یادداشت پیش‌رو مطرح و به بحث گذاشته می شود، تنها مقدمه‌ای‌ست برای ورود به یک موضوعِ دنباله‌دار که قطعا تا سال‌ها به درازا خواهد کشید و شاید هیچ راه حلی نیز  برای آن نتوان پیدا کرد، اما چاره‌ای جز طرح و به بحث گذاشتن‌ این مهم در قالب موضوعی تحت عنوان «خود انتقادی» نیست. این مُعضل لاجرم دامنِ نگارنده‌ی این سطور که خود نیز عضو کوچکی از خانواده‌ی بزرگ ژورنالیسمِ ادبی ایران محسوب می‌شود را، گرفته است.

«گفت و گو» با چهره‌های مطرح و تثبیت شده‌ی شعر و ادبیات قطعا امری «ضروری» است، از درون همین مصاحبه‌ها بدون شک نکته‌ها و آموزه‌هایی برای بسیاری از نوآمدگان این راهِ طویل مطرح می‌شود. کسی توان و حقِ نفی این مهم را نداشته و ندارد. اما مشکلِ اساسی رجوعِ‌ مکرر و متوالی به این شخصیت‌ها به هر بهانه‌ای است.

 برایِ نمونه صفحات ادبی نشریات را که ورق می‌زنیم، قطعا از نام یک یا دو چهره‌ی ادبی  که این روزها بسیار بر زبان ها می‌چرخد، نمی‌توان گذشت در واقع هر گاه صفحه‌ی ادبی برخی از روزنامه‌های مستقل را که می‌گشایی یادداشت یا مصاحبه‌های متعدد این چهره‌ها را می‌بینی که به زعم من این امر دو ضرر برای آن نشریات و چهره‌هایِ مورد نظر خواهد داشت:

1.      تکراری شدن سخنانِ (در عینِ ارزشمندی) این افراد.

2.      خستگی مخاطب خاص و عام از مواجهه ی مکرر  با این چهره‌ها و در نتیجه خستگی از نشریه‌ی مورد نظر.

مخاطبی که هر روز در کنار دکه‌های مطبوعاتی برای نگاهی- حتی – سطحی به نشریات توقف می‌کند، با مشاهده‌ی نشریه‌ای که مُزین به چهره‌ی این عزیزان در تیترهای اصلی‌اش می‌شود دچار نوعی رخوت و بی‌حوصلگی شده و قطعا «به راحتی» از کنار آن نشریه می‌گذرد، چرا که دیگر می‌داند حرف‌های آن شخصِ مورد نظر چیست و ضرورتی برای بازخوانی این آراء نمی‌بیند، در حالی که ممکن است- و اغلب این‌گونه است - که در لابه‌لای همان صفحات حرف‌هایی از کسانی دیگر باشد که قطعا نگاهی نو و بدیع را در برمی‌گیرد.

در سوی دیگر قضیه این کار، مانع بروزِ حرف‌های ارزشمند و جدید همان عزیزان می‌شود، چون که دیگر در لابه‌لای این همه تکرار مگر حرف تازه‌ای هم پدید می‌آید؟

این ایراد بیش از هر شخص دیگری «به ما و باز هم خودِ‌ ما» ژورنالیست‌ها باز می‌گردد، ما به دنبال «کشف» نیستیم و یا کمتر هستیم، اگر هم خدای نکرده(!) یکی از ما بر حسبِ ذوق و علاقه به دنبال گفت‌وگو با چهره‌ای جوان و کمتر دیده شده برود، موردِ‌ بی‌اعتنایی دبیر سرویس( یا سردبیر) قرار می‌‌گیرد که این شخص ارزشِ یک صفحه را ندارد، و این «ارزش نداشتن‌های خیالی»، آفتِ اساسی ادبیات امروز ما شده است.

تصور کنید شاعر- روزنامه نگاران بزرگی مانند احمد شاملو، نصرت رحمانی و... به دنبال کشف و طرح پدیده‌های جدید نمی‌رفتند، قطعا ما امروز چهره‌های شاخص عرصه‌ی شعر را که به گونه‌ای رهبری شعر جریان‌های مختلف ادبی را بر عهده دارند نمی‌داشتیم.

این مسئله برای نگارنده و چندی از دوستان دیگر هم پیش آمده است که گفت‌وگویی با چهره‌ای جوان و فعال داشتیم و برای چاپ آن به چند نشریه‌ي مطبوع و در درجه‌ی بعد نشریاتِ مطرح دیگر مراجعه کرده‌ایم و اغلب یک پاسخ شنیده‌‌‌ایم: «فعلا سیاست ما چاپ مصاحبه با چهره‌های جوان نیست»!

این پاسخ تنها و تنها یک معنا دارد و بس، یعنی: «ما به دنبال کشف و طرح چهره‌های نوآمده نیستیم». هر آن کس که مُد شود و روی دور بی‌اُفتد به سراغِ همان می‌رویم، همین جاست که ادبیات به ضد خودش بدل می‌شود و در واقع به جنگ با خویش بر‌می‌خیزد.

به هر صورت وظیفه‌ی ژورنالیسم طرحِ افراد و جریانات نوپدید برای مخاطب است و صد البته گَذرِ زمان همواره بر ماندگاری و ناماندگاری جریانات و افرادِ سالم و ناسالم ادبیات مُهر تایید می‌زند و لاغیر.