نامههایی به یک نویسندهی قدیمی(2)
سلام؛
پیش از هر چیز بگویم که نمیتوانم شادمانیام را از پاسخی که به نامهام دادهاید پنهان کنم؛ آخر میدانید ما عادت کردهایم که نویسندگانِ قدیمی زیاد تحویلمان نگیرند، شاید اغراق نباشد که بگویم از هر ده نویسندهی قدیمی یکیشان جواب سلام ما را بدهد، چه رسد به آنکه بخواهد نامهی جوانی چون من را پاسخ گوید!
به هر صورت از لطف و محبتی که من داشتهاید ممنونام، و بیشتر از آن ممنونام که جوابِ قسمتی از سوالهایم را هم دقیق دادهاید، هر چند که جوابِ شخصِ خودم هم چیزی دورتر از پاسخهایِ متین و معقولانهی شما نیست اما دوستتر دارم که پیش از پاسخهای خودم بخشی از جوابهای شما را مرور کنم، برایم نوشتهاید:
«دوستِ جوانِ من! از اینکه به یادِ من از یاد رفته افتادهاید خوشحالم، از اینکه ميبینم بعد از سالها سکوت هنوز در یادِ جوانهایی مانند شما ماندهام، احساس شعف میکنم، اما بیمقدمه برسم به پاسخِ سوالاتی که پیش کشیدهای؛ دوستِ من آنچه که تو با عنوانِ تقابل علم و فرهنگ یا جزییتر بگویم تقابل علم و ادبیات مطرح کردهای، برایِ امروز شاید بحثِ قابلِ پیگیری و نسبتا ضروری باشد، اما و اما باید خودت را بگذاری جایِ جوانی چون من و دیگر همنسلان نویسندهام در سالهایی دور که اصلا در جامعه حرفی از علم نبود، یعنی اگر هم کسی چنین موضوعی را طرح میکرد پیشاپیش منهم به خیانت و راحتطلبی میشد، آخر ميدانی تقصیری هم نداشتیم. زمانه، زمانهای دیگر بود. ما همه سودایِ تغییر جهان با ادبیات را در سر داشتیم، همهگی ارمانگرا بودیم، البته آرمانگرا از جنس ایدئولوژیکاش. البته این حرفها در دنیای آن روز هم هیچ غریب نبود. در جوامع غربی هم هنوز غولهای ادبی زیست ميکردند. همانطور که قطعا خودت میدانی از نسلهای قبلتر و چند نسل بعدتر از ما شاید یک یا دو دانشمند علمی ظهور کردند که لازم نیست نامی هم از آنها به میان بیاورم. اما باز هم همانطور که میبینی غولهای ادبی فراوانی در نسلهای ما حضور داشتند. پس پیشاپیش بدون آنکه بخواهم از خودمان رفع مسئولیت کنم و یا دلیلی بتراشم، میبینی که در سالهای جوانی ما اساسا حرفی از علم و علمگرایی آنطور که باید در میان نبود...»
نویسندهی عزیزم؛ تا همین جایِ نامهی شما را که مرور کردم دیدم جوابتان به آنچه مد نظر من هم بوده بسیار نزدیک است، در واقع در کلیتِ بحث هیچ اختلافی با شما ندارم، اما این قسمتی از سوالِ مطروحهی من بود. قسمتِ دیگرش برمیگشت به آیندهی نویسندگانِ نسل خودم. جایی که شما گفتهاید: « اما برای اینکه نسل شما چه ضرورتی دارد یا اصلا در حالِ اتلاف وقت خودتان هستید یا نه، من گمان نمیکنم جوابِ درخوری داشته باشم چرا که من عُمرِ مفید خودم را طی کردهام و همانطور که میدانی سالهاست به سکوت تن دادهام و البته ارتباطام را هم با جهانِ بیرون تا حدودی قطع کردهام، بنابراین فکر نميکنم صلاحیت این را داشته باشم که دربارهی آینده و تصمیماتِ نسلِ شما تصمیمگیری کنم.»
حالا من هم فکر ميکنم باید سکوت کنم، نسبت به اینکه آیا ما راهِ باطل ميرویم و یا نه. اما هنوز این سوال برایم مطرح میماند. شاید در وقتی دیگر، در شرایطی مناسبتتر پاسخهای خودم را با شما در میان بگذارم. باری، امشب وقتتان را برخلاف قولی که در نامهی اول داده بودم بیشتر گرفتم، و حرفهایم طولانی شد، امیدوارم که بر من ببخشید.
تا نامهای دیگر خداحافظتان.
شامگاهِ شانزدهمِ یک هزار و سیصد و نود و یک