همصدا با دوست؛ در حاشیهی یک یادداشت از «حسن همایون»
همصدا با دوست؛ در حاشیهی یک یادداشت از «حسن همایون»
برایِ ما «ماندن» اصل است رفیق
سید فرزام حسینی
مقدمه: این «یادداشت-نامه» قرار بود، یک هفته بعد از انتشارِ یادداشتِ رفیقِ خوبم «حسن همایون» در صفحهی کتابِ روزنامهی اعتماد منتشر شود، اما به دلایلی که لزومی برای بیانشان نمیبینیم اینطور نشد. لازم به ذکر است که اگر یادداشتِ همایون را نخواندهاید، لطفا ابتدا آن را بخوانید و بعد به سراغِ این یادداشت بیایید:
و اما هفتهی گذشته دوستِ ما، حسن جانِ همایون در همین صفحه یادداشتی نوشت با عنوانِ « اندوهی که فقط یک شاعر میتواند تجربه کند». دردِ دلی کرد بوده و در کنارش مسئلهای را پیش کشید که به زعمِ بنده بسیار هم مهم است. چون آن یادداشت به نوعی طرح دغدغهی من نیز بود، تصمیم گرفتم چیزکی بنویسم نه در جوابِ حسن بلکه به نوعی در همصدایی با او. در این یادداشت فردِ موردِ خطابام «حسن همایون» است که مسئله را مطرح کرده و لابد لازم به ذکر نیست که سوای او، جمیعِ ادبیاتیها را هم به عنوانِ مُخاطبِ این یادداشت در نظر گرفتهام و پیشاپیش از اینکه این متن حال و هوایی احساسی دارد معذرت میخواهم-البته اگر نیاز باشد-چون از این مسئله ناگزیر بودم:
حسن جان!
به عقیدهی من یادداشتات پُلی بود بین دغدغه و احساسات در زمینهی نوشتن و چه خوب از پسِ مطرح کردناش برآمدی، با این همه کلیتی را دربرمیگرفت که نتوانستن از آن پرداختن به آن و گُفتن حرفهای خودم اجتناب کُنم. همانطور که خودت اشاره کردی این اتفاق نه فقط برایِ تو بلکه برای خیلی از اهالی ادبیات در ایران و جهان افتاده است و میافتد و شاید برای حرکت به جلو و پیشرفت ضروری هم باشد. مسئلهی «مُهاجرت» از شهرهای مختلف به پایتخت را میگویم. مخصوصا که میدانیم این مسئله چهقدر برای یک روزنامهنگار مهم و حتی واجب است. برای خیلی از گفتوگوها مجبوری در تهران حضور پیدا کنی، مجبوری حضورا سُراغ بعضیها بروی، حالا البته به مدد اینترنت اوضاع کمی بهتر شده است و ماشالله شاعران سن و سالدار ما هم حداقل ایمیلی برای خودشان دارند و اگر هم خودشان نداشته باشند فرزندی یا فامیلی هست که برایشان بسازد و کنترل کند. اما مگر چیزی جای لذت، شور و هیجانِ گفتوگویِ حضوری و چهره به چهره را میگیرد؟ مگر وسیلهای هست که بتواند محبتِ و صمیمتِ بعضی از شاعران و نویسندهگان بزرگِ ما را، منتقل کُند؟ قطعا تهران مانند همهی زمینههای دیگر برای ادبیات و فرهنگ هم کانون اتفاقات مهم و اساسی است، به نوعی هر چیزی که در شهرستانها هست چندین برابرش در تهران یافت میشود و خب این امری طبیعی است.
اما تا اینجای کار همه از اهمیتِ تهراننشینی برای یک ژورنالیست و دستاندرکارِ ادبیات بود، اما روی دیگری هم دارد قضیه رفیق...
تهران که باشی، با جامعهی ادبیاش رابطهی حضوری و دیداری که داشته باشی، خواه ناخواه رابطهات با بعضیها صمیمی میشود و با بعضیها نه، در بعضی جلسات شرکت میکنی و در بعضیها نه، با یک نشر رابطهی خوبی داری و با نشری دیگر نه؛ و این زنجیره سرِ درازی دارد...غرض اینکه من به عنوانِ کسی که هنوز در شهرستان مستقر هستم و دوست هم ندارم هرگز به تهران کوچ کنم دارم میبینم که چهطور ادبیات ما دارد به پای حلقهی تنگِ محافل و باندبازیهایِ بیخودی میسوزد، نمیگویم جریانها و دستههای مختلف، دقیقا از همان لفظ باند و محافلِ بسته استفاده میکنم، چون همین نگاه از بیرون چنین نگاهی را به من تزریق کرده است، دیدهام که چهطور کتابِ فلانی در فلان نشر تایید نمیشود و کتابِ دیگری در همان نشر تایید میشود با آنکه کیفیت اولی به مراتب بهتر از دومی بود، و اصلا چرا؟ آیا جز باندبازی نامِ دیگری بر این کار میتوان گذاشت؟ میبینم که چهطور شاعران به جان هم میافتند و برای مسائل شخصی حاضر نیستند دربارهی شعر همدیگر حرف بزنند و یا اگر حرف هم میزنند از سرِ کینه و مشکلِ شخصی چنان غرضورزانه است که آن سرش نا معلوم.
حالا اینها را گفتم لابد به رفقایِ تهرانیمان بر میخورد که همه را یک کاسه کردهام، اما اینطور نیست، دستکم آنها که باهاشان ارتباط دارم و دوستی حتی از دور بینمان برقرار است میدانند که با هیچ کس دشمنی و کینهی شخصی نداشته و ندارم. میدانم که همهگی در جامعهی ادبی تهران اینگونه نیستند، و خب اینکه امری بدیهی است. از همهی این حرفها گذشته، اصلا من کی هستم که کسی بخواهد در باندش باشم یا نباشم؟! اصلا چه اهمیتی دارد من دربارهی دیگر شاعران و روزنامهنگاران دوست و غیردوست چه فکر میکنی؟ هر جریانی راه خودش را ادامه میدهد و این تاریخ است که دربارهی ما داوری خواهد کرد، فارغ از نظراتِ شخصی ما.
باری حسن جان، من هنوز هم این رشتِ خودمان را ترجیح میدهم به تمام امکاناتی که در تهران موجود است، گرچه مجبور باشم برای بعضی گفتوگوها و برای بعضی جلسات هنوز هر چند وقت سری به این پایتختِ بُزرگ بزنم، اما دستکم فعلا همینجایِ نسبتا امن و بیحاشیه را ترجیح میدهم. در آینده وضعیتام همینطور خواهد ماند یا نه را نمیدانم.
و اما گفتهای از فراز و نشیبهایِ سالهای بیست سالهگی، از مقاومتی که برای ماندن در وضعیتِ نوشتن کردهایی. من در سالهای ابتدایی دههی دوم زندگیام هستم و بالطبع نسلِ بعد از تو محسوب میشوم، با این همه باور کن که خیلی خوب این دغدغه را میفهمم و این ترس بعضی شبها به جانام میافتد که اگر روزی نتوانم بنویسم چه کنم؟ اما فردایش که دوباره شروع ميکنم به نوشتن آرام میشوم، میفهمم که هنوز هم راهی هست، هنوز برای نوشتن دیر نیست، و هنوز هم باید نوشت. اما باید بگویم که نوشتن درد دارد، یا شاید بهتر بود سر راست از «دردِ نوشتن» حرف میزدم، دردی که با لذت توامان میشود، وقتی مينویسی به قول کیومرث منشیزاده انگار داری دردت را به کاغذ منتقل میکنی و وقتی تمام شد یک نفس راحت میکشی، که یعنی من این نوشته را خلق کردهام و احساس غرور میکنی اما زمانِ چندانی لازم نیست، دوباره یک سوژه به سراغات میآید که باید بنویسیاش تا از دستاش خلاص شوی. انگار تمام لذتِ آنها که مینویسند در آن آرامش و خلاء مابین دو سوژه خلاصه میشود.
حرفهای زیادی پیرامون حرفهایت دارم، به قول معروف حرف، حرف می آورد. اما ترجیح میدهم زیاد این یادداشت را طولانی نکنم و با اشاره به یک مسئلهی دیگر در نوشتهات خاتمه بدهم.
از ماندن گفتهایی، و از چه کس خوبی مثال آوردی، مردی که در تمام سالهای نوشتناش ماندن را بر رفتن ترجیح داد و همانطور که میگفت، نوشت. محمود دولتآبادی عزیز را میگویم، واقعا هم که گاهی وقتها با خودم مینشینم گوشهای و فکر میکنم میبینم ماندن دشوار است حسن جان، آن همه برای این همه سال، حالا تو فرض کن این ماندن در وضعیتِ نوشتن باشد، چه فرقی میکند؟ همین که مانده است کلی شاهکار کرده، و ما هم باید بمانیم یعنی راهی جز این نداریم، هر چند هم سخت، هر چند هم تلخ. اما لذتهایی هم دارد قطعا که بینظیر است. حرفهای زیادی داشتم و دارم اما ترجیح میدهم به همینها بسنده کنم شاید در وقتی دیگر، ولی از تو ممنونام که یادداشتات مرا وادار به نوشتن کرد. در پایان اجازه میخواهم به جُملهی آخرت فقط یک کلمه اضافه کنم، البته یک کلمهای که تنها یک کلمهی خالی نیست، بلکه باری از مفاهیم را به همراه خود دارد، کلمهای که به نظر من جادوییست: «با مشكلات شديد آغاز كرديم، در مشكلات شديد اما با "اُمید" ادامه میدهيم».
لینکِ یادداشتِ «حسنِ همایون» در وبلاگاش:
http://hoomayun.blogfa.com/post/466