براهنی، تلنگری برایِ بیداری

 

قصدِ نوشتنِ یادداشتی با تعداد کلماتِ محدود درباره‌ی دکتر رضا براهنی، اگر ناممکن نباشد، بسیار دشوار است. این دشواری از چهره‌ و کارنامه‌ی چند وجهی براهنی ناشی می‌شود، حتی درباره‌ی یک شاخه از فعالیت‌هایِ فکری-ادبی وی نمی‌توان در یک یادداشت بُلند(کوتاه که جایِ خود دارد!)حق مطلب را ادا کرد، تنها قصدِ این یادداشت، یادی از دکتر براهنی به بهانه‌ی تولدِ 77 ساله‌گی اوست.

حالا دیگر با گذشتِ حدودِ نیم قرن از حضور و فعالیت براهنی در ادبیاتِ فارسی باید این نکته را قبول کنیم که او متفکرِ مهمی است، به جرات می‌توان گفت هیچ‌کس نمی‌تواند این مسئله را نفی کند، آن‌ها هم که درصدد نفی این قضیه هستند یا غرضی شخصی را دنبال می‌کنند و یا حتی تعدادِ محدودی از آثارِ براهنی را هم نخوانده‌اند. بیش‌ از سی کتابی که در طی این نیم قرن در حوزه‌هایِ شعر، قصه، ترجمه، نقد و تئوری ادبی و... به جا گذاشته است نشان دهنده‌ی این است نمی‌توان او را انکار کرد و یا حتی نادیده گرفت.

گرچه بیش‌ترین وجهی که از براهنی مطرح بود و هست وجه انتقادی اوست، در واقع براهنی یک همیشه منتقد است، اما با این همه براهنی یک منتقد صرف نیست، برای نقدی که با آثار دیگران می‌کند یک جایگزین یا بدیل(قبول کنیم یا نکنیم)ارائه می‌دهد، وقتی به شعرهایِ سانتی‌مانتالِ توللی و نادرپور در دهه‌های چهل و پنجاه حمله می‌برد، به جایش «ظل‌الله» را پیش می‌آرد، وقتی نقدهایی جدی به کلیدرِ دولت‌آبادی و شازده احتجابِ گلشیری وارد می‌کند، «رازهای سرزمین من» و «آزاده خانوم و نویسنده‌اش» را می‌نویسد، هنگاهی که تناقضاتِ شعر شاملو و نیما را مطرح می‌کند، «خطاب به پروانه‌ها» را وسط می‌کشد. پس نمی‌توان او را یک منتقد صرف دانست. او منتقدی‌ست که هم‌زمان با نقد، تولید ادبی هم دارد.

این روزها یکی از بحث‌ها‌یی که نقل جامعه ادبی شده است، حرف‌های براهنی در گفت‌وگو با دو مجله‌ی «تجربه» و «اندیشه‌ پویا»ست. طبق معمول براهنی در این دو گفت‌وگو اظهار نظرهای تندی داشته است، که خیلی‌ها را به واکنش‌های شفاهی و بعضی هم مکتوب واداشته است و قطعا این دامنه ادامه دارد. البته حرف‌هایِ تازه‌ای مطرح نکرده‌ است، این حرف‌ها را پیش‌تر با دلایلی و استدلال‌هایی مبسوط مطرح کرده بود، برای همین می‌توان گفت این دو گفت‌وگو چیز تازه‌ای از تفکر براهنی را آشکار نکرده است. اما این‌ها مهم نیست، همان‌طور که گفته آمد در این دو گفت‌وگو سوای یکی دو نکته‌ی اساسی که در دل خود داشتند و بعدتر باید پرداخت شوند حرف‌هایِ مهمی را در بر نداشتند. یکی‌ از این دو(همان که با اندیشه پویا صورت گرفته است)را مشخصا می‌توان از سوال‌های جهت‌دارِ مصاحبه‌گر(که از قضا مصاحبه‌گر هیچ نسبتی هم با ادبیات ندارد!)فهمید که گفت‌وگو به قصدِ جنجال صورت گرفته است، سوالاتی که مطرح می‌شوند تازه نیستند و همه‌گی می‌دانیم براهنی چه موضعی درباره‌ی اشخاصِ مطرح شده در آن سوالات داشته است، با این همه و تمامِ واکنش‌هایی که با این دو گفت‌وگو داده شده است، باید یک سوال از خودمان بپرسیم: «خب که چه؟» با تمام این اوصاف چه چیزی از براهنی کم می شود؟ چه چیزی به او اضافه می‌شود؟ آیا تمام این مباحث دامن زدن به یک بحثِ زردِ ژورنالیستی نیست؟ براهنی در طول هفتاد و هفت سال عمرش کارهایی که باید، را کرده است و اثرش را گذاشته است و باقی این حرف‌ها بادِ هواست. حالا وقتِ آن است که ما معاصرین به براهنی به مثابه‌ی یک پروژه نگاه کنیم و دست به واکاوی آن بزنیم، باید براهنی را دقیق بخوانیم و ارمغان‌هایی که برای ادبیات‌مان آورده است را بشناسیم.

امروز تولدِ هفتاد و هفت ساله‌گی «رضا براهنی» است، باید پیش‌تر از قبل به براهنی اندیشید، براهنی قدیس نیست، به براهنی هم نقدهایِ جدی وارد است، اما ابتدا باید به نظریه‌هایِ براهنی و راه‌هایِ رفته او مسلط و وارد شد و بعد او را نقد کرد، این چیزی‌ست که از خودش آموخته‌ایم، هیچ حُکمِ کلی در ادبیات وجود ندارد؛ پس باید دوباره به براهنی برگردیم، او را دوره کنیم و بعد اگر توانش را داشتیم از براهنی هم عبور کنیم.

میلادتان مبارک آقای براهنی! از این‌جا که ما هستیم تا شما که دور ایستاده‌اید، با آن کلاهِ شاپویِ مشکی و آن ریشِ معروف به پروفسوری، شاید در نزدیکای دهه‌ی هشتم زندگی‌تان دارید خطاب به وطن با خودتان زمزمه می‌کنید: «دق كه ندانی كه چيست گرفتم دق كه ندانی تو خانم زيبا/ حال تمامَم از آن تو بادا گرچه ندارم خانه در اين‌جا خانه در آن‌جا/ سَر كه ندارم كه طشت بياری كه سر دَهَمَت سر/ با توام ايرانه خانم زيبا!».