یک شعر تازه در روزنامه بهار
از آغاز دورهی جدید روزنامه "بهار"، ستونی با عنوانِ "پرسه در مه" در صفحهی آخر این روزنامه راه انداخته ام که طبق قرار قبلی با دبیر صفحه، رفیقِ عزیزم حمیدِ جعفری قرار بر این بود که هفتهای یک یا چند شعر از شاعران این وطن منتشر کنیم، برای آخرین ستونِ سال قرار شد، یادداشتی بنویسم و نوشتم که البته کللهم منتشر نشد! اما به جایِ آن یک شعر از خودم را در این ستون چپاندم...همیشه که نمیشود شعرِ این و آن را چاپ کنیم، یک با هم شعرِ خودمان!
با "یدالله رؤیایی"، که حجمِ شعر است
اگر میروی که رفتهام
با دستانِ تو کوتاه میآیم از راه
فکر میکنم به ذهنِ مسیر
عجیبتر میشود و زمان کِش پیدا میکند
تمامِ طولِ راه سَرابِ حرکتِ دستانات
و حرکتِ پاهایم بر طولِ مسیر فاصلهای افزود
معما از اینجا شکل میگیرد،
چشمی در انتها
نورِ فراخوانیِ من بود، منهایِ متکثر در پاهایم
مسیر را رسیدنِ تو نامگذاری میکرد
با این همه از راه
از خودم بالا میروم و بعدتر مینشینم از من
تا حدودی زیر نگاهِ تو.